دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

چند نصیحتم کنی کز پی نیکوان مرو

Harf_del Instagram posts (photos and videos) - Picuki.com

سخت به ذوق می دهد باد ز بوستان نشان
صبح دمید و روز شد خیز و چراغ وانشان

گر همه خلق را چو من بی دل و مست می کنی
روی به صالحان نما خمر به زاهدان چشان

طایفه ای سماع را عیب کنند و عشق را
زمزمه ای بیار خوش تا بروند ناخوشان

خرقه بگیر و می بده باده بیار و غم ببر
بی خبرست عاقل از لذت عیش بیهشان

سوختگان عشق را دود به سقف می رود
وقع ندارد این سخن پیش فسرده آتشان

رقص حلال بایدت سنت اهل معرفت
دنیا زیر پای نه دست به آخرت فشان

تیغ به خفیه می خورم آه نهفته می کنم
گوش کجا که بشنود ناله زار خامشان

چند نصیحتم کنی کز پی نیکوان مرو
چون نروم که بیخودم شوق همی برد کشان

من نه به وقت خویشتن پیر و شکسته بوده ام
موی سپید می کند چشم سیاه اکدشان

بوی بهشت می دهد ما به عذاب در گرو
آب حیات می رود ما تن خویشتن کشان

باد بهار و بوی گل متفقند سعدیا
چون تو فصیح بلبلی حیف بود ز خامشان

تا نفس هست به یاد تو برآید نفسم

متن تا نفس هست به یاد تو برآید نفس... | زیبا متن

تا نفس هست به یاد تو برآید نفسم

ور به غیر از تو بود، هیچکسم هیچکسم


هر کجا تیر جفای تو، من آنجا سپرم

هر کجا خوان هوای تو، من آنجا مگسم


پس ازین دست من و دامن سودای شما

چند گردم پی سودای پراکنده بسم


تو به خوبی و لطافت چو گل و آبی و من

با گل و آب برآمیخته چون خار و خسم


کی بود کی که به وصلت رسم ای عمر عزیز؟

ترسم این عمر به پایان رسد و من نرسم


سخت بیمارم و غیر از تو هوس نیست مرا

به عیادت به سرآ تا به سر آید هوسم


نیست در کوی توام راه خلاص از پس و پیش

چه کنم چاره ز پیش آمد و دشمن ز پسم


ای صبا بلبل مستم ز گلستان وصال

بویی آخر به من آور که اسیر قفسم


کار سلمان چونی افتاد کنون با نفسی

بر لبم نه لب و بنواز چونی یک نفسم

"سلمان ساوجی"

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

همه هست آرزویم

همه هست آرزویم که ببینم از تو رویی

چه زیان تو را که من هم برسم به آرزویی؟!


به کسی جمال خود را ننموده‏ ای  و بینم

همه جا به هر زبانی، بود از تو گفت و گویی!


غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم

تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از میانه، گویی!


به ره تو بس که نالم، ز غم تو بس که مویم

شده‏ام ز ناله، نالی، شده‏ام ز مویه، مویی


همه خوشدل این که مطرب بزند به تار، چنگی
من از آن خوشم که چنگی بزنم به تار مویی!


چه شود که راه یابد سوی آب، تشنه کامی؟

چه شود که کام جوید ز لب تو، کامجویی؟


شود این که از ترحّم، دمی ای سحاب رحمت!

من خشک لب هم آخر ز تو تَر کنم گلویی؟!


بشکست اگر دل من، به فدای چشم مستت!

سر خُمّ می سلامت، شکند اگر سبویی


همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه، بنشین کنار جویی!


نه به باغ ره دهندم، که گلی به کام بویم

نه دماغ این که از گل شنوم به کام، بویی


ز چه شیخ پاکدامن، سوی مسجدم بخواند؟!

رخ شیخ و سجده‏گاهی، سر ما و خاک کویی


بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمی

بنموده مو سپیدم، صنم سپیدرویی!


نظری به سویِ (رضوانیِ) دردمند مسکین

که به جز درت، امیدش نبود به هیچ سویی‏


"فصیح الزمان شیرازی"

نگفتمت مرو آن‌جا؟ ــ که آشنات من‌ام

به عاقبت به من آیی که منتهات منم | Persian calligraphy art, Easy doodles  drawings, Text on photo

 نگفتمت مرو آن‌جا؟ ــ که آشنات من‌امدر این سرابِ فنا، چشمه‌ی حیات من‌ام 
 وگر به‌خشم رَوی صدهزارسال ز منبه‌عاقبت به‌من آیی که منتهات من‌ام 
 نگفتمت که به‌نقشِ جهان مشو راضی؟!که نقش‌بندِ سراپرده‌ی رضات من‌ام 
 نگفتمت که من‌ام بحر و تو یکی ماهی؟!مرو به خشک؛ که دریای باصَفات من‌ام 
 نگفتمت که چو مرغان به‌سوی دام مرو؟!بیا که قُوَّتِ پرواز و پَرُّ و پات من‌ام 
 نگفتمت که تو را ره زنند و سرد کنند؟!که آتش و تپش و گرمیِ هوات من‌ام 
 نگفتمت که صفت‌های زشت بر تو نهند؟!که گم کنی که سرِ چشمه‌ی صِفات من‌ام 
 نگفتمت که مگو کارِ بنده از چه جهتنظام گیرد؟! ــ خلّاقِ بی‌جهات من‌ام! 
 اگر چراغ‌دلی، دان که راهِ خانه کجاستوگر خداصفتی، دان که کدخدات من‌ام 

برای مرگ جوانم، برای ماندن پیر

مآ تُرکآ یه اِصطلاحِ غَم اَنگیزی داریم، - عکس ویسگون

برای مرگ جوانم، برای ماندن پیر

بگو چگونه کنم این شگفت را تفسیر؟
زمین به دام گل و سبزه گیردم که بمان
زمانه ام به گلو نیشتر زند که بمیر

مرا کمان اجل بسکه تیر باران کرد
ز مو به موی تنم میدمد جوانهء تیر
هزار تیر، یکی کارگر نشد از مرگ
مگر که همت یار از کمر کشد شمشیر

زمینگرفتهء این کوییم و غریبهء دوست
گرسنه مانده درگاه عشق و از جان سیر
به کودکی شدم از عمر ناامید و چه زود
خیال عشق به پیرانه سر رسید و چه دیر

در انتظار کدامین سوار موعودم؟
کمر به خدمت هر گردباد بسته دلیر
چه مایه شوق، شگفتا در این سپنجی جای
مرا به پای سفر گشته اینچنین زنجیر؟

قفس به وسعت دنیا اگر بود قفس است
چنانکه مرغ گرفتار اگر همای، اسیر
که خواهد آمد؟ کی میرسد؟ چه خواهد گفت؟
که کس نگفته و نشینده ای به دی و پریر

افق تهیست، میاویز چشم خسته در او
سراب تافته را برکهء زلال مگیر
برای مرگ جوانم، برای ماندن پیر
بگو چگونه کنم این شگفت را تفسیر؟


"منوچهر آتشی"