دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

چنان به موی تو آشفته‌ام، به بوی تو مست

‫چنان به موی تو آشفته‌ام به بوی تو مست - دشت مشوش‬‎

چنان به موی تو آشفته‌ام، به بوی تو مست

که نیستم خبر از هر چه در دو عالم هست


دگر به روی کسم، دیده بر نمی‌باشد

خلیل من، همه بت‌های آزری بشکست


مجال خواب نمی‌باشدم ز دستِ خیال

درِ سرای نشاید، بر آشنایان بست


در قفس طلبد هر کجا گرفتاری‌ست

من از کمند تو تا زنده‌ام نخواهم جست


غلام دولت آنم که پای‌بند یکی‌ست

به جانبی متعلق شد از هزار برست


مطیع امر توام، گر دلم بخواهی سوخت

اسیر حکم توام، گر تنم بخواهی خست


نماز شام قیامت، به هوش باز آید

کسی که خورده بوَد مِی ز بامداد الست


نگاه من به تو و دیگران به خود مشغول

معاشران ز مِی و عارفان ز ساقی مست


اگر تو سروِ خرامان ز پای ننشینی

چه فتنه‌ها که بخیزد میان اهل نشست


برادران و بزرگان نصیحتم مکنید

که اختیار من از دست رفت و تیر از شست


حذر کنید ز باران دیدهٔ سعدی

که قطره، سیل شود چون به یکدگر پیوست


خوش است نام تو بردن ولی دریغ بود

در این سخن که بخواهند برد دست به دست


چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی

‫‌ همه‌ی غمم بود از همین، که خدا نکرده خطا کنی ... ‌ #هاتف_اصفهانی‬‎

چه شود به چهرهٔ زرد من نظری برای خدا کنی

که اگر کنی همه درد من به یکی نظاره دوا کنی


تو شهی و کشور جان تو را تو مهی و جان جهان تو را

ز ره کرم چه زیان تو را که نظر به حال گدا کنی


ز تو گر تفقد و گر ستم بوَد آن عنایت و این کرَم

همه از تو خوش بوَد ای صنم چه جفا کنی چه وفا کنی


همه‌جا کشی می لاله‌گون ز ایاغ مدعیانِ دون

شکنی پیالهٔ ما که خون به دل شکستهٔ ما کنی


تو کمان‌کشیده و در کمین که زنی به تیرم و من غمین

همهٔ غمم بود از همین که خدا‌نکرده خطا کنی


تو که هاتف از بَرَش این زمان رَوی از ملامت بیکران

قدمی نرفته ز کوی وی نظر از چه سوی قفا کنی

 "هاتف اصفهانی"


کرشمه‌‌ای میان زخم و مرهم...


‫شاعران ایران‎ | ‎. #شعر
                                

                                
                                
                            </div>
                            <div class=

بعد از تو باز عاشقی و باز، آه نه....

‫لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد عشق بزرگم آه چه آسان حرام شد می شد بدانم که  اینکه خط سر نوشت من از دفتـــــر کــــدام شب بستــــه وام شد ؟ اول‬‎

لیلا دوباره قسمت ابن السلام شد
عشق بزرگم، آه چه آسان حرام شد

می شد بدانم این که خط سرنوشت من
از دفتر کدام شب بسته وام شد؟

اول دلم فراغ تو را سرسری گرفت
وآن زخم کوچک دلم آخر جزام شد

گلچین رسید و نوبت با من وزیدنت
دیگر تمام شد گل سرخم،‌ تمام شد

شعر من از قبیله خون است خون من
فواره از دلم زد و آمد کلام شد

ما خون تازه در تن عشقیم و عشق را
شعر من و شکوه تو،‌رمز دوام شد

بعد از تو باز عاشقی و باز، آه نه
این داستان به نام "تو" اینجا تمام شد

 

"حسین منزوی"

کوچه باغِ قدیمی


‫عکس پاییز کوچه باغ - عکس نودی‬‎

کوچه باغِ قدیمی، بوی باران می‌دهد،

پشت پنجره، خاطره‌ها زمزمه می‌کنند.
تو، با آن چترِ سرخ، زیر آسمانِ تَر،
قدم می‌زنی و باران با تو ترانه می‌خواند.

هوا بارانی است و باد، برگ‌ها را می‌رَقصاند،
چترت مثلِ ققنوسِ سرخ در مه می‌درخشد.
من، پشتِ شیشه‌های مات،
تماشاگرِ این صحنه‌ام:
عشق و باران و یک کوچهٔ خیس.....

(ا.و.برهوت)