ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
وقتی که خانه نیستم
کلید را دم پله اول
زیر همان گلدان سفال همیشگی گذاشته ام
رویایت اگر آمد
پشت در نمی ماند !
"سیروس جمالی"
من همان فرهادم
تو همان شیرینی...
چتر دلتنگی من باز شده
نفسم بارش تصویر ترا خواهانند
تَرَک قلب من امروزی نیست
چند صباحی است که در یاد تو بی تاب شده...
بی قرار از همه ثانیه ها
گم شدم در غم تصویر تو باز
کاش این روز قدمش پایان داشت
خبرت خرابتر کرد جراحت جدایی | چو خیال آب روشن که به تشنگان نمایی | |
تو چه ارمغانی آری که به دوستان فرستی | چه از این به ارمغانی که تو خویشتن بیایی | |
بشدی و دل ببردی و به دست غم سپردی | شب و روز در خیالی و ندانمت کجایی | |
دل خویش را بگفتم چو تو دوست میگرفتم | نه عجب که خوبرویان بکنند بیوفایی | |
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم | که جفا کنم ولیکن نه تو لایق جفایی | |
چه کنند اگر تحمل نکنند زیردستان | تو هر آن ستم که خواهی بکنی که پادشایی | |
سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم | دگری نمیشناسم تو ببر که آشنایی | |
من از آن گذشتم ای یار که بشنوم نصیحت | برو ای فقیه و با ما مفروش پارسایی | |
تو که گفتهای تأمل نکنم جمال خوبان | بکنی اگر چو سعدی نظری بیازمایی | |
در چشم بامدادان به بهشت برگشودن | نه چنان لطیف باشد که به دوست برگشایی |