| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 | 31 |
یادمان باشد به دل کوزه ی آب که بدان سنگ شکست
بستی از روی محبت بزنیم
تا اگر آب در آن سینه ی پاکش ریزند؛آبرویش نرود...
یادمان باشد فرداحتما
ناز گل را بکشیم
حق به شب بو بدهیم
و نخندیم دگر به ترک های دل هر گلدان
و به انگشت نخی خواهیم بست
تا فراموش نگردد فردا...
زندگی شیرین است..زندگی باید کرد
و بدانیم شبی خواهیم رفت
و بدانیم شبی هست که نباشد پس آن فردایی....
چه غریب ماندی ای دل! نه غمی، نه غمگساری
نه به انتظار یاری، نه ز یار انتظاری
غم اگر به کوه گویم بگریزد و بریزد
که دگر بدین گرانی نتوان کشید باری
چه چراغ چشم دارد از شبان و روزان
که به هفت آسمانش نه ستارهای ست باری
دل من! چه حیف بودی که چنین ز کار ماندی
چه هنر به کار بندم که نماند وقت کاری
نرسید آن ماهی که به تو پرتوی رساند
دل آبگینه بشکن که نماند جز غباری
همه عمر چشم بودم که مگر گلی بخندد
دگر ای امید خون شو که فرو خلید خاری
سحرم کشیده خنجر که، چرا شبت نکشتهست
تو بکش که تا نیفتد دگرم به شب گذاری
به سرشک همچو باران ز برت چه برخورم من؟
که چو سنگ تیره ماندی همه عمر بر مزاری
چو به زندگان نبخشی تو گناه زندگانی
بگذار تا بمیرد به بر تو زندهواری
نه چنان شکست پشتم که دوباره سر بر آرم
منم آن درخت پیری که نداشت برگ و باری
سر بیپناه پیری به کنار گیر و بگذر
که به غیر مرگ دیر نگشایدت کناری
به غروب این بیابان بنشین غریب و تنها
بنگر وفای یاران که رها کنند یاری
هوشنگ ابتهاج
همیشه باید یک کسی باشد...
که معنی سه نقطههای انتهای جملههایت را بفهمد...
همیشه باید کسی باشد...تا بغضهایت را قبل از لرزیدن چانهات بفهمد...
... باید کسی باشد...
... که وقتی صدایت لرزید بفهمد...که اگر سکوت کردی، بفهمد...باید کسی باشد...که اگر بهانهگیر شدی بفهمد...باید کسی باشد...که اگر سردرد را بهانه آوردی برای رفتن نبودن بفهمد...بفهمد که درد داری...که زندگی درد دارد...بفهمد که دلگیری...بفهمد که دلت برای چیزهای کوچک تنگ شده...بفهمد که دلت برای راه رفتن، برای دویدن، تنگ شده. . .آری...همیشه باید کسی باشد
کاش بر ساحل رودی خاموش
عطر مرموز گیاهی بودم
چو بر آنجا گذرت میافتاد
به سرا پای تو لب میسودم
کاش چون نای شبان میخواندم
به نوای دل دیوانهٔ تو
خفته بر هودَج موّاج نسیم
میگذشتم ز در خانهٔ تو
کاش چون پرتو خورشید بهار
سحر از پنجره میتابیدم
از پس پردهٔ لرزان حریر
رنگ چشمان تو را میدیدم
کاش در بزم فروزندهٔ تو
خندهٔ جام شرابی بودم
کاش در نیمه شبی درد آلود
سستی و مستی خوابی بودم
کاش چون آینه روشن میشد
دلم از نقش تو و خندهٔ تو
صبحگاهان به تنم میلغزید
گرمی دست نوازندهٔ تو
کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا میکرد
در دل باغچهٔ خانهٔ تو
شور من... ولوله برپا میکرد
کاش چون یاد دل انگیز زنی
میخزیدم به دلت پر تشویش
ناگهان چشم ترا میدیدم
خیره بر جلوهٔ زیبایی خویش
کاش در بستر تنهایی تو
پیکرم شمع گنه میافروخت
ریشهٔ زهد تو و حسرت من
زین گنه کاری شیرین میسوخت
کاش از شاخهٔ سر سبز حیات
گل اندوه مرا میچیدی
کاش در شعر من ای مایهٔ عمر
شعلهٔ راز مرا میدیدی
"فروغ فرخزاد"