دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

هرگز کسی به خوبی چون یار ما نباشد

هرگز کسی به خوبی چون یار ما نباشد از عبید زاکانی | شعر نوش

          هرگز کسی به خوبی چون یار ما نباشد

مه را نظیر رویش گفتن روا نباشد

موئی چنان خمیده چشمی چنان کشیده

در چین به دست ناید و اندر ختا نباشد

با او همیشه ما را جز لاله در نگیرد

با ما همیشه او را جز ماجرا نباشد

گر حال من نپرسد عیبش مکن که هرگز

سودای پادشاهی حد گدا نباشد

ما کشتگان عشقیم همچون عبید ما را

عقلی سلیم نبود صبری بجا نباشد

هیچ روزی تکرار نمیشود

متن هیچ روزی تکرار نمى شود هیچ شب... | زیبا متن
هیچ روزی تکرار نمیشود
هیچ شبی، دقیقاً مثل شب پیش نیست
هیچ بوسه‌ای، مثل بوسه‌ی قبل نیست!
و نگاه قبلی مثل نگاه بعدی
روزها ، همه زودگذرند...
چرا ترس؟
این همه اندوه بی‌دلیل برای چیست؟
هیچ چیزی همیشگی نیست...
فردا که بیاید، امروز فراموش شده است.
"ویسواوا‌ شیمبورسکا"

باعث خوشحالی جان غمین من کجاست؟

شعر کامل باعث خوشحالی جان غمین من کجاست | زندگینامه وحشی بافقی | عکس نوشته


این زمان یارب مه محمل نشین من کجاست
آرزو بخش دل اندوهگین من کجاست

جانم از غم بر لب آمد، آه از این غم، چون کنم
باعث خوشحالی جان غمین من کجاست

ای صبا یاری نما اشک نیاز من ببین
رنجه شو بنگر که یار نازنین من کجاست

دور از آن آشوب جان و دل ، دگر صبرم نماند
آفت صبر و دل و آشوب دین من کجاست

محنت و اندوه هجران کشت چون وحشی مرا
مایه عیش دل اندوهگین من کجاست
"وحشی بافقی"

مرا دلیست که او را نه انتهاست نه غایت

این جوش که از میکده برخاست چه جوش است - ادبستان شعر پارسی

مرا دلیست که او را نه انتهاست نه غایت

نهایت همه دلها به پیش اوست هدایت


چو برزخی که بود در میان ظاهر و باطن

میان ختم نبوت فتاده است و ولایت


ازوست بر همه جانها فروغ و تاب تجلی

ازوست بر همه دلها ظهور نور هدایت


روان او ز تصور گذشته است و تفکر

عیان او ز خبر وارهیده است و حکایت


علوم او ز طریق تجلی است و تدلی

نه از طریقه ی عقل است و بحث و نقل روایت


دلی که عرش و نظرگاه ذات پاک قدیمست

چو ذات پاک قدیم است بیکران و نهایت


زهی ظهور و زهی جلوه گاه مظهر جامع

زهی سریر و زهی پادشاه و ملک و ولایت


بود ز اسم و ز رسم و ز نعت و وصف مجرد

برون ز عالم مدحست و ذم و شکر و شکایت


ز بس که مغربی با دوست گشته است مصاحب

صفات دوست در او کرده است جمله سرایت

"شمس مغربی"

دلم گرفت از این گردش و از این تکرار

بهار پشت زمستان بهار پشت بهار - عکس ویسگون

بهار پشت زمستان بهار پشت بهار

دلم گرفت از این گردش و از این تکرار

نفس کشیدن وقتی که استخوان به گلو
نگاه کردن وقتی که در نگاهت خار

اگر به شهر روی طعنه های رهگذران
اگر به خانه بمانی غم در و دیوار

نمانده است تو را در کنار همراهی
که دوستانِ تو را می خرند با دینار

نه دوستان؛ صفحاتی ز هم پراکنده
که جمع کردنشان در کنار هم دشوار

به صبرشان که بخوانی؛ به جنگ مشتاق اند
به جنگشان که بخوانی؛ نشسته اند کنار

تو از رعیت خود بیمناکی و همه جا
رعیت است که تشویش دارد از دربار

کتاب کهنه تاریخ را نخوانده ببند
دلم گرفت از این گردش و از این تکرار

"فاضل نظری"