دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

دوست داشتن

دوست داشتن را درآغوش تو آموختم
و عشق را از چشمان نافذ تو
خودت بگو :
در کدامین لحظه ،کدامین حس زیبا ،
خدا تو را نقاشی کرده ؟

باز باران...!

باز باران٬  

با ترانه میخورد بر بام خانه 

 خانه ام کو؟ خانه ات کو؟ 

 آن دل دیوانه ات کو؟  

روزهای کودکی کو؟ فصل خوب سادگی کو؟ 

 یادت آید روز باران, گردش یک روز دیرین؟ 

 پس چه شد دیگر٬ کجا رفت؟  

خاطرات خوب و رنگین؟  

کودک خوشحال دیروز 

 غرق در غمهای امروز 

 یاد باران رفته از یاد, 

 آرزوها رفته بر باد, 

 باز باران٬ باز باران  

میخورد بر بام خانه 

 بی ترانه٬ بی بهانه, 

 شایدم گم کرده خانه

باران

وای ؛ باران باران

شیشه ی پنجره را بَاران شست.

از دل من اما ،

چه کسی نقش تو را خواهد شست؟

آسمان سربی رنگ ،

من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.

می پرد مرغ نگاهم تا دور

وای باران باران

پرمرغان نگاهم را شست.
                     «حمید مصدق»

گذشت عمر

گذشت عمر و تو گویی خیال و خوابی بود
گذشته حسرت و آینده چون سرابی بود

نبود لایق تفسیر و در خور تعبیر
نه زندگی که پریشان خیال و خوابی بود

براستی که ز دریای بی کران وجود
وجود ناقص ما فی المثل حبابی بود

سری بدست نیامد مرا ز رشته ی عمر
که سر به سر گرهی بود و پیچ و تابی بود

چه رازها که نگفتیم و بارها در دل
نهفته ماند چو گنجی که در خرابی بود

ز عمر طرف نبستیم جز در آن محفل
که همزبان قلمی، همنشین کتابی بود

ز تیرگی چو شبی زندگی گذشت و در آن
فروغ عشق و جوانی چو ماهتابی بود

بشستمی همه با آب دیده دفتر عمر
در آن اگر نه از آئین عشق، بابی بود

ز عمر دوره ی برجسته شباب «نسیم»
درست همچو حبابی، به روی آبی بود

مادرره عشق تو ,اسیران بلائیم

مادرره عشق تو ,اسیران بلائیم
کس نیست چنین عاشق بیچاره ,که مائیم
برمانظری کن ,که دراین شهر ,غریبیم
برماکرمی کن ,که دراین ملک ,گدائیم
حلاج وشانیم ,که از دار ,نترسیم
مجنون صفتانیم ,که در عشق ,خدائیم
ترسیدن ما چونکه هم از بیم بلا بود
اکنون زچه ترسیم؟که در عین بلائیم
مارا به تو سریست ,که کس محرم آن نیست
گر سر برود ,سر تو با کس نگشائیم
مارا نه غم دوزخ ,ونه ,حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده ,که مشتاق لقائیم