دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

عاشقانه

زیباترین گناه عمر منی »
ای بوسه باران عشق !
ای ماهتاب عالمتاب دلدادگی .....
وسوسه ناب بی خودشدنی
ای واژه واژه تا پروانه شدن.......
ای تعبیر مقدس پرواز ....
دلپذیرترین زخم قلب مجروح منی
ای صیاد لحظه های شیرین دل سپردنم.....
ای شلاق کمند زلفت، بر تن نحیف وبی جان من......
غرورآمیز ترین شکست زندگانی منی
ای یادت رفیق شب های بیقراری ودوری.......
ای فراقت ، آزمون تلخ زنده به گوری ......
زیباترین غروب جان بی پناه منی
ای شادی ات ، سرآغاز نابودی من......
ای رحیلت ،شب یلدای غم وبی تابی ام......
اینک منم وشب های اشتیاق و دوری.....
اینک منم و لحظه های گَسِ فراق.....
اینک منم و ثانیه های درد و هجران...
زخم خورده دشنه نامرادی ها.......
سیلی خورده دست سرنوشت شوم.....
تنم ،.....
ویران شده طوفان خانمان برانداز جدایی.....
جانم ،.....
تباه ، از فراقت ای شعر بلند زندگانی.....
بی تو ؛
چگونه از بر کنم واژه های عاشقی ات را؟
بی تو ؛
چگونه قصه دلدادگی ات را سر دهم؟
ای بوسه باران عشق !.....
چگونه ؟..

تو در کنارمی و من

با ستاره ها هم آغوش می شوم

با ماه با ابر ، دریا . . .


و این گهواره ی خاموش


بر تکانه های آرام امواج


چه لالایی ی سکرآوری دارد . . . !


گم می کنم خود را میان


عطر گیسوان ریخته بر شانه های


مهتابی ات . . .



و رقص سرانگشتان ظریفت


میان دودوهای مردمکان مسحورم


جادویی ست که طلسمش را


هرگز نخواهم توانست شکست .


تو در کنارمی و من


سقوط هزاران عقربه را


در کج و پیچ دهلیز زمان


هورا می زنم . . .


و می پندارم


در سکون این زمان


خوشبخت ترین انسانم .


امیر بابک یحیی پور

آغوش تو

آغوش تو

مترادف امنیت است

آغوش تو

ترس‌های مرا می‌بلعد

لغت نامه‌ها دروغ می‌گفتند

آغوش تو

یعنی پایان سردرد‌ها

یعنی آغاز عاشقانه‌ترین رخوت‌ها

آغوش تو یعنی "من" خوبم!

بلند نشوی بروی یکوقت!

بغلم کن

من از بازگشتِ بی هوای ترس‌ها

می‌ترسم.

 

"مهدیه لطیفی"

روزمرگی ها

در روزمرگی های زندگی غرق شده ام...!! 

روزها ادامه دارند و عقربه های ساعت حتی یک لحظه هم به تن خسته شان استراحت نمیدهند... 

دلم برای یک ساعت بیکاری 

یک ساعت بی فکری 

یک ساعت قدم زدن بی دغدغه 

تنگ شده است... 

هجوم افکار دیروز و امروز و فردا 

مرا لحظه ای رها نمیکند... 

دلم میخواهد که مثل بچه ها 

هیچ هدفی نداشته باشم.. 

هیچ دغدغه ای..هیچ نگرانی ای نداشته باشم... 

دلم برای کمی آزادی بچگانه تنگ شده است

زندگی

شب آرامی بود

 می روم در ایوان، تا بپرسم از خود

زندگی یعنی چه؟

مادرم سینی چایی در دست

گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من

خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا

لب پاشویه نشست

پدرم دفتر شعری آورد، تکیه بر پشتی داد

شعر زیبایی خواند ، و مرا برد،  به آرامش زیبای یقین

:با خودم می گفتم 

زندگی،  راز بزرگی است که در ما جاریست

زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست

رود دنیا جاریست

زندگی ، آبتنی کردن در این رود است

وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم

دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟

!!!هیچ

زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند

شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری

شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت

زندگی درک همین اکنون است

زندگی شوق رسیدن به همان

فردایی است، که نخواهد آمد

تو نه در دیروزی، و نه در فردایی

ظرف امروز، پر از بودن توست

شاید این خنده که امروز، دریغش کردی

آخرین فرصت همراهی با، امید است

زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک

به جا می ماند

 

زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ

زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود

زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر

زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ

زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق

زندگی، فهم نفهمیدن هاست

زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود

تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست

آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست

فرصت بازی این پنجره را دریابیم

در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم

پرده از ساحت دل برگیریم

رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم

زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است

وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست

زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند

چای مادر، که مرا گرم نمود

نان خواهر، که به ماهی ها داد

زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم

زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت

زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست

لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست

من دلم می خواهد

قدر این خاطره را دریابیم. 

سهراب سپهری