ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
تو مهربان بودی
آغاز ماجرا ، اما
چه سخت تشنه ی جام محبتت بودم
سخن تمام نشد
ختم ماجرا پیدا
امید با تو نشستن
تلاش بی ثمری بود
چه
کوشش شب و روزم
بِسان شخم زدن روی سینه ی دریا
و استغاثه به در گاهت
گره به باد زدن
و همچو کوفتن آب بود در هاون
مرا رها کردی ؟
مرا به مسلخ سلاخان
رها چرا کردی ؟
مرا که رام تو بودم
اسیر دام تو بودم
گذشتم از تو و آن پر فریب شهر بزرگ
کنون کنار کویرم
کویر بی باران
و مهربانی این مهربانترین یاران
تو کاش از این مردم
زمردم کرمان
به قدر یک ارزن
وفا و خوبی را
به وام بستانی
که مثل مهر درخشان شهر بخشنده
و همچو مردم این ملک
مهربان باشی
تو ای بلای دل من
بلند بالایم
تو ای برازنده
تو ای بلندتر از سروها و افراها
تو بر تمام بلندان باغ بالنده
بر این اسیر به غربت گذر توانی کرد ؟
بر این کویر نشین
بر این ز مهر تو محروم
نظر توانی کرد ؟
حمید مصدق
وقتی که تو
این شعر را بخوانی
شاید من در شهر دیگری باشم
شعری که از پاییزی تلخ
و عشقی که به عبث می پیمود
سخن می گفت
شعری که در بادها می وزید
و چنان اعلامیه های
پخش نشده
برتکه های کاغذ
نوشته شده بودهمانند مسافری
که به سفری دور و تنها
آماده بود
زیرا که مرگ
قایقی سفید رنگ بود
قایقی غرق شده که تمام دریاهای سیاه
او را می خوانند
مرگ
شکل ستاره های خاموش
و آدرس هایی پاره
مرگ
شبیه چمنزاری سوخته بود
وقتی که تو
این شعر را بخوانی
شاید من در شهر دیگری باشم
بهجت آیسان
مترجم : سیامک تقی زاده
من با تو یکدلم ، سخن و قول من یکیست
اینست قول من که شنیدی ، سخن یکیست
بگداختم چنان که ، اگر سر برم به جیب
کس پی نمیبرد که ، درین پیرهن یکیست
خواهم به صد هزار زبان ، وصف او کنم
لیکن مقصرم ، که زبان در دهن یکیست
ماه مرا به زهرهجبینان چه نسبتست ؟
ایشان چو انجمند و ماه انجمن یکیست
صد بار از تو شوکت خوبان شکست یافت
خسرو هزار و خسرو لشکرشکن یکیست
برخاستست نقش دویی از میان ما
ما از کمال عشق دو جانیم و تن یکیست
در درگهت رقیب و هلالی برابرند
طوطی درین دیار چرا با زغن یکیست ؟
هلالی جغتایی
با تو حرف میزنم
از تو حرف میزنم
از اعماق خویش
میدانم که جوابی نخواهی داد
چطور میتوانی جواب مرا بدهی
وقتی بسیاری تو را صدا میکنند
من تنها از تو اجازه میخواهم
تا منتظر بمانم اینجا
و اینکه برای من نشانهای بفرستی
در اعماق من
از خویش
قونار اکلوف
مترجم : محسن عمادی
تو و یادت نقطه ی مقابل یکدیگرید
هر چه قدر خود را به تو نزدیک می کنم
همان اندازه دورتر می شوی
و هر اندازه از یادت دوری می کنم
همان قدر به من نزدیک تر می شود
تو و یادت در قبال من
همیشه در جهت عکس هم حرکت کرده اید
انگار تقاص اختلاف شما ها را هم
من باید پس بدهم
پر توقع نیستم ، با من که نه
لطفاً یا با یادت آشتی کن و برگرد
یا به خاطر خدا هم که شده
دست یادت را هم بگیر و از اینجا ببر
مصطفی زاهدی