-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 19 مهرماه سال 1394 20:02
روی دست شب مانده ام ... دیگر حتی خواب هم مرا نمی برد...
-
تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی
یکشنبه 19 مهرماه سال 1394 12:13
من در ایینه رخ خود دیدم و به تو حق دادم آه می بینم ، می بینم تو به اندازه ی تنهایی من خوشبختی من به اندازه ی زیبایی تو غمگینم چه امید عبثی من چه دارم که تو را در خور ؟ هیچ من چه دارم که سزاوار تو ؟ هیچ تو همه هستی من ، هستی من تو همه زندگی من هستی تو چه داری ؟ همه چیز تو چه کم داری ؟ هیچ
-
رد...
یکشنبه 19 مهرماه سال 1394 08:59
پائیزی ام" این روزها بی تابی" حس های قشنگی می دهد در مسیر فراز و نشیب واقعه ها چون درختی که شاهد تمام شدن برگهایش است اما به یاد بهار آرام است مانده ام ” ولی احساسم را از همین جا به قلبت می رسانم آخر میدانی دور چرا برویم وقتی حضورت در من حتمی است بهشت در جان من خود به خود جاری می شود هر روز سرم را در...
-
بهت...
یکشنبه 19 مهرماه سال 1394 08:35
می دانی آنچه این سالها به آن پرداخته ام از جان اشیاء تا قلب پرندگان قصه تا ناگهان هر روزه ی ذهنم زیباترین دوستت دارم ها را به گوشه های موهایت بیاویزم” تو سالهاست پاهایت را از گلیم خیالم فراتر گذاشته ای این را همه می دانند وقتی نیستی اندوه بزرگی مهمانم است من تنها شادی کوچکی را با تو خواسته ام” زبرا که با تو محال ممکن...
-
من صبورم اما...
شنبه 18 مهرماه سال 1394 19:13
من صبورم اما... آه، این بغض گران صبر چه می داند چیست!... "حمید مصدق"
-
دلم...
شنبه 18 مهرماه سال 1394 13:28
دلم یک در می خواهد که بازش کنم و پشتش تو باشی ! با دسته ای از رزهای سرخ که هنوز غنچه اند _ و در آغوشت بودنشان حسادتم را شعله ور می کند _ و تو آنقدر بمانی تا باز شوند دلم دو فنجان چای می خواهد که زیر ریز نگاه تو بریزمشان که بهانه ی با هم نشستنمان شوند و ما سردترین چای جهان را بنوشیم دلم چمدانی می خواهد که بازش کنی و پر...
-
غمین
شنبه 18 مهرماه سال 1394 12:54
غمگینم، چنان پیرزنی که آخرین سربازی که از جنگ برمیگردد، پسرش نیست !! "ولادیمیر مایاکوفسکی"
-
یک لحظه...
شنبه 18 مهرماه سال 1394 12:49
یک لحظه کنار من توقف کردی یک عمر دل مرا تصرف کردی من اسب و سپر داشتم و تیغ و زره اما تو فقط سیب .. تعارف کردی "احسان پسا"
-
حال من خوب است...
شنبه 18 مهرماه سال 1394 12:45
خوبم درست مثل مزرعه ای که محصولش را ملخ ها خورده اند دیگر نگران داس ها نیستم "فریبا عرب نیا"
-
به یاد تو...
شنبه 18 مهرماه سال 1394 11:40
افروخته در تاریکی شب سه چوب کبریت یک به یک نخستین برای دیدن رویت دومین برای دیدن چشمانت و آخرین برای دیدن لبانت و تاریکی محض تا به یاد آرم این همه را و سخت در آغوش گیرمت "ژاک پره ور" ترجمه : محمدرضا پارسایار
-
عشق همیشه علامت رستگاری نیست
جمعه 17 مهرماه سال 1394 00:45
برای من دوست داشتن آخرین دلیل دانایی است اما هوا همیشه آفتابی نیست عشق همیشه علامت رستگاری نیست و من گاهی اوقات مجبورم به آرامش عمیق سنگ حسادت کنم چقدر خیالش آسوده است چقدر تحمل سکوتش طولانی ست چقدر ... "سید علی صالحی"
-
گم شدن...
پنجشنبه 16 مهرماه سال 1394 10:11
گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا گوشه ی دوری گمنام حوالی جایی بی اسم بعد بی هیچ گذشته ای به یاد نیارم از کجا آمده کیستم اینجا چه می کنم بعد بی هیچ امروزی به یاد نیاورم که فرقی هست فاصله ای هست فردایی هست گاهی واقعا خیال می کنم روی دست خدا مانده ام خسته اش کرده ام راهی نیست باید چمدانم را ببندم راه بیفتم...
-
گم کرده...
پنجشنبه 16 مهرماه سال 1394 10:00
دلخوشیم که در نیمه ی تاریک دنیا کسی ما را گم کرده است و دارد در به در دنبالمان می گردد کسی که زنگ در را همیشه بعد از هجرت ما به صدا در خواهد آورد عباس صفاری
-
کافه...
سهشنبه 14 مهرماه سال 1394 13:03
انــــــــدامت بهاری ابدی است که در گذر هیچ سالی عوض نمی شود درست مثل تکه ایی از بهشت می شود امروز لبــــــــاسهایت را عوض کنی همان شال کرم قهوه ایی ات را سر کن با همان عطر همان رُژ را هم بزن قفل کیفت یادت نرود با همان نگاه مخصوص من می آیم" با هم برویم به همان کافه روی همان میز بنشینیم پرستوی روی کُتم بال در...
-
حس
سهشنبه 14 مهرماه سال 1394 10:04
مگر نه اینکه پائیز فصل چیدن “انار” است “لب هایت” همه جا را گرفته اند.. سهم من اما” حس اناری” شد که به یلدا دلبسته است... منبع: وبسایت میزار
-
خیال...
سهشنبه 14 مهرماه سال 1394 00:00
هر بار که در باد می ایستی یا زیر باران راه می روی من آرزوهایم را لای موهایت گره می زنم شاید امیدی برای برگشتن بخت برگشته ام باشد و چشمهایم را به مژه هایت نمی خواهم از حوالی چشمهای تو بیشتر پرواز کنند جانم را هم دستت می دهم که بدانی بدون تو آدم نمی شوم برایت آزادی هایم را هم سر بریده ام وقتی کنار دریا می روی موجها را...
-
سالهای بی تو
دوشنبه 13 مهرماه سال 1394 23:44
ای مهمان خوابهای کوتاه من هر بار هجای نامت را شبیه اقاقی ها به ذهن شعرهایم می سپارم و زمزمه شیرین چشم هایت را از پنجره بی قواره فاصله به دورترین بوسه داده ام در تمام سالهای بی تو پای کند عقربه های ساعت هر روز چیزی شبیه نبودنت در دلم می ریزد من در نبود تو نمی دانم چند بغض دیگر را بگریم تا اندوه این درد از من برهد می...
-
[ بدون عنوان ]
دوشنبه 13 مهرماه سال 1394 20:08
کارگران مشغول کار بودند و ... پیچی را که تو از آن میآیی اضافه آوردند. "محمد عاصمی"
-
نیست در عالم ز هجران تلخ تر
دوشنبه 13 مهرماه سال 1394 13:16
ای خدا این وصل را هجران مکن سرخوشان عشق را نالان مکن باغ جان را تازه و سرسبز دار قصد این مستان و این بستان مکن چون خزان بر شاخ و برگ دل مزن خلق را مسکین و سرگردان مکن بر درختی کشیان مرغ توست شاخ مشکن مرغ را پران مکن جمع و شمع خویش را برهم مزن دشمنان را کور کن شادان مکن گر چه دزدان خصم روز روشنند آنچ میخواهد دل ایشان...
-
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم
دوشنبه 13 مهرماه سال 1394 11:48
وقت آن شد که به زنجیر تو دیوانه شویم بند را برگسلیم از همه بیگانه شویم جان سپاریم دگر ننگ چنین جان نکشیم خانه سوزیم و چو آتش سوی میخانه شویم تا نجوشیم از این خنب جهان برناییم کی حریف لب آن ساغر و پیمانه شویم سخن راست تو از مردم دیوانه شنو تا نمیریم مپندار که مردانه شویم در سر زلف سعادت که شکن در شکن است واجب آید که...
-
بیا کز عشق تو دیوانه گشتم( مولانا)
دوشنبه 13 مهرماه سال 1394 11:45
بیا کز عشق تو دیوانه گشتم وگر شهری بدم ویرانه گشتم ز عشق تو ز خان و مان بریدم به درد عشق تو همخانه گشتم چیان کاهل بدم کان را نگویم چو دیدم روی تو مردانه گشتم چو خویش جان خود جان تو دیدم ز خویشان بهر تو بیگانه گشتم فسانه عاشقان خواندم شب و روز کنون در عشق تو افسانه گشتم
-
مقصر
یکشنبه 12 مهرماه سال 1394 11:56
هر چیز را هم که تقصیر من بیندازی عاشق شدن من تقصیر توست.... "عباس معروفی"
-
[ بدون عنوان ]
یکشنبه 12 مهرماه سال 1394 09:25
این خیال نیست امشب به سردخانه مهمانی فردا به خاک "سیروس نوذری"
-
یاد...
یکشنبه 12 مهرماه سال 1394 09:15
ازآن سال کنارهم سروی و صخره ای "سیروس نوذری"
-
اندوه
یکشنبه 12 مهرماه سال 1394 09:08
جهان دونیم شد اندوه من غیاب تو "سیروس نوذری"
-
نیستی
یکشنبه 12 مهرماه سال 1394 09:06
نگاه می کنم همان جا که نیستی میان مهی که سحرگاه "سیروس نوذری"
-
گریز...
یکشنبه 12 مهرماه سال 1394 09:00
من از اینجا خواهم رفت و فرقی هم نمی کند که فانوسی داشته باشم یا نه... کسی که می گریزد، از گم شدن نمی ترسد..... رسول یونان
-
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی
شنبه 11 مهرماه سال 1394 13:01
ندانمت به حقیقت که در جهان به که مانی جهان و هر چه در او هست صورتند و تو جانی به پای خویشتن آیند عاشقان به کمندت که هر که را تو بگیری ز خویشتن برهانی مرا مپرس که چونی به هر صفت که تو خواهی مرا مگوی که چه نامی به هر لقب که تو خوانی چنان به نظره اول ز شخص میببری دل که باز مینتواند گرفت نظره ثانی تو پرده پیش گرفتی و ز...
-
همای اوج سعادت
شنبه 11 مهرماه سال 1394 12:56
همای اوج سعادت به دام ما افتد اگر تو را گذری بر مقام ما افتد حباب وار براندازم از نشاط کلاه اگر ز روی تو عکسی به جام ما افتد شبی که ماه مراد از افق شود طالع بود که پرتو نوری به بام ما افتد به بارگاه تو چون باد را نباشد بار کی اتفاق مجال سلام ما افتد چو جان فدای لبش شد خیال میبستم که قطرهای ز زلالش به کام ما افتد...
-
با هیچکس بجز تو نسنجیده ام تو را
شنبه 11 مهرماه سال 1394 12:49
با تیشه ی خیـــــــال تراشیده ام تو را در هر بتی که ساخته ام دیده ام تو را از آسمــان بــه دامنـــــــــم افتاده آفتاب؟ یا چون گل از بهشت خدا چیده ام تو را هر گل به رنگ و بوی خودش می دمد به باغ من از تمــــام گلهـــــــا بوییده ام تـــــــــــو را رویای آشنای شب و روز عمــــر من! در خوابهای کودکی ام دیده ام تو را از...