| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 | 31 |
دوباره پلک دلم میپرد، نشانه ی چیست؟
شنیده ام که می آید کسی به مهمانی
کسی که سبزتر است از هزار بار بهار
کسی، شگفت کسی آن چنان که میدانی
کسی که نقطه ی آغاز هر چه پرواز است
تویی که در سفر عشق خطّ پایانی
تویی بهانه ی آن ابرها که میگریند
بیا که صاف شود این هوای بارانی
تو از حوالی اقلیم هرکجا آباد
بیا که میرود این شهر رو به ویرانی
کنار نام تو لنگر گرفت کشتی عشق
بیا که یاد تو آرامشی است طوفانی
خــون زغفلت دررگم افسرد ، هشیارم کنید
خواب من سنگین ترازکوه است،بیدارم کنید
بی دم ِجان بخش ِجانان،تنگ شد برمن نفس
ای عزیزان! ازهـــوای تـــازه سرشارم کنید
ظلمت جــــاوید دارد کلبـــه ی بی نـــورمن
روی آن مهپــــاره را شمـــع شب تارم کنید
من به عشق او،جهان رادوست دارم همچوجان
ورنـــه می گفتم که ازجـــان نیزبیزارم کنید
می زند برشیشه ی دل سنگ،حرف هجریار
ازمـــــروّت دورباشد گـــرکــــه آزارم کنید
هــوش را گه گاه با جــــامی برانید از سرم
چنــــــد ساعت ازغم دنیـــــــا سبکبارم کنید
هیچ کاری درجهان خوشترنمی بینم زعشق
گــــــر به کاردیـــــگرم دیدید ، بیکارم کنید
درنمی آید به چشمم هرچه زیبایی که هست
ازجمــــال بی مثـــــــالش مستِ دیدارم کنید
همچـــوآتش ســــرکشی هرگزنمی آید زمن
سرفــــرازی گرکنم ، با خاک هموارم کنید
گـــرکه می خواهیـد حسرتهای الوان آورم
باز با دستِ تهی ، راهی به بازارم کنید
استاد محمّد قهرمان
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانتمی روم خسته و افسرده و زار
سوی منزلگه ویرانه خویش
به خدا می برم از شھر شما
دل شوریده و دیوانه خویش
می برم تا که در آن نقطه دور
شستشویش دھم از رنگ نگاه
شستشویش دھم از لکه عشق
زین ھمه خواھش بیجا و تباه
می برم تا ز تو دورش سازم
ز تو ای جلوه امید محال
می برم زنده بگورش سازم
تا از این پس نکند یاد وصال
ناله می لرزد
می رقصد اشک
آه بگذار که بگریزم من
از تو ای چشمه جوشان گناه
شاید آن به که بپرھیزم من
بخدا غنچه شادی بودم
دست عشق آمد و از شاخم چید
شعله آه شدم صد افسوس
که لبم باز بر آن لب نرسید
عاقبت بند سفر پایم بست
می روم خنده به لب ‚ خونین دل
می روم از دل من دست بدار
ای امید عبث بی حاصل