دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

زیر باران بیا قدم بزنیم

زیر باران بیا قدم بزنیم 
حرف نشنیده ای به هم بزنیم
نو بگوییم و نو بیندیشیم 
عادت کهنه را به هم بزنیم
Image result for ‫قدم زدن زیر باران‬‎
و ز باران، کمی بیاموزیم
که بباریم و حرف کم بزنیم
کم بباریم اگر، ولی همه جا
عالمی را به چهره نم بزنیم

سخن از عشق، خود به خود زیباست
سخن عاشقانه ای به هم بزنیم
قلم زندگی به دل است 
زندگی را بیا رقم بزنیم

سالکم قطره ها در انتظار تواند
زیر باران بیا قدم بزنیم
"مجتبی کاشانی"

ماه

ای همیشگی ترینم"
چند سالی است"
این می خواره نماها را دیده ام
که از مَی زده ام
ولی موهایت را که شانه می زنی
مست بی سروپای
آخر شب در راه خانه ام میکند"
می دانی
نه تو آن آیه ی نازل نشده ایی
نه منی که هم مرز بغضم
می توانم ساکن محله ی آلتامونت
در وست ونکوور شوم
پس بهتر است
همان دسته گلی را که آوردی
بغل کنم
تو نگاهم کنی
برایت شعر بخوانم
و تو همان لبخند ده سالگیت را بزنی
پس بی خیال
کار در بانک نسکافه دار"
بی خیال
پرینت حساب جهت تکمیل مدارک سفارت"
بی خیال ویزا
بی خیال حس مهمان بودنت
بی خیال طرح و نظارت و اجرای من"
می شود یکبار دیگر برقصی
دستهایت را بلند کنی جلو پیشانیت"
لای موهایت گم شود"
راستی
موهایت همان تار است
سرت که را به عقب میبردی
تکان میدادی تا ببندیشان
بهترین موسیقی عمرم میشد
دوباره آن قطعه را اجرا کن"
با سه انگشت صفحات گوشیت را عوض کن"
نزدیکیهای عصر
چند دانه دلمه ی حبه قندی
از همان کوزه ی پر طراوت بردار
تا دوباره طعم ترش و عطر سبزیش
به سقف دهانت بچسبد"
اولین بار هم بود
که بی خیال قاشق چنگال می شدی
انگشتانت
چه زیبا چربی و برقش را لمس میکردند"
نیلوفر بی مرداب من"
در یقین بوسه ام
شمال چشم هایت را
به سمت جنوب شانه هایم برگردان
بیا قلمدوشت کنم"
جوری صدایت میزنم
که ماه در دهانم
چند تکه شود
و هر تکه حروف نامت را بردارد
تا در آسمان پخش شوی"
می دانم با اینکار
زمین به دور ماه خواهد چرخید"
می دانی
خیلی بار
می روم کنار آینه
شاید از تو چیزی جا مانده باشد"
بدون تو"
درخت بی زمینم"
Image result for ‫درخت بی ریشه‬‎
زیر سایه بان دستهایت آرامم
همه جا بهانه ی توست"
دردِ تو دوباره پیچید به دلم"
می شود بگویی
چی عشق میشود"
نمی شود شعر باشد
و تو نباشی
در شرجی سینه ام"
تنها نگاه تو است
ولی نمی دانم
این اسکله ی لمیده به پهلو
کی تو را
دوباره در خودش می بیند…
"می بان"

بانوی من

من هنوزم مات تصویر توام بانوی من
از غمت پیرم ولی پیر توام بانوی من
من دلم از چشم تو دارد تمام غصه ها
در دلم من با غمت گیر تو ام بانوی من
آفریده قلب من را در ره دردت خدا
از غمت در دام تدبیر توام بانوی من
با هزاران موی خود تسخیر قلبم می کنی
من همیشه تحت تسخیر توام بانوی من
خواب می بینم که می آیی ولی تعبیر نیست

بین رویاها فقط دنبال تعبیر توام بانوی من

"محمدصادق رزمی"

 

خنده کن با خنده ات دنیا بهشتی می شود


خنده کن با خنده ات دنیا بهشتی می شود
با غمت دنیای ما دنیای زشتی می شود
شعر من با بودنت بوی بهاران می دهد
Image result for ‫بهاران‬‎
سردی ماه دی ام اردیبهشتی می شود
چشم سبزت در دلم از نو دوباره فتنه کرد
اینچنین ابروی تو هشتاد و هشتی می شود
بخت و اقبال بدم با بودنت تغییر کرد
بخت من با بودنت نیکو سرشتی می شود
گر نباشی سیل غم آید درون سینه ام

قلب من در سیل غم دیوار خشتی می شود

 

"محمدصادق رزمی"

منتظر هستم که در رویای من حاضر شوی

Image result for ‫رویای من‬‎
منتظر هستم که در رویای من حاضر شوی
تا کمی در عاشقی مانند من ظاهر شوی
قصه ام مانند هند و آن همه گنجینه ها
مثل آن دریای نورم تا تو هم نادر شوی
روز و شب از دوری ات اشعار زیبا گفته ام
نوبتت امشب شده تا از غمم شاعر شوی
دین و ایمانت فقط چشمان معشوقت شود

همچو من شاید تو هم از عاشقی کافر شوی

 ترم آخر باشی و من هم نباشم پیش تو

تا که در درس و کلاست از غمم آخر شوی

خودکشی هم می شود فکر و تمام ذهن تو

از هجوم فکر بد مانند نی لاغر شوی

از غم پاییز زرد و نم نم باران و درد

می روی در کوچه ام تا از غمم عابر شوی

 

محمدصادق رزمی