-
بی قرار...!
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 20:37
وقتی که تنها بهانه دل تنهایم تو هستی چگونه از تو بگذرم ؟ وقتی که اشکهایم برای عشق تو جاری می شود چگونه از تو بگذرم ؟ وقتی دل بیقرارم تنها با تو آرام می گیرد چگونه از تو بگذرم ؟ وقتی که آسمان دلم برای تو و دوری از تو هر دم می بارد چگونه از تو بگذرم ؟ وقتی تنها آرزویم در کنار تو بودن است چگونه از تو بگذرم ؟ وقتی تنها...
-
از خدا هم...
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 20:11
سیرم از زندگی و از همه کس دلگیرم آخر از این همه دلگیری و غم می میرم پرم از رنج و شکستن، دل خوش سیری چند ؟ دیگر از آمد و رفت نفسم هم سیرم هر که آمد، دل تنهای مرا زخمی کرد بی سبب نیست که روی از همه کس می گیرم تلخی زخم زبان و غم بی مهری ها اینچنین کرده در آیینة هستی پیرم بس که تنهایم و بی همنفس و بی همراه روزگاریست که...
-
کاش بودی...
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 20:10
کاش بودی تا دلم تنها نبود تا اسیر غصه فردا نبود ... کاش بودی تا نگاه خسته ی من بی خبر از موج و دریاها نبود... کاش بودی تا دو دست عاشقم غافل از لمس گل مینا نبود... کاش بودی تا زمستان دلم این چنین پر سوز پرسرما نبود... کاش بودی تا فقط باور کنی بعدتو این زندگی زیبا نبود...
-
واژه
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 20:09
تمام ماجرای من سه واژه شد برای تو سه واژه جدا ، جدا من و ... شب و ... هوای تو ...
-
امروز چه دلتنگم....
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 08:37
دوباره آمدی خود را نشان دادی و دلتنگمان کردی و رفتی، دوباره شدم مانند زنبق بعد از باران، این روزها که مانند فواره خودم را تکرار می کنم. چسبیدم به این آهنگ: امروز چه دلتنگم امروز چه دلتنگم مثل من که مثل من گم ترانه کم رنگم امروز چه دلتنگم خاکستری ام انگار همخاطره زنبق یه لحظه پس از رگبار امروز چه دلتنگم از جنس تکاپوی...
-
در میان من و تو فا صله ها ست...
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 08:36
گاه می اندیشم ، _می توانی تو به لبخندی این فاصله را بر داری ! تو توانایی بخشش داری . دستهای تو توانایی آن را دارد؛ _که مرا ، زندگانی بخشد. چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا ، سطربرجسته ای از زندگی من هستی. دفتر عمر مرا، با وجود تو شکوهی دیگر ، رونقی دیگر هست. می توانی تو به من ، زندگانی...
-
این تویی که از منی...
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 08:33
دوباره خودت را نشان دادی ای سزاوار بودن....ای سزاوار ماندن..... خودت را نشان دادی که نسیمی....که صبا را همیشه خوش خبری.....خودت را نشان دادی که آبی تر از آبی و لطیف تر از ابر های رها.... خودت را که می شود لایق تمام گذشتن ها خواندت...گذشتن از تمام گذشتنی ها...... گذشتن از نا گذشتنی ها.......خودت را نشان دادی که صمیمی...
-
مثل هیچکس....
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 08:32
ا ز این همه دیگران خسته ام می خواهم تنها به تو گوش کنم در تو سفر کنم به تو تکیه کنم تنها به تو که ……….. دیگران نیستی مثل هیچکس نیستی
-
برای وقتی که از من دوری...
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 08:30
دوباره دلم هوای او را کرد دوباره تنم به یاد او لرزید همه خواهش و نیاز شبم او بود دوباره "عشق" میان فاصله ها پوسید... دوباره ماه آسمان من گم شد تمام وجود من از بودنش خوش بود مگر چه اشتباهی از دلم سر زد؟ یه یاد داغی عشقم "اشک می ریزم" هنوز شب به یاد تو می خوابم همه صبح ها به یاد تو می خیزم! گناه تو...
-
دوباره عشق تو ،ای سبز ترین
سهشنبه 11 مردادماه سال 1390 17:56
دوباره عشق تو یادآور زیبا ترین لحظه های زندگی بود دوباره یاد و خاطر تو مرا از شب های تاریک و سیاه غربت گذراتد و به صبح سفید رساند دوباره من با طلوع عشق تو زنده شده ام ولی این بار در انتظار غروب نخواهم نشست تو مرا به بهار پیوستی و از پاییز گسستی غروب دل انگیز و پاییز زیبای برگریز همیشه برای من زیبا بوده اند ولی پیش چشم...
-
فرزند خزان
سهشنبه 11 مردادماه سال 1390 17:54
رد پای مرا در بهار نخواهی جست من زاده پاییزم روح من اراسته است به خزان جان من از ان دنیای بی برگیست قلب من خشکیده است به خواب خزان رفته ارام وحزن الود دیریست که دلتنگ هیاهوی چکاوک هستم عمریست که از ایستایی بی حاصل به ستوه امده ام رد پای مرا در بهار نخواهی جست من جاودانه ی روزهای پاییزم بهارم باش "محمدرضا...
-
دچار یعنی عاشق
سهشنبه 11 مردادماه سال 1390 17:42
ای همه من! امشب با تو سخن ها دارم. می شنوی که...؟ اشکم را که می بینی؟ ؛ امشب پرده دری می کند امشب به اندازه همه ابر های پاییزی، دلم گرفته است. مدتی است که فهمیده ام تعلق به پاییز دارم. معنی اش را اما هنوز نمی دانم حجم غربت من امشب همه ستاره های خاموش را فرا گرفته است. همان پاره سنگ های سرد و تنها. همان ستاره هایی که...
-
اشتیاق
سهشنبه 11 مردادماه سال 1390 17:33
بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی آهنگ اشتیاق دلی درد مند را شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق آزار این رمیده ی سر در کمند را بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان عمریست در هوای تو از آشیان جداست دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام خواهم که جاودانه بنالم...
-
زبان نگاه(هوشنگ ابتهاج)
سهشنبه 11 مردادماه سال 1390 17:29
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست تا اشارات نظر نامه رسان من و توست گوش کن با لب خاموش سخن می گویم پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید حالیا چشم جهانی نگران من و توست گر چه در خلوت راز دل ما کس نرسید همه جا زمزمه ی عشق نهان من و توست گو بهار دل و جان باش و خزان باش ، ارنه ای بسا باغ و...
-
به پایداری آن عشق سربلند(هوشنگ ابتهاج)
دوشنبه 10 مردادماه سال 1390 17:27
بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟ ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟ بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من ببوسم آنلب شیرین جان فزای تو را کی ام مجال کنار تو دست خواهد داد که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را مباد روزی چشم من ای چراغ امید که خالی از تو...
-
دارم سخنی با تو گفتن نتوانم(استاد شفیعی کدکنی)
دوشنبه 10 مردادماه سال 1390 17:26
دارم سخنی با تو گفتن نتوانم وین درد نهان سوز نهفتن نتوانم تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت من مست چنانم که شنفتن نتوانم شادم به خیال تو چو مهتاب شبانگاه گر دامن وصل تو گرفتن نتوانم چون پرتو ماه آیم و چون سایه دیوار گامی ز سر کوی تو رفتن نتوانم دور از تو من سوخته در دامن شبها چون شمع سحر یک مژه خفتن نتوانم فریاد ز بی...
-
وصیت کرده ام!!!
دوشنبه 10 مردادماه سال 1390 17:20
وصیت کرده ام!!! به خود که آمدم گرفتار بودم گرفتار چشمهایی که اسیران آن یا قلندران شب شکنند یا مسافران گرمازدهء عشق خورشیدی و اما من هنوز نمی دانم کدامم اما می دانم که هستم! از تو چه پنهان وصیت کرده ام بعد ازهفت بار طواف عشق مرا درخلوت ترین شبستان چشمانت دفن کنند تا مبادا گذر قطره اشکی غبار نشسته شده از حیای عشق را از...
-
دو شعر از فریدون مشیری
دوشنبه 10 مردادماه سال 1390 17:12
زشور عشق ندانم کجا فرار کنم چگونه چاره ی این قلب بیقرار کنم بسان بوته ی اتش گرفته ام در باد کجا توانم این شعله را مهار کنم رسیده کار به انجا که اشتیاقم را برای مردم کوی و گذر هوار کنم چنین که عشق تو میکشد به شیدایی شگفت نیست که فریاد یار یار کنم گرانبهاتر از لحظه های هستی خویش بگو چه دارم تا در رهت نثار کنم هزار کار...