دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

خوش بحالت


شبیه مه شده بودی.

شبیه مه شده بودی


نه میشد در آغوشت گرفت

و نه آنسوی تو را دید

تنها میشد در تو گم شد

که شدم...


دلم که برایت تنگ می شود...

رو می کنم به کاکتوس کنار تاقچه...

کاکتوس به نظرم شکل توست...

بامزه و وحشتناک

با همان تیغ های کمی احساساتم را می خراشد...

ولی من می خندم...


به صدایت که معتاد شدم

رفتی...حالا هر روز

خاطره تزریق میکنم...


خوش بحالت

پیش خودت هستی...



"رویا شاه حسین زاده"

پاییز بود که رونوشتِ من بود!

Pic & Poem

هیچگاه بهار ، دوست ِ من نبود

و چهره ی سُرخابی اش
مرا هیجانزده نکرد
حتّا درختانِ سرسبزش
که ادای رقاصان فرانسوی را
درمی آوردند مرا برنیانگیخت،
تنها پاییز،
پاییز بود که رونوشتِ من بود!

"نزار قبانی"

ترجمه: یدالله گودرزی

درد ما را در جهان درمان مبادا بی‌شما


تیکه_شعر_ناب Instagram posts - Gramho.com

درد ما را در جهان درمان مبادا بی‌شما

مرگ بادا بی‌شما و جان مبادا بی‌شما

سینه‌های عاشقان جز از شما روشن مباد

گلبن جان‌های ما خندان مبادا بی‌شما

بشنو از ایمان که می‌گوید به آواز بلند

با دو زلف کافرت کایمان مبادا بی‌شما

عقل سلطان نهان و آسمان چون چتر او

تاج و تخت و چتر این سلطان مبادا بی‌شما

عشق را دیدم میان عاشقان ساقی شده

جان ما را دیدن ایشان مبادا بی‌شما

جان‌های مرده را ای چون دم عیسی شما

ملک مصر و یوسف کنعان مبادا بی‌شما

چون به نقد عشق شمس الدین تبریزی خوشم

رخ چو زر کردم بگفتم کان مبادا بی‌شما

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی


من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی - ویسگون

من چرا دل به تو دادم که دلم می‌شکنی

یا چه کردم که نگه باز به من می‌نکنی

دل و جانم به تو مشغول و نظر در چپ و راست

تا ندانند حریفان که تو منظور منی

دیگران چون بروند از نظر از دل بروند

تو چنان در دل من رفته که جان در بدنی

تو همایی و من خسته بیچاره گدای

پادشاهی کنم ار سایه به من برفکنی

بنده وارت به سلام آیم و خدمت بکنم

ور جوابم ندهی می‌رسدت کبر و منی

مرد راضیست که در پای تو افتد چون گوی

تا بدان ساعد سیمینش به چوگان بزنی

مست بی خویشتن از خمر ظلوم است و جهول

مستی از عشق نکو باشد و بی خویشتنی

تو بدین نعت و صفت گر بخرامی در باغ

باغبان بیند و گوید که تو سرو چمنی

من بر از شاخ امیدت نتوانم خوردن

غالب الظن و یقینم که تو بیخم بکنی

خوان درویش به شیرینی و چربی بخورند

سعدیا چرب زبانی کن و شیرین سخنی

هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم


شاه بیت هاى شیخ اجل سعدى on Instagram: “ #سعدی بفرمایید مشاعره ! با حرف  آخرِ آخرین کامنت، بیتى بنویسید اگر بیتِ … | Persian quotes, Poems in  english, Poetry words

هزار عهد بکردم که گرد عشق نگردم

همی برابرم آید خیال روی تو هر دم

نخواستم که بگویم حدیث عشق و چه حاجت

که آب دیده سرخم بگفت و چهره زردم

به گلبنی برسیدم مجال صبر ندیدم

گلی تمام نچیدم هزار خار بخوردم

بساط عمر مرا گو فرونورد زمانه

که من حکایت دیدار دوست درننوردم

هر آن کسم که نصیحت همی‌کند به صبوری

به هرزه باد هوا می‌دمد بر آهن سردم

به چشم‌های تو دانم که تا ز چشم برفتی

به چشم عشق و ارادت نظر به هیچ نکردم

نه روز می‌بشمردم در انتظار جمالت

که روز هجر تو را خود ز عمر می‌نشمردم

چه دشمنی که نکردی چنان که خوی تو باشد

به دوستی که شکایت به هیچ دوست نبردم

من از کمند تو اول چو وحش می‌برمیدم

کنون که انس گرفتم به تیغ بازنگردم

تو را که گفت که سعدی نه مرد عشق تو باشد

گر از وفات بگردم درست شد که نه مردم