| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 | 31 |
می زنم کبریت بر تنهایی ام
تا بسوزد ریشۀ بی تابی ام
*
می روم تا هر چه غم پارو کنم
خانه ام را باز هم جارو کنم
*
می روم تا موی خود شانه کنم
خنده را مهمان این خانه کنم
*
می روم تا پرده هارا واکنم
دوست دارم؛ دوست دارم
عشق را معنا کنم
*
شادی ام را رنگ آبی می زنم
بوسه بر طعم گلابی می زنم
*
می دوم خندان به سوی آینه
باز می خندم؛ به روی آینه
*
می زنم یک شاخه گل بر موی خود
می نشینم باز بر زانوی خود
*
می نشانم روی دستم یک کتاب
تا بخوانم باز هم یک شعر ناب
*
آری!آری! این منم این شاد و مست
دوست دارم عاشقی را هرچه هست
...گاهی آنقدر دلت می گیرد،که جز گریستن راهی نداری،نه فریادرسی که کس بی کسیت گردد،
نه هم نفسی که محرم تنهاییت شود.گویی خدا هم به فریاد دل تو نمی رسد! تنها و غریب به کنجی
می نشینی، اشک می ریزی و آه می کشی... آه چه تماشا دارد آموی دو چشمانت وقتی که دلت
طوفانیست...آه چه زیباست نرگسان وحشیت وقتی که عشق را بهانه می کنی و چشم در راهش
می نشینی که:
"تو را من چشم در راهم شباهنگام ، که می گیرند در شاخ تلاجن سایه ها رنگ سیاهی..."
...از اعماق سینه ات آهی می کشی،خودت می مانی و باران اشکی که بر سینه ی دریاییت
می نشیند؛حس غریبی که صدایت می کند،"باید امشب چمدانی را که به اندازه ی تنهایی تو جا دارد
برداری و به سمتی بروی که درختان حماسی پیداست." سمت جغرافیایی عشق،سمت ابدیت،سمت بودن،
سمت بودن برای سرودن و سرودن برای بودن!سمتی که عشق خانه دارد،بودن خانه دارد،سرودن
خانه دارد ، آزادی خانه دارد و به سمتی که "جریان دارد ماه ،جریان دارد طیف ،سنگ از پشت
نمازت پیداست."
تنها و بی پناه ،دور از همه کس،دور از همه جا،به قاب عکسی که در مقابل دیدگانت نشسته است
خیره می شوی،نستعلیق را هجی می کنی و می خوانی:
"راهیست راه عشق که هیچش کناره نیست در آنجا جز آنکه جان بسپارند چاره نیست
او را به چشم پاک توان دید چون هلال هر دیده جای جلوه ی آن ماه پاره نیست"
به خود می آیی و نرم نرمک پای بر رکاب آن سمند راهوار خویش می گذاری و در پس کوچه های
تنهایی خویش جولان می دهی،می تازی و می تازی،تا بدانجایی که حیثیت بوداییت،قداست
اهوراییت و دم مسیحاییت صدایت می کند.همین که از رفتن باز می مانی و از خواندن دست
می کشی،الهام نازنینی از آنسوی طبع لطیفت سرازیر می شود و می گوید:
"بخوان بنام گل سرخ در صحاری شب،
که باغها همه بیدار و بارور گردند،
بخوان، دوباره بخوان تا کبوتران سفید،
به آشیانه خونین دوباره باز گردند،
ز خشکسالی چه ترسی؟که سد بسی بستند،
نه در برابر آب،
که در برابر نور،
و در برابر آواز و در برابر شور،
تو خاموشی که بخواند؟
تو می روی که بماند؟
که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟
زمین تهی است ز رندان،
همین تویی تنها،
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی،
بخوان بنام گل سرخ و عاشقانه بخوان ،
حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی..."
"دکتر هامون سبطی"
یاد باد آن روزگار کودکی
گریه ها و خنده های زورکی
گریۀ پیشاپیش از ترس کتک
یا که خنده خنده های سورکی
آهویی بودم به دور از هر کمند
پر ز رویا های کوتاه و بلند
خلق می گفتند که ما را کودکید
غم چه می دانید باشد چون و چند
من که شاد و بی خیال از غم بدم
جلوه شادی دم و هر دم بدم
خار در پای کسی گر می نشست
بهر زخم و درد او محرم بدم
شور می آوردم به جمع دیگران
بسکه بودم شادمانِ شادمان
پس چه شد آن جمله شادی ای خدا
که شده دردم کنون درد گران
کاشکی آن روز این حرفها نبود
یا که دیروز مرا فردا نبود
کاشکی ها حرف پوچ و خالیند
ورنه کاشکی اصلا این دنیا نبود
زندگی گه شاد و گه غمگین بود
بهر من پیچ و خمش سنگین بود
دل درون سینه ام می مرد کاش
چون دل من دم به دم غمگین بود
از درخشش لبخندت
از درخشش لبخندت خورشید تیره است
شکوهش جوانیم را در صحرای آرامت به آتش کشیده
بیهوده بر من مخند
راز چشمانت بر من آشکارست که بمن میگویند که من معشوق تو هستم
اما تورا در غروب دیدم,
و در اندیشه های درونم در بند تو اسیرم
بیا , بیا, بیا بسویم
من از دور دستها آمده ام…
از مزارع گندم
از کرتهای جالیز
و از سرزمینی که آسمانش تنها دو پیراهن دارد
روزها آبی می پوشد و شبها پیراهنی بلند
که تاب می خورد در رقص هزار و یک ستاره ی روشن.
من از دور دستها آمده ام...
از کوچه های کودکی
از شهر رنگین قصه های پدر در شبهای کش دار زمستان
و از چشمان هستی بخش مادرم که تمام مهربانی را در نگاهش به من می بخشید
باورم کن که شعر در من طغیان یگانگی ست و حماسه ی دوست داشتن
من دیگرگونه دوست می دارم و دیگر گونه یگانه ام
مرا تنها می توان با من سنجید
و تو را تنها با تو
که سالهاست در جستجویت بودم
با تو آبی می بینم تمام بینایی ام را
چشمانت شکوه شکیبائی، گیسوانت ادامه ی بارانها و دلت ترانه ی دریاهاست...
زمزمه ی سرانگشتان باد در خواب خوش گیسوانت زیباییه شاعرانه ایست
که دلم را به بازی میگیرد
و نجابت کلامت آنچنان، که هر کلام دیگر را بی رنگ می کند.
در چشم انداز هر کجای طبیعت تو را می بینم
در چشمه، در رود، در دریا، در گل، در درخت، در جنگل، در دره، در دشت، در کوه
با اینهمه هنوز در تو حیرانم
که تمامیه عشقی در یک وجود
و تمامیه آرزویی در یک لباس
باورم کن... با تو سرشارم از هر چه زیبائیست