دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست

Image result for ‫دریای شورانگیز چشمانت چه زیباست‬‎
دریای شور انگیز چشمانت چه زیباست
آنجا که باید دل به دریا زد همین جاست

در من طلوع آبی آن چشم روشن
یاد آور صبح خیال انگیز دریاست
... 
گل کرده باغی از ستاره در نگاهت
آنک چراغانی که در چشم تو برپاست

بیهوده می کوشی که راز عاشقی را
از من بپوشانی که در چشم تو پیداست

ما هر دوان خاموش خاموشیم، اما
چشمان ما را در خموشی گفتگوهاست

دیروزمان را با غروری پوچ گشتیم
امروز هم زانسان، ولی آینده ماراست

دور از نوازشهای دست مهربانت
دستان من در انزوای خویش تنهاست

بگذار دستت را در دستم گذارم
بی هیچ پروایی که دست عشق با ماست

 

حسین منزوی

حکایتِ بارانِ بی امان است

Image result for ‫باران شدید‬‎
حکایتِ بارانِ بی امان است
این گونه که من
دوستت می‌دارم ...
 
شوریده وار و پریشان باریدن
بر خزه ها و خیزاب‌ها
به بی‌راهه و راه‌ها تاختن
بی‌تاب ٬ بی‌قرار
دریایی جستن
و به سنگچین باغ بسته دری سر نهادن
و تو را به یاد آوردن

حکایت بارانی بی‌قرار است
این گونه که من دوستت می‌دارم ...

"محمد شمس لنگرودی"

دلم باران می خواهد

Image result for ‫دلم باران میخواهد‬‎
دلم باران می خواهد
و چتری خراب
و خیابانی که
هیچ گاه به خانه ی تو نرسد!
"رضا کاظمی"

باران بهانه بود...

Image result for ‫باران بهانه بود‬‎

باران بهانه بود تا تو را بیابم و عاشقانه‌هایم را در زیر چترت رها کنم

چه باران زیبایی می‌بارد، امروز که چترت خانه‌ام شده

و دست‌های گرمت همراه همیشگی‌ام

باران ببار... زیباتر از همشه ببار ... چترمان باز است

صدای قدم زدنمان زیر باران شنیدنی‌ ست

ما با هم ریزش برگ‌های زرد را تماشا می‌کنیم

صدای خش خش برگ‌ها را می‌شنویم

ما با هم زمستان را تجربه می‌کنیم

تا با هم به بهار برسیم

باران، چترمان باز است... ببار

 

"شهره روحبانی"

ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران

Image result for ‫قدم زدن زیر باران‬‎
ای مهربان تر از برگ در بوسه های باران 
بیداری ستاره در چشم جویباران


آیینه ی نگاهت پیوند صبح و ساحل 
لبخند گاه گاهت صبح ستاره باران


بازا که در هوایت خاموشی جنونم 
فریاد ها برانگیخت از سنگ کوه ساران


ای جویبار جاری! زین سایه برگ مگریز 
کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران


گفتی: به روزگاران مهری نشسته گفتم 
بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران


بیگانگی ز حد رفت ای آشنا مپرهیز 
زین عاشق پشیمان سرخیل شرمساران


پیش از من و تو بسیار بودند و نقش بستند 
دیوار زندگی را زین گونه یادگاران


وین نغمه ی محبت بعد از من و تو ماند 
تا در زمانه باقی ست آواز باد و باران
"استاد شفیعی کدکنی"