دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

عشق روزی رهگذر می آید و من نیستم

صبح روزی پشت در می آید و من نیستم 

قصه دنیا به سر می آید و من نیستم 

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند 

کاری از من بلکه بر می آید و من نیستم

 خواب و بیداری خدایا بازهم سر می رسد 

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم 

هر چه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود 

روزی آخر یک نفر  می آید و من نیستم 

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز 

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم 

بعد ها اطراف جای شب نشینی های من 

بوی عشق تازه می آید و من نیستم 

بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است 

عشق روزی رهگذر می آید و من نیستم

صدای پایت

تو صدای پایت را

به یاد نمی‌آوری

چون همیشه همراهت است

ولی من آن را به خاطر دارم

چون تو همراه من نیستی

و صدای پایت بر دلم

نشسته است 

 

                        بیژن جلالی  

الهی !

الهی ! 

 

نه من آنم که زفیض کرمت چشم بپوشم 
 

نه تو آنی که گدا را ننوازی به نگاهی 
 

در اگر باز نگردد نروم باز به جایی
 

پشت دیوار نشینم چوگدا بر سر راهی
 

کس به غیر از تو نخواهم چه بخواهی چه نخواهی
 

باز کن در که جز این خانه مرا نیست پناهی

در جستجوی نام تو

آفت زده باغ دلم در جستجوی نام تو

تو هستی وتو نیستی، منم پی سلام تو

نه آسمانی هستی و نه در زمین میبینمت

در نا خدای من طنین ،دارد فقط کلام تو

ای کهکشان آرزو شاید ستاره بگذرد

از تیره گیهای دلم، در آسمان شام تو

مرا به بند می کشی در کوچه های انزوا

من وحشیانه می شوم ،بی تازیانه رام تو

این خواهش صبور من با هرچه هست و نیستم

باشد کبوتری شود ،از من به روی بام تو

مرا نوید می دهند این لاله های سر به مهر

که عشق زنده می شود با گوشه ی پیام تو

تو ...

کاش می دانستی دنیای من در....

لبخندهای تو ...

لمس کردن احساست ....

گرفتن دستانت .....

خلاصه می شود ....

به همین سادگی

برای تمام لحظه های با من نبودنت . . . .

دلتنگی می کنم