-
تو با تمام کلیدهای جهان آمده ای....(استاد یغما گلرویی )
پنجشنبه 29 دیماه سال 1390 11:22
می خواهم از چیزهایی که در این چند ماهه به من هدیه کرده ای برایت بگویم! از آن نگاه کهربایی که انسان را به ماندن و بودن امیدوار می کند . از آن دست های بخشنده که یاری دهنده اند و گرما بخش ...حتی اگر در زمهریری از زخم زبان ها و طعنه ها و نامهربانی ها گام برداری. از آن آغوش که نه جان پناه که سرزمینی است برای زیستن و آزاده...
-
من تو را دوست میدارم
پنجشنبه 29 دیماه سال 1390 11:18
تو را به جای همه زنانی که نشناختهام دوست میدارم تو را به جای همه روزگارانی که نمیزیستهام دوست میدارم برای خاطر عطر گسترده بیکران و برای خاطر عطر نان گرم برای خاطر برفی که آب میشود، برای خاطر نخستین گل برای خاطر جانوران پاکی که آدمی نمیرماندشان تو را برای خاطر دوست داشتن دوست میدارم تو را به جای همه زنانی که...
-
با تو
پنجشنبه 29 دیماه سال 1390 11:11
اعتمادی که به چشمان تو هست اعتمادی که به دستان تو هست با تو دیگر ز چه باید ترسید؟ به خودم می گویم: به چنین دستانی ... می شود داد همه دنیا را ... و همه وسعت تنهایی را. با تو دیگر ز چه باید ترسید؟ با تو باید خندید ... با تو باید برخاست ... با تو باید روئید...
-
رویا
سهشنبه 27 دیماه سال 1390 19:43
تو راحس میکنم هر دم... که با چشمان زیبایت مرا دیوانه ام کردی... من از شوق تماشایت... نگاه از تو نمیگیرم.... تو زیباتر نگاهم میکنی این بار.... ولی...افسوس...این رویاست.... تمام آنچه حس کردم،تمام آنچه میدیدم.... تو با من مهربان بودی... واین رویا چه زیبا بود.... ولی.... افسوس.... که رویا بود....
-
تنها برای من
سهشنبه 27 دیماه سال 1390 19:42
اولین بار که تو را احساس کردم در من روییدی ... آهسته آهسته.... ضربان قلبم با گرمای دستانت میزان بود و نبض دستانم با طپش قلب عاشقت تو من شدی ومن تو افسوس ! تقدیر تو من نبودم وتقدیر من .... زبانم به ادامه واژه ها نمی چرخد بگذار با خاطرات شیرینمان دلخوش باشم تو را نمیدوانم اما هنوز دل من در میان است و در تمنای گرمای...
-
گذشتن
دوشنبه 26 دیماه سال 1390 20:27
میگذرم مثل باد و هو هو میکشم دردهایم را باید این روزها دلتنگی هایم را زیر تشک شب بنهان کنم این روزها یاد گرفته ام در بیشانی شب نفس بکشم و عاشقانه به فرداهای بر امید فکر کنم من دوست داشتن را در طعم نفس های با تو بودن و در زیر سلول های خویش که ارام ارم رشد میکنند احساس میکنم رویاهایم را با تو به اشتراک میگذارم که باشد...
-
خسته ام
دوشنبه 26 دیماه سال 1390 20:12
تا کجای قصه ها باید ز دلتنگی نوشت؟ تا به کی بازیچه بودن در دو دست سرنوشت؟ تا به کی با ضربه های درد باید رام شد؟ یا فقط با گریه های بی قرار آرام شد؟ بهر دیدار محبت تا به کی در انتظار؟ خسته ام از زندگی با غصه های بی شمار...!!!
-
لمس کن
یکشنبه 25 دیماه سال 1390 18:04
لمس کن کلماتی را که برایت می نویسم تا بخوانی و بفهمی چقدر جایت خالیست. تا بدانی نبودنت آزارم میدهد. لمس کن نوشته هایی را که لمس نشدنیست و عریان. که از قلبم بر قلم و کاغذ می چکد... لمس کن گونه هایم را که خیس است و پر شیار. لمس کن لحظه هایم را.... تو یی که می دانی چقدر عاشقت هستم.. لمس کن این با تو بودن ها را... لمس...
-
وای، باران......
یکشنبه 25 دیماه سال 1390 14:49
وای، باران؛ باران؛ شیشه پنجره را باران شست . از دل تنگ من اما، چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ . می پرد مرغ نگاهم تا دور، وای، باران، باران، پر مرغان نگاهم را شست . خواب رویای فراموشیهاست ! خواب را دریابم، که در آن دولت خواموشیهاست . من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم،...
-
کوک کن ساعتِ خویش !
یکشنبه 25 دیماه سال 1390 14:45
کوک کن ساعتِ خویش ! اعتباری به خروسِ سحری ، نیست دگر دیر خوابیده و برخاسـتنـش دشـوار است کوک کن ساعتِ خویش ! که مـؤذّن ، شبِ پیـش دسته گل داده به آب . . . و در آغوش سحر رفته به خواب کوک کن ساعتِ خویش ! شاطری نیست در این شهرِ بزرگ که سحر برخیزد شاطران با مددِ آهن و جوشِ شیرین دیر برمی خیزند کوک کن ساعتِ خویش ! که سحر...
-
مهربان
یکشنبه 25 دیماه سال 1390 14:31
مهربان آنقدر شاعرم امشب که فقط ، سایه مهرتورا کم دارم باتو هستم ای سراپا احساس خون تو در رگ من هم جاریست ، جنس ما جنس بلد بودن کانون گل است نازنین زندگی جای هدر دادن فرصتها نیست ، ما مطهر شده ایم ، پیش رو راه رسیدن به خداست … مهربان سبد معذرتم را بپذیر ؛ کودکی هستم شوخ خانه ام در ته بن بست فراموشی یک زوج قدیمی مانده...
-
خیانت
شنبه 24 دیماه سال 1390 22:57
مدام می گفتی خیالت تخت من وفادارم... و من چه ساده لوحانه خیالم را تختی کردم برای عشقبازی تو با دیگری...
-
شریک
شنبه 24 دیماه سال 1390 22:55
هرچند نمی دانم رویاهایت را با که شریک میشوی اما هنوز.. شریک تمام بی خوابی های من تویی..
-
امانم بده
شنبه 24 دیماه سال 1390 22:51
درد بی درمان من گفتنی نیست واژه ای لب وا نکرد با نفس خسته ی من شعر بی آغاز و انجام سکوتم در اجاق سینه ی من روشنی نیست قصه از آغاز، پایانی ندارد زخم عشق دوست درمانی ندارد باد، نجواهای ما را با خودش برد راز ما پیدا و پنهانی ندارد امانم بده در این بی کسی که در خود شکست آیینه ی باور من
-
فاصله(حمید مصدق)
شنبه 24 دیماه سال 1390 20:52
در میان من و تو فاصله هاست گاه می اندیشم می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری تو توانایی بخشش داری دستهای تو توانایی آن را دارد ؛ که مرا زندگانی بخشد چشمهای تو به من می بخشد ، شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا سطر برجسته ای از زندگی من هستی
-
من پذیرفتم شکست خویش را
شنبه 24 دیماه سال 1390 20:49
من پذیرفتم شکست خویش را پندهای عقل دور اندیش را من پذیرفتم که عشق افسانه است این دل درد آشنا دیوانه است می روم شاید فراموشت کنم با فراموشی هم آغوشت کنم می روم از رفتنم دل شاد باش از عذاب دیدنم آزاد باش گرچه تو تنهاتراز ما می روی آرزو دارم ولی عاشق شوی آرزو دارم بفهمی درد را تلخی برخوردهای سرد را
-
جاده ی قلب
شنبه 24 دیماه سال 1390 13:08
جاده ی قلب مرا رهگذری نیست که نیست جز غبار غم و اندوه در آن همسفری نیست که نیست آن چنان خیمه زده بر دل من سایه ی درد که در او از مه شادی اثری نیست که نیست شاید این قسمت من بود که بی کس باشم که به جز سایه مرا با خبری نیست که نیست این دل خسته زمانی پر پروازی داشت حال از جور زمان بال و پری نیست که نیست بس که تنهایم و یار...
-
شب های بی پایان
شنبه 24 دیماه سال 1390 12:52
از این شب های بی پایان، چه می خواهم به جز باران که جای پای حسرت را بشوید از سر راهم نگاه پنجره رو به کویر آرزوهایم و تنها غنچه ای در قلب سنگ این کویر انگار روییده... به رنگ آتشی سوزان تر از هرم نفسهایت، دریغ از لکه ای ابری که باران را به رسم عاشقی بر دامن این خاک بنشاند نه همدردی، نه دلسوزی، نه حتی یاد دیروزی... هوا...
-
باتو(دکتر علی شریعتی)
شنبه 24 دیماه سال 1390 11:49
باتو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند باتو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند باتو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند باتو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند و ابر،حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست خویش دارد باتو،...
-
خنده ات را از من مگیر
جمعه 23 دیماه سال 1390 21:00
نان را از من بگیر ، اگر می خواهی هوا را از من بگیر ، اما خنده ات را نه ... عشق من ، خنده ی تو در تاریک ترین لحظه ها می شکفد و اگر دیدی، به ناگاه خون من بر سنگفرش خیابان جاری است بخند... زیرا خنده ی تو برای دستان من شمشیری است آخته... خنده ی تو، در پاییز در کناره ی دریا موج کف آلودش را باید برفرازد ودر بهاران ، عشق من...
-
دل بیمار
جمعه 23 دیماه سال 1390 20:55
دلم از نرگس بیمار تو بیمارتر است چاره کن درد کسى کز همه ناچارتر است من بدین طالع برگشته چه خواهم کردن که ز مژگان سیاه تو نگون سارتر است گر تواش وعده دیدار ندادى امشب پس چرا دیده من از همه بیدارتر است؟ هر گرفتار که در بند تو می نالد زار مى برد حسرت صیدى که گرفتارتر است عقل پرسید که دشوارتر از مردن چیست عشق فرمود فراق...
-
دلم تنگ است
جمعه 23 دیماه سال 1390 10:36
دلم تنگ است نمیدانم ز تنهایی پناه آرم کدامین سوی پریشان حالم و بی تاب می گریم و قلبم بی امان محتاج مهر توست نمی دانی چه غمگین رهسپار لحظه های بی قرارم من به دنبال تو همچون کودکی هستم و معصومانه می گریم و میخواهم پناه شانه هایت را که شاید اندکی آرام گیرد دل دلم تنگ است و تنهایی به لب می آورد جانم بیا تا با تو گویم از...
-
[ بدون عنوان ]
پنجشنبه 22 دیماه سال 1390 18:23
شیشه پنجره را باران شست از دل من اما چه کسی نقش تو را خواهد شست» هر نفس، بوی تو آید اینجا هر نفس، نام تو را گویم من یاد تو خاطرم آید هر جا گرچه تنهایم و از تو دورم لیک، سرشارم از خاطر تو لیک، با شادی تو مسرورم گرچه یک لحظه نبودم با تو بودم اما شب و روز شاد با خاطر زیبای تو مهربانی و سراسر خوبی خوب و زیبا تو چقدر...
-
گاهی...
پنجشنبه 22 دیماه سال 1390 17:38
گاهی یک سنجاقک به تو دل می بندد و تو هر روز. سحر می نشینی لب حوض تا بیاید از راه از خم پیچک نیلوفرها روی موهای سرت بنشیند یا که از قطره ی اب کف دستت بخورد گاه یک سنجاقک . همه ی معنی یک زندگی است
-
عشق نام دیگر توست...
چهارشنبه 21 دیماه سال 1390 13:43
آن چنان صبورانه عاشقت شدم و زیر درگاه خانهات، ب ه انتظار گردش چشمانت نشستهام که نسیم هم حسودی میکند ! پیدا که میشوی سرانگشتانم مست میشوند سبز میشوند من امشب پروانههایی را که از دریچههای بارانی چشمانت پرواز کردند، گردهم آوردم تا ببینند که من دیوانه تو هستم و چشم بسته کنار خیالت زندگی میکنم تو در وجودم میرویی...
-
[ بدون عنوان ]
چهارشنبه 21 دیماه سال 1390 13:36
چه فکر میکنی؟ که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی؟ در این خراب ریخته که رنگ عافیت از او گریخته به بن بست رسیده راه بسته ایست زندگی؟ چه سهمناک بود سیل حادثه که همچو اژدها دهان گشود زمین و آسمان زهم گسیخت ستاره خوشه خوشه ریخت و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد هوا بد است تو با کدام باد میروی؟ چه ابر تیره ای گرفته...
-
آه
دوشنبه 19 دیماه سال 1390 21:54
من بودم تو و یک عالمه حرف ... و ترازویی که سهم تو را از شعرهایم نشان می داد !!! کاش بودی و می فهمیدی وقت دلتنگی یک آه چقدر وزن دارد ...
-
کتابی به نام تو...
دوشنبه 19 دیماه سال 1390 21:53
در هوایی نامعلوم، دنج می شود احساسم ! ... شروع می شوی، از کتابی ناخوانده، با سر فصلی تازه !! میخوانمت، هزار بار!! و دوره میکنم تو را ... که تو را می برد میان من در روزنه هیاهو قرار میگردم تو را... بی قرار نام تو ، نام کتابم می شود کتابی به نام تو...
-
حسرت
دوشنبه 19 دیماه سال 1390 15:59
حسرت یعنی رو به رویم نشسته ای و باز خیســـــی چشمـــانم را آن دستمال خشک بی احساس پاک کند حسرت یعنی شانه هایت دوش به دوشم باشد اما نتوانم از دلتنگی به آن پناه ببرم حسرت یعنی تـــو که در عین بودنت داشتنت را آرزو می کنم...
-
عطر یاد تو
دوشنبه 19 دیماه سال 1390 15:34
در شبستان خیال؛ عطر یاد تو چه آرام آمد؛ گشت زد در عطش باغ و گل و پروانه، و چه آرام مرا پیدا کرد، و چه آرام مرا عاشق کرد، و چه آرام مرا رسوا کرد