دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

مجال

کاش می دانستی
ما را
مجال آن نیست
که روزهای رفته را
از سر گیریم
و لحظه های بی بازگشت را
تمنا کنیم
کاش می دانستی
فردا
چه اندازه دیر است
برای زیستن
و چه اندازه زود
برای مردن
و همیشه واژه ای است پر فریب
کاش می دانستی
یک آلاله را
فرصت یک ستاره نیست
و به ناگاه
بسته خواهد شد
پنجره های دیدار
در اجبار تقدیر
کاش
می دانستی

خداوندا نمی دانم!!!

خداوندا نمی دانم

در این دنیای وانفسا

کدامین تکیه گه را تکیه گاه خویشتن سازم!

نمیدانم!

نمی دانم خداوندا

در این وادی که عالم سر خوش است و دلخوش است و جای خوش دارد

کدامین حالت و حال و دل عالم نصیب خویشتن سازم!!!

نمی دانم خداوندا!!!

به جان لاله های پاک و والایت نمی دانم

دگر سیرم خداوندا

دگر گیجم خداوندا

خداوندا تو راهم ده

پناهم ده

امیدم ده خداوندا

که دیگر نا امیدم من و

میدانم که نومیدی ز درگاهت گناهی

بس ستمبار است و لیکن من نمیدانم دگر پایان پایانم

همیشه بغض پنهانی گلویم را حسابی در نظر دارد و می دانم

چرا پنهان کنم در دل؟

چرا با کس نمی گویم؟

چرا با من نمی گویند یاران رمز رهگشایی را؟

همه یاران به فکر خویش و در خویشند. گهی پشت و گهی پیشند

ولی در انزوای این دل تنها . چرا یاری ندارم من . که دردم را فرو ریزد

دگر هنگامه ی ترکیدن این درد پنهان است

خداوندا نمی دانم

نمی دانم

و نتوانم به کس گویم

فقط می سوزم و می سازم و با درد پنهانی بسی

من خون دل دارم.

دلی بی آب و گل دارم.

به پو چی ها رسیدم من

به بی دردی رسیدم من

به این دوران نامردی رسیدم من

نمیدانم

نمی گویم

نمی جویم

نمی پرسم

نمی گویند

نمی جویند

جوابی را نمی دانم

سوالی را نمی پرسند و از غمها نمی گویند

چرا من غرق در هیچم؟

چرا بیگانه از خویشم؟

خداوندا رهایی ده

کلام آشنایی ده

خداوندا پناهم ده


دل گمگشته ی من را نشانم ده

کاش او وقت دیگری میمرد

کاش او وقت دیگری میمرد،افسوس ،افسوس

کاش از مرگ در زمان دیگری میشد گفت :فردا ،فردا

پله های روز را نرم و لغزان میخزیم،

باز مرگ ناگزیری را به آخر میبریم.

این همه دیروز هایی که در پی هم بوده اند،

مرگ را همچون سبک مغزان نشانگر بوده اند،

زندگی،ای شمع کوچک!شعله ی تو پاینده نیست،

تا صبحی از راه رسد،نورت به شب زاینده نیست.

زندگی یک سایه ی لغزنده است،

زندگی بازیگر بازنده است:

اضطرابش روی صحنه آشکار،

ساعتی دیگر نماند برقرار.

زندگی چون قصه ی دیوانه ای است،

پر هیاهو ،پوچ و چون افسانه ای است.

بی قرار توأم و در دل تنگم گله هاست

بی قرار توأم و در دل تنگم گله هاست 

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب 

در دلم هستی وبین من و تو فاصله هاست 

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد 

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست 

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است 

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست 

باز می پرسمت از مسئله دوری و عشق 

و سکوت تو جواب همه مسئله هاست 

فاضل نظری


دلتنگی...

دلم تنگ میشود برایت
میخواهم گم کنم دلتنگیم را ...
خودم را به آن راه میزنم !
اما ...
خودم گم میشوم !
در کوچه پس کوچه های خیال ...

تا نیایی ...

نه من پیدا میشوم ؛
نه دلتنگیم گم ...!