دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

می خواهم دریا بشوم


ketabe_sher Instagram post (photo) ماهیا را تگ کنید خو 
                                

                                
                                
                            </div>
                            <div class=

ای آنکه یک شب بی خبر رفتی


ای آنکه یک شب بی خبر رفتی - دشت مشوش

ای آنکه یک شب بی خبر رفتی


ای آنکه تاک آشنایی را ؛


از خوشه ی انگور مستی ها ، تهی کردی.


رفتی، شنیدم هر کجا رفتی


در آسمان رنگ ریا دیدی.


با هر لبی چون آشنا گشتی


صد خنده ی ناآشنا دیدی.


بازآ، که می دانم پشیمانی.


بازآ، به یاد ماجراهایی که می دانی ...


چون گربه ، پنهان شو در آغوشم


"فرخ تمیمی"

منگر چنین به چشمم، ای چشم آهوانه!


آهوانه Instagram posts - Gramho.com
منگر چنین به چشمم، ای چشم آهوانه!
ترسم قرار و صبرم، برخیزد از میانه
 
ترسم به نام بوسه، غارت کنم لبت را
با عذر بی قراری , این بهترین بهانه !
 
ترسم بسوزد آخر، همراه من تو را نیز
این آتشی که از شوق در من کشد زبانه
 
چون شب شود از این دست، اندیشه ای مدام است,
در بَر کشیدنت مست , ای خواهش شبانه!
 
ای رجعت جوانی، در نیمه راه عمرم
بر شاخه ی خزانم، ناگه زده جوانه
 
ای بخت ناخوش من , شبرنگ سرکش من ,
رام نوازش تو، بی تیغ و تازیانه
 
ای مرده در وجودم، با تو هراس توفان!
ای معنی رهایی! ای ساحل، ای کرانه!
 
جانم پر از سرودی است، کز چنگ تو تراود
ای شور! ای ترنم! ای شعر! ای ترانه!  
 
 
"حسین منزوی"

به وسعت یلدا

یلدایی به وسعت تنهایی - ایرنا

ای مهربان! که جاذبه دارد صدای تو

امشب پرنده می وزد از چشمهای تو !

امشب حوالیِ تو مه آلود و مبهم است
امشب شکفته در دلِ باران، هوای تو

چون ذرّه در هوای نگاهت معلّقند
گنجشک های گمشده از کهربای تو !

گفتم که روبروی تو آهندلی کنم
امّا نمی گُذارد این دلِ آهنرُبای تو

گرچه تمامِ آینه ها صاف و صادقند
چیزی برای عرضه ندارند جای تو

شبنم به روی تک تکِ گلها نشسته است
پیداست در حوالیِ من ردِّ پای تو

امشب،شبی به وُسعتِ یلداست، خوبِ من
مانندِ قصه هاست شبِ باصفای تو !

"یدالله گودرزی (شهاب)"

ساعت‌ساز پیر

دنیای متفاوت - شاید ساعت ساز پیر می فهمید! حال که زمان... | Facebook

شاید ساعت‌ساز پیر می‌فهمید،

حالا که زمان برای

هیچ‌کسی خوب نمی‌گذرد،

کسی ساعتش را برای ترمیم نمی‌آورد،

اما او زن و بچه‌ی گرسنه داشت و بیرون شدن از خانه به امید لقمه‌‌نانی حلال،

تنها کاری بود که می‌توانست در جنگ علیه «اپیدمی گرسنگی» انجام دهد.

وقتی از کنارش رد می‌شدم،

مانند تک‌درخت پیرِ خمیده‌یی که در ساحلی از ریگ خشکیده است،

به فکر فرو رفته بود.

چهره‌ی فقرآلود،

چشمان ناامید و سکوت استخوان‌سوزش نشان می‌داد،

مردی که سال‌ها «ساعت‌های ایستاده‌»ی دیگران را به حرکت درمی‌آورد،

حالا زمان برای خودش به گونه‌ی مرگ‌باری توقف کرده است.

کابل؛
کرونا؛
قرنطینه؛
فقر....