| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 | 31 |
| ماه رویا گرد آن رخ زلف چون زنجیر چیست | وندران زنجیر چندان پیچ و تاب از قیر چیست | |
| گر بود زنجیر جانان از پی دیوانگان | خود منم دیوانه بر عارض ترا زنجیر چیست | |
| گر شراب و شیر خواهی مضمر اندر یاسمین | تودهی عنبر فگنده بر شراب و شیر چیست | |
| قبلهی جان ای نگار از صورت و روی تو نیست | از خیالت روز و شب در چشم من تصویر چیست | |
| قد من گر چون کمان از عشق تو شد پس چرا | گرد آن دو نرگس بیمار چندان تیر چیست | |
| آیتی کز فال عشق تو برآید مر مرا | اندر آن آیت به جز اندوه و غم تفسیر چیست | |
| در ازل رفتهست تقدیری ز عشقت بر سرم | جز رضا دادن نگارا حیله و تدبیر چیست | |
| ای سنایی چون مقصر نیستی در عشق او | در وفا و عهد تو چندین ازو تقصیر چیست |
به تو سلام می کنم کنار تو می نشینم
ودر خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود
اگر فریاد مرغ وسایه ی علفم
در خلوت تو این حقیقت را باز می یابم
خسته،خسته،ازراهکوره های تردید می آیم
چون آینه یی از تو لبریزم
هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد
نه ساقه ی بازوهایت
نه چشمه های تنت
بی تو خاموشم ،شهری در شبم
تو طلوع می کنی
من گرمایت را از دور می چشم
وشهر من بیدار می شود
با غلغله ها،تردیدها،تلاشها
وغلغله های مردد تلاشهایش
دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد
دور از تو من شهری در شبم
ای آفتاب
وغروبت مرا می سوزاند
من به دنبال سحری سرگردان می گردم
تو سخن نمی گویی
من نمی شنوم
تو سکوت می کنی
من فریاد می زنم
با منی ،با خود نیستم
وبی تو خود را نمی یابم
دیگر هیچ چیز نمی خواهد
نمی تواند تسکینم بدهد
اگر فریاد مرغ و سایه ی علفم
این حقیقت را در خلوت تو باز یافته ام
حقیقت بزرگ است
ومن کوچکم
با تو بیگانه ام
فریاد مرغ را بشنو
سایه ی علف را با سایه ات بیامیز
مرا با خودت آشنا کن
بیگانه ی من
مرا با خودت یکی کن
پیشِ رخ تو، ای صنم کعبه سجود می کند
در طلبِ تو آسمان جامه کبود می کند
حسن ملائک و بشر جلوه نداد این قدر
عکسِ تو می زند در او ،حسن نمود می کند
ناز نشسته با طرب،چهره به چهره،لب به لب
گوشه ی چشمِ مستِ تو گفت وشنود می کند
ای تو فروغ کوکبم تیره مخواه چون شبم
دل به هوای آتشت این همه دود می کند
در دل بینوای من عشق تو چنگ می زند
شوق به اوج می رسد،صبر فرود می کند
آن که به بحر می دهد صبرِ نشستنِ ابد
شوق سیاحت و سفر همرهِ رود می کند
دل به غمی فروختم،پایه و مایه سوختم
شاد زیان خریده ای کاین همه سود می کند
عطر دهد به سوختن، نغمه زند به ساختن
وه که دلِ یگانه ام کارِ دو عود می کند
مطرب عشق او به هر پرده که دست می برد
پرده سرای سایه را پُر ز سرود می کند
"هوشنگ ابتهاج"
ای مردمان بگویید آرام جان من کو
راحتفزای هرکس محنترسان من کو
نامش همی نیارم بردن به پیش هرکس
گه گه به ناز گویم سرو روان من کو
در بوستان شادی هرکس به چیدن گل
آن گل که نشکفیدست در بوستان من کو
جانان من سفر کرد با او برفت جانم
باز آمدن از ایشان پیداست آن من کو
هرچند در کمینه نامه همی نیرزم
در نامهٔ بزرگان زو داستان من کو
هرکس به خان و مانی دارند مهربانی
من مهربان ندارم نامهربان من کو
زیدینی عشقاً زیدینی یا احلی نوبات جنونی
زیدینی غرقاً یا سیدتی اِن البحر ینادینی
زیدینی موتا علی الموت اذا یقتلنی یحیینی
یا احلی امرأةً بین النساء الکون احبینی
یا من احببتک حتی احترق الحب احبینی
یا من احببتک حتی احترق الحب احبینی
ان کنت تریدین السُکنی، اسکنتک فی ضوء عیونی
حبک خارطتی، ما عادت خارطة العالم تعنینی
انا اقدم عاصمة للحزن، و جرحی نقش الفرعونی
وجعی یمتد کسرب الحمام من البیروت الی الصینی
عصفورة قلبی ، نیسانی
یا رمل البحر، و روح الروح و یا غابات زیتونی
یا طعم الثلج و طعم النار و نکهة شکی و یقینی
اشعر بالخوف من المجهول فاوینی
اشعر بالخوف من الظلماء فضمینی
اشعر بالبرد فغطینی
فضلی جنبی و اغنی لی
فانا من بدأ التکوینی ابحث عن وطنٍ لجبینی
عن حب امرأةٍ یاخُذُنی لحدود الشمس و یرمینی
نوّارة عمری مروحتی قندیلی بوح بساتینی
مدی لی جسرا من رائحة اللیمونی
و ضعینی مشطا عاجیا فی عتمة شعرک فانسینی
من اجلک اعتقت نسائی
و ترکت التاریخ ورائی
-------------------------------
بیافزا عشقم را
افزون کن
ای زیباترین تب های دیوانگی ام
بیش تر
غرقم کن بانوی من،
که دریا مرا می خواند
مرگی بر مرگم افزون کن
که شهادت زنده ام می کند
ای زیباترین زنان
مرا دوست بدار
تو را
به گونه ای عاشق بودم
که عشق اتش گرفت
می خواهی سکنی گزینی
تورا در روشنای چشمانم جای می دهم
عشقت جهان من است.
مرا به جهانی غیر تو نیازی نیست
من قدیمی ترین پایتخت غم جهانم
وزخم هایم دیوار نگاره های از عهد فرعون است
و دردم امتداد مهاجرت کبوتران است
ازبیروت تا چین
گنجشکک دل من
اردیبهشت من
ای ساحل ،
ای جان جان،
ای جنگل های زیتون
ای طعم یخ و ای آتش،
ای عطر شک و یقینم
می ترسم
از ناشناخته ها
، پناهم بده
می ترسم از تاریکی
، در آغوشم بگیر
سردم شده است
مرا بپوشان
کنارم بمان و برایم ترانه بخوان
که من از ابتدای خلقتم به دنبال وطنی بودم تا بر آن آرام گیرم
با عشق بانویی، که مرا تا خورشید ببرد
و رها یم کند
روشنای زندگی من
فانوس پر نورم،
راحتی باغ و بوستانم
امتداد بده برایم
پلی از عطر لیمو
مرا شانه ی عاج تر تاریکی موهایت قرار بده
وبعد فراموشم کن آنجا
برای تو همه ی زن هایم را آزاد ساختم!!!
و تاریخ را پشت سرم گذاشته ام
و شناسنامه ام را باطل ساختم
و تمام رگ هایم را بریدم
بر عشق من بیافزا، افزون کن