دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

دلتنگی

در روزهای قرنطینه چای ایرانی بنوشید؛ با خیال راحت - گلونی

گاهی

چقدر

دلت برای 

یک خیال راحت

تنگ می شود...

"عادل دانتیسم"

به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم

همیشه خانه خرابِ هوای خویشتنم

به تنگ همچو شرر از بقای خویشتنم

تمام چشم ز شوق فنای خویشتنم


ره گریز نبسته است هیچ کس بر من

اسیر بند گران وفای خویشتنم


به بی نیازی من ناز می کند همت

توانگر از دل بی مدعای خویشتنم


ز دستگیری مردم بریده ام پیوند

امیدوار به دست دعای خویشتنم


به پاره دل خود می کنم چو غنچه مدار

رهین منت برگ و نوای خویشتنم


چرا ز غیر شکایت کنم، که همچو حباب

همیشه خانه خراب هوای خویشتنم


سفینه در عرق شرم من توان انداخت

ز بس که منفعل از کرده‌های خویشتنم


ز بند خصم به تدبیر می توان جستن

مرا چه چاره که زنجیر پای خویشتنم


گرفت تاج زر از آفتاب شبنم و من

همان ز پستی طالع به جای خویشتنم


به جای خویش نبودم چو جابجا بودم

کنون که در همه جایم به جای خویشتنم


به اعتبار جهان نیست قدر من صائب

عزیز مصر وجود از نوای خویشتنم

"صائب تبریزی"

هزار جهد بکردم که یار من باشی

نا گفته ها - سه بوسه کز دو لبت کرده ای وظیفه من
                                

                                
                                
                            </div>
                            <div class=

چشم تو را کجای جهان جست‌وجو کنم؟

فقط برای تو

یاد چشم‌های تو خوب است خواب من

از ابرها کناره بگیر آفتاب من!

رو بر کدام قبله به چشم تو می‌رسم؟

چیزی بگو پیامبر بی‌کتاب من!

چشم تو را کجای جهان جست‌وجو کنم؟

پایان بده به تاب و تبِ بی‌حساب من

دور از شمایل تو چنانم که روز و شب

خندیده‌اند خلق به حال خراب من...

"ناصر حامدی"

مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

عاشقانه‌ای از هوشنگ ابتهاج - شهرستان ادب

هوای روی تو دارم نمی‌گذارندم

مگر به کوی تو این ابرها ببارندم


مرا که مست توام این خمار خواهد کشت

نگاه کن که به دست که می‌سپارندم


مگر در این شب دیر انتظارِ عاشق‌کُش

به وعده‌های وصال تو زنده دارندم


غمم نمی‌خورد ایام و جای رنجش نیست

هزار شکر که بی غم نمی‌گذارندم


سری به سینه فرو برده‌ام مگر روزی

چو گنج گم‌شده زین کنج غم برآرندم


چه باک اگر به دل بی‌غمان نبردم راه

غم شکسته‌دلانم که می‌گسارندم


من آن ستارۀ شب زنده‌دار امّیدم

که عاشقان تو تا روز می‌شمارندم


چه جای خواب که هر شب محصّلان فراق

خیال روی تو بر دیده می‌گمارندم


هنوز دست نَشسته‌ست غم ز خون دلم

چه نقش‌ها که ازین دست می‌نگارندم


کدام مست، می از خون سایه خواهد کرد

که همچو خوشۀ انگور می‌فشارندم

"هوشنگ ابتهاج"