دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

شاعر شدم! همان کسی که تو را خوب می سرود...

آنقدر از مقابل چشم تو رد شدم - عکس ویسگون
آنقدر از مقابل چشم تو رد شدم
تا عاقبت ستاره شناسی بلد شدم
منظومه ای برابر چشمم گشوده شد
آن شب که از کنار تو آرام رد شدم
گم بودم از نگاه تمام ستارگان
تا اینکه با دو چشم سیاهت رصد شدم
دیدم تو را در آینه و مثل آینه
من هم دچار - از تو چه پنهان- حسد شدم
شاید به حکم جاذبه شاید به جرم عشق
در عمق چشم های تو حبس ابد شدم
شاعر شدم همان که تو را خوب می سرود
مثل کسی که مثل خودش می شود شدم
"محمد سلمانی"

آن‌قدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد


اعتِرافِ آخَر - آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد کاسه ی... | Facebook

آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد

کاسهی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد

تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد

مهر با بیمهری و نامهربانی میرسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد

بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟
بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد

کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سرد
بوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد

"آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟"
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد


"فرهاد شریفی"

من سراپا همه زخمم

و تیمار دارى ات کرشمه اى میان زخم و مرهم ... من سراپا همه زخمم تو سراپا همه  انگشت نوازش باش... - عکس
اگر باید زخمی داشته باشم
که نوازشم کنی
بگو تا تمام دلم را
شرحه شرحه کنم

زخم‌ها زیبایند
و زیباتر آن‌که
تیغ را هم تو فرود آورده باشی
تیغت سِحر است و
نوازشت معجزه
و لبخندت
تنظیفی از فواره‌‌ی نور
و تیمار داری‌‌ات
کرشمه‌‌ای میان زخم و مرهم

عشق و زخم
از یک تبارند
اگر خویشاوندیم یا نه
من سراپا همه زخمم
تو سراپا
همه انگشت نوازش باش
 

"حسین منزوی"

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند

آخرین خبر | شاعرانه/ پاییز می رسد که مرا مبتلا کند از علیرضا بدیع

پاییز می رسد که مرا مبتلا کند
با رنگ های تازه مرا آشنا کند


پاییز می رسد که همانند سال پیش
خود را دوباره در دل قالیچه، جا کند


او می رسد که از پس نه ماه انتظار
راز درخت باغچه را بر ملا کند


او قول داده است که امسال از سفر
اندوه های تازه بیارد ـ خدا کند ـ


او می رسد که باز هم عاشق کند مرا
او قول داده است به قولش وفا کند


پاییز عاشق است و راهی نمانده است
جز این که روز و شب بنشیند دعا کند ـ


شاید اثر کند و خداوند فصل ها
یک فصل را به خاطر او جا به جا کند


تقویم خواست از تو بگیرد بهار را
تقدیر خواست راه شما را جدا کند


خش خش... صدای پای خزان است، یک نفر
در را به روی حضرت پاییز وا کند

"علی رضا بدیع"

سینه می‌جوشد ز درد بی زبان

شعر و موسیقی‎ on Instagram‎:

ای نی محزون کجایی؟ سوختیم

تیره شد آیینه‌ای کافروختیم

آه از آن آتش که ما در خود زدیم
دود سرگردان بی سامان شدیم

راندگان دل نهاده با وطن
ماندگان غربت طاقت شکن

باغ این آیینه بی برگ و نواست
آن بهارانگیز گل گستر کجاست

سینه می‌جوشد ز درد بی زبان
ای نوای بی نوا، نی را بخوان!

نی حدیث حسرت و حرمان ماست
نی دوای در بی‌درمان ماست

نی خبر دارد از آن باران که ریخت
آشیان لک لکی از هم گیسخت

نی خبر دارد از آن گم کرده جفت
آهوی کوهی که جز  در خون نخفت

نی خبر دارد ز اشک پهلوان
دشنه در پهلوی سهراب جوان

نی خبر دارد از آن مردان مرد
خونشان گلگونه رخسار زرد

نی خبر درد ز درد اشتیاق
سینه های شرحه شرحه از فراق

بشنو از نی چون حکایت می‌کند
از جدایی ها شکایت می‌کند

"امیر هوشنگ ابتهاج"