| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 | 31 |
اسیر بند گیسویت، کجا در بند جان باشد
زهی دیوانه عاقل، که در بندی چنان باشد
به دست باد گفتم جان فرستم باز میگویم:
که باد افتان و خیزان است و بار جان گران باشد
کسی بر درگه جانان ره آمد شدن دارد
که در گوش افکند حلقه، چو در بر آستان باشد
کسی کو بر سر کویت تواند باختن جان را
حرامش باد جان در تن، گرش پروای جان باشد
تو حوری چهره فردای قیامت گر بدین قامت
میان روضه برخیزی، قیامت آن زمان باشد
تو دستار افکنی صوفی و ما سر بر سر کویش
سر و دستار را باید که فرقی در میان باشد
ز چشمش گوشهگیر ای دل که باشد عین هوشیاری
گرفتن گوشه از مستی که تیرش در کمان باشد
بهای یک سر مویش، دو عالم میدهد سلمان!
هنوزش گر بدست، افتد متاعی رایگان باشد
"سلمان ساوجی"
شکفته بادا لبان من
که نیمه ماه
نیم رخان تو را شبانه می بوسند.
فدای تو دوچشم من
که
چشم های تو را خواب دیده اند.
ببینمت
تو کجایی
که چهره ات باغی ست
که از هزار پنجره نور می وزد هر صبح.
و شانه های تو آنجا چه ابر های سپیدی
که
بر بلندی آنها چه تاج چهره چه خورشیدی!
"رضا براهنی"
شکفته بادا لبان من
که نیمهماهِ نیمرخانِ تو را
شبانه میبوسند.
فدای تو
دو چشم من
که چشمهای تو را خواب دیدهاند.
ببینمت!
تو کجایی که چهرهات باغیست،
که از هزار پنجره نور میوزد هر صبح!
شکفته بادا لبان من
که نیمهماهِ نیمرخانِ تو را
شبانه میبوسند.
فدای تو
دو چشم من
که چشمهای تو را خواب دیدهاند.
ببینمت!
تو کجایی که چهرهات باغیست،
که از هزار پنجره نور میوزد هر صبح!
شکفته بادا لبان من
که نیمهماهِ نیمرخانِ تو را
شبانه میبوسند.
فدای تو
دو چشم من
که چشمهای تو را خواب دیدهاند.
ببینمت!
تو کجایی که چهرهات باغیست،
که از هزار پنجره نور میوزد هر صبح!
روزه دارم من و افطارم از آن لعل لب است
آری! افطار رطب در رمضان مستحب است
روز ماه رمضان، زلف میفشان که فقیه
بخورد روزهٔ خود را به گمانش که شب است
زیر لب، وقت نوشتن همه کس نقطه نهد
این عجب! نقطه خال تو به بالای لب است
یا رب! این نقطهٔ لب را که به بالا بنهاد؟
نقطه هر جا غلط افتاد، مکیدن ادب است
شحنه اندر عقب است و، من از آن میترسم
که لب لعل تو، آلوده به ماء العنب است
پسر مریم اگر نیست چه باک است ز مرگ
که دمادم لب من بر لب بنت العنب است
منعم از عشق کند زاهد و، آگه نبود
شهرت عشق من از ملک عجم تا عرب است
گفتمش ای بت من، بوسه بده جان بستان
گفت: رو کاین سخن تو، نه بشرط ادب است
عشق آنست که از روی حقیقت باشد
هر که را عشق مجازیست حمال الحطب است
گر صبوحی به وصال رخ جانان جان داد
سودن چهره به خاک سر کویش سبب است
"شاطر عباس صبوحی"
غم نیست گر تو هم هوس این و آن کنی
با من چه کردهای تو که با دیگران کنی؟!
ای گل که دل به صحبت هر خار و خس دهی
از نیش خنده خون به دل باغبان کنی
گویند روزگار تو با دیگران خوش است
تنها به ما چو میگذری سر گران کنی
باور نیایدم که تو نا آشنا پرست
تنها مرا به تیر غم خود نشان کنی
هر گز نکردهای تو ستمگر به کس وفا
تا با من شکسته دل خسته جان کنی
جز خون دل به ساغر من عاشق چه کردهای
تا در پیاله ی دگران هم از آن کنی
"دکتر ایرج دهقان"
به انتظار نبودی، ز انتظار چه دانی؟
تو بی قراری دل های بی قرار، چه دانی؟
نه عاشقی که بسوزی، نه بیدلی که بسازی
تو مست بادۀ نازی، از این دو کار، چه دانی؟
هنوز غنچۀ نشکفته ای به باغ وجودی
تو روزگار گلی را که گشته خوار چه دانی؟
تو چون شکوفه خندان و من چو ابر بهاران
تو از گریستن ابر نو بهار چه دانی؟
چو روزگار به کام تو لحظه لحظه گذشته
ز نامرادی عشاق روزگار چه دانی؟
درون سینه نهانت کنم ز دیدۀ مردم
تو قدر این صدف ای دُرّ شاهوار، چه دانی؟
تو سربلند غروری و من خمیده قد از غم
ز بید این چمن ای سرو با وقار! چه دانی؟
تو خود عنان کش عقلی و دل به کس نسپاری
ز من که نیست ز خود هیچم اختیار، چه دانی؟
"رحیم معینیکرمانشاهی"