دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

برای تو می نویسم...

برای تو می نویسم ....
برای تویی که تنهایی هایم پر از یاد توست...
برای تویی که احساسم از آن وجود نازنین توست...
برای تویی که چشمانم همیشه به راه تو دوخته است...
برای تویی که مرا مجذوب قلب ناز و احساس پاک خود کردی...
برای تویی که وجودم را محو وجود نازنین خود کردی

برای تو و خویش

برای تو و خویش
چشمانی آرزو میکنم که چراغها و نشانه ها را
در ظلماتمان ببیند
گوشی که صداها و شناسه ها را
در بیهوشی مان بشنود،
برای تو و خویش
روحی که این همه را در خود گیرد
و بپذیرد
و زبانی که در صداقت خود
ما را
از خاموشی خویش بیرون بکشد
و بگذارد از آن چیزها که در بندمان کشیده است
سخن بگوئیم .
پرواز اعتماد را با یکدیگر تجربه کنیم
و گر نه می‌شکنیم بالهای دوستیمان را
اگر می خواهی نگهم داری؛ دوست من
از دستم می‌دهی
اگر می‌خواهی همراهیم کنی؛ دوست من
تا انسان آزادی باشم؛
میان ما همبستگی
از آن گونه می‌روید
که زندگی ما هر دو تن را غرق در شکوفه می‌کند.
من آموخته‌ام که به خود گوش فرا دهم
و صدایی بشنوم که با من می‌گوید
این لحظه مرا چه هدیه خواهد داد،
نیاموختم گوش فرا دهم به
صدایی را که با من در سخن است و بی وقفه می‌پرسد
من بدین لحظه چه هدیه خواهم داد .
شبنم و برگها یخ زده است و آرزوهای من نیز،
ابرهای برف زا در آسمان بر هم می‌پیچد،
باد می‌وزد و طوفان در می‌رسد،
زخمهای من می‌فسرد .
یخ آب می‌شود در روح من در اندیشه‌های من،
بهار حضور توست، بودن توست .
کسی می‌گوید،
آری،
به تولد من، به بودنم ، ضعفم ، ناتوانیم، مرگم
کسی می‌گوید آری به من به تو
و از انتظار طولانی شدن شنیدن پاسخ من،
پاسخ تو خسته نمی‌شود .
با افکندن خود به دره شاید
سر انجام به شناسایی خود توفیق یابیم .
زیر پایم زمین
از سم ضربه اسبان می لرزد،
چهار نعل می گذرند
اسبان وحشی گسیخته افسار،
وحشت زده به پیش می گریزند،
در یالهایشان گره می خورد آرزوهایم
دوشادوششان می گریزد خواستهایم،
هوا سرشار از بوی اسب است و غم و اندکی قبطه،
در افق نقطه های سیاه کوچکی می‌رقصد و
زمینی که بر آن ایستاده‌ام دیگر باره آرام یافته است،
پنداری رویای بود آن همه،
رویای آزادی با احساس حبس و بند .
در سکوت با یکدیگر پیوند داشتن ،
همدلی صادقانه،
وفاداری ریشه دار،
اعتماد کن .
از تنهایی مگریز،
به تنهایی مگریز،
گهگاهی آن را بجوی و تحمل کن
و به آرامش خاطر مجالی ده .
یکدیگر را می‌آزاریم بی آنکه بخواهیم،
شاید بهتر آن باشد که
دست به دست هم دهیم،
دستی که گشاده است،
می‌برد،
می‌آورد،
رهنمونت می‌شود به
خانه‌ای که نور دلچسبش گرمی بخش است .
این همه پیچ،
این همه گذر،
این همه چراغ،
این همه علامت و همچنان استواری به وفادار ماندن به
راهم، خودم، هدفم، و به تو،
وفایی که مرا و تو را
به سوی هدف راهنمایی می‌کند .
گاه آنکه ما را به حقیقت می‌رساند خود از آن عاری است،
تنها حقیقت است که رهایی می‌بخشد .
از بخت‌ یاری ماست شاید که
آنچه که می‌خواهیم
یا بدست نمی آید یا از دست می‌گریزد .
می‌خواهم آب شوم در گستره افق
آنجا که دریا به آخر می‌رسد و آسمان آغاز می‌شود ،
می‌خواهم با هر آنچه
مرا در بر گرفته یکی شود،
حس می‌کنم و می‌دانم
دست می‌سایم و می‌ترسم ،
باور می‌کنم و امیدوارم که هیچ چیز
با آن به عناد بر خیزد ،
می‌خواهم آب شوم در گستره افق،
آنجا که دریا به آخر میرسد و آسمان آغاز می‌شود .
چند بار امید بستی و دام بر نهادی
تا دستی یاری دهنده،
کلامی مهر آمیز،
نوازشی،
یا گوشی شنوا
به چنگ آوری؟
چند بار دامت را تهی یافتی ؟
از پای منشین که دیگر بار و دیگر بار باز گستری .
پس از سفرهای بسیار
و عبور از فراز و فرود امواج این دریایِ طوفان خیز،
بر آنم که در کنار تو لنگر افکنم،
بادبان بر چینم ،
پارو وا نهم،
سکان رها کنم،
به خلوت لنگرگاهت در آیم
و در کنارت پهلو گیرم،
آغوشت را باز یابم ،
استواری امن زمین را زیر پای خویش !!
پنجه در افکنده‌ایم با دستهایمان
به جای رها شدن، سنگین بر دوش می‌کشیم
بار دیگران را به جای همراهی کردنشان،
عشق ما نیازمند رهائیست نه تصاحب،
در راه خویش ایثار باید نه انجام وظیفه .
سپیده دمان از پس شبی دراز
در جان خویش آواز خروسی می‌شنوم از دور دست
و با سومین بانگش
در می‌یابم که رسوا شده‌ام .
زخم زننده،
مقاومت ناپذیر،
شگفت انگیز
و پر رازو رمز است،
آفرینش و همه چیزها
که شدن را امکان می‌دهد .
مارکوت بیگل
ترجمه شاملو

آمین!

هم دعا کن گره از کار تو بگشاید عشق
هم دعاکن گره تازه نیفزاید عشق
قایقی در طلب موج به دریا زد و رفت
باید از مرگ بترسیم اگر باید رفت
شمع روشن شد , پروانه به اتش پیوست
میتوان سوخت اگر امر بفرماید عشق
هیمه رنج من ابریشم پیراهن شد
شمع حق داشت ,به پروانه نمی اید عشق

عاشقانه ای غم انگیز از ابتهاج عزیز

چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غم‌گساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری

غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری

چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستاره‌ای ست باری

دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری

نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری

همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری

سحرم کشیده خنجر که، چرا شبت نکشته‌ست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری

به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری

چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زنده‌واری

نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری

سر بی‌پناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری

به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری

در محضر مولانا(ره)

نه سلامم  نه علیکم
نه سپیدم   نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم  نه زمینم
نه به زنجیر کسی بسته‌ام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم ...

گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی

خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی

تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی

تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی
تو خود اویی  بخود آی

تا در خانه متروکۀ هرکس ننشـــینی و
بجز روشنــی شعشـعۀ پرتـو خود هیچ نبـینـی
و گلِ وصل بـچیـنی
....