ای همیشگی ترینم"
چند سالی است"
این می خواره نماها را دیده ام
که از مَی زده ام
ولی موهایت را که شانه می زنی
مست بی سروپای
آخر شب در راه خانه ام میکند"
می دانی
نه تو آن آیه ی نازل نشده ایی
نه منی که هم مرز بغضم
می توانم ساکن محله ی آلتامونت
در وست ونکوور شوم
پس بهتر است
همان دسته گلی را که آوردی
بغل کنم
تو نگاهم کنی
برایت شعر بخوانم
و تو همان لبخند ده سالگیت را بزنی
پس بی خیال
کار در بانک نسکافه دار"
بی خیال
پرینت حساب جهت تکمیل مدارک سفارت"
بی خیال ویزا
بی خیال حس مهمان بودنت
بی خیال طرح و نظارت و اجرای من"
می شود یکبار دیگر برقصی
دستهایت را بلند کنی جلو پیشانیت"
لای موهایت گم شود"
راستی
موهایت همان تار است
سرت که را به عقب میبردی
تکان میدادی تا ببندیشان
بهترین موسیقی عمرم میشد
دوباره آن قطعه را اجرا کن"
با سه انگشت صفحات گوشیت را عوض کن"
نزدیکیهای عصر
چند دانه دلمه ی حبه قندی
از همان کوزه ی پر طراوت بردار
تا دوباره طعم ترش و عطر سبزیش
به سقف دهانت بچسبد"
اولین بار هم بود
که بی خیال قاشق چنگال می شدی
انگشتانت
چه زیبا چربی و برقش را لمس میکردند"
نیلوفر بی مرداب من"
در یقین بوسه ام
شمال چشم هایت را
به سمت جنوب شانه هایم برگردان
بیا قلمدوشت کنم"
جوری صدایت میزنم
که ماه در دهانم
چند تکه شود
و هر تکه حروف نامت را بردارد
تا در آسمان پخش شوی"
می دانم با اینکار
زمین به دور ماه خواهد چرخید"
می دانی
خیلی بار
می روم کنار آینه
شاید از تو چیزی جا مانده باشد"
بدون تو"
درخت بی زمینم"
زیر سایه بان دستهایت آرامم
همه جا بهانه ی توست"
دردِ تو دوباره پیچید به دلم"
می شود بگویی
چی عشق میشود"
نمی شود شعر باشد
و تو نباشی
در شرجی سینه ام"
تنها نگاه تو است
ولی نمی دانم
این اسکله ی لمیده به پهلو
کی تو را
دوباره در خودش می بیند…
"می بان"