دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

چرا پنهان کنم ؟

چرا پنهان کنم ؟ عشق است و پیداست

در این آشفته اندوه نگاهم
 
تو را می خواهم ای چشم فسون بار
 
که می سوزی نهان از دیرگاهم
 
چه می خواهی از این خاموشی سرد ؟

زبان بگشا که می لرزد امیدم
 
نگاه بی قرارم بر لب توست 

که می بخشی به شادی ها٬ نویدم
 
دلم تنگ است و چشم حسرتم باد

چراغی در شب تارم برافروز
 
به جان آمد دل از ناز نگاهت

فرو ریز این سکوت آشناسوز

هوشنگ ابتهاج

به خدا سخت عاشقم!

من روز خویش را

با آفتاب روی تو

کز مشرق خیال دمیده ست

آغاز می کنم

من با تو می نویسم و می خوانم

من با تو راه می روم و حرف می زنم

وز شوق این محال

- که دستم به دست توست!-

من جای راه رفتن

پرواز می کنم...!

آن لحظه ها که مات

در انزوای خویش

یا در میان جمع

خاموش می نشینم:

موسیقی نگاه تو را گوش می کنم

گاهی میان مردم،ازدحام شهر

غیر از تو، هر چه هست فراموش می کنم

گویند این و آن به هم _آهسته_:

_هان و هان؟

دیوانه را ببینید!

بیخود ، چو کودکان،

لبخند می زند!

با خود، چگونه گرم سخن گفتن است؟!

_آه_،

من،دور ازین ملامت بیگاه،

همچنان،

سرمست،

در فضای پریخانه های راز

شاد از شکوه طالع و بخت موافقم

آخر، چگونه بانگ برآرم که:

-عاقلان!

دیوانه نیستم،

به خدا سخت عاشقم!


نفسی بی تو کشیدن حیف است...

از دلهره تو دل بریدن حیف است......


 


 حتی نفسی بی تو کشیدن، حیف است


 


 زیبای من، آنگونه که تو می خندی....


 


 یک سینه برایت ندریدن حیف است.....


 


 با هر تپشی دلم به من می گوید.....


 


 بی عشق تو یک بار، تپیدن حیف است..


 


 بی چیزم و عاشقم ولی ناز تو را....


 


 با دادن جانم نخریدن حیف است.....


 


 ای تازه ترین، بهار در خنده توست...


 


 اما گلی از لب تو چیدن حیف است....


 


 شیرینی لبهای تو را باید گفت.....


 


 طعم دهن تو را چشیدن، حیف است...


 


 در چشم تو آبروی دنیا جاری است...


 


 یک قطره ز چشم تو چکیدن حیف است..


 


 ذات تو بهشت است، بهشتی که در آن..


 


 یک شعله آتش آفریدن حیف است......


 


 تصویر تو از جنس زلال دریاست....


 


 بر صورت تو دست کشیدن حیف است...


 


 من خسته نمی شوم ، هر چند به تو....


 


 سخت است رسیدن، نرسیدن حیف است....

کاش یک روز دلم

کاش یک روز دلم

با خودش یک دل یک رنگ شود

تا که اقرار کنم :

گاه گاهی دل من

دوست دارد که برای تو فقط تنگ شود

می زند شور دلم

گاه برای تو فقط

دوست دارد نگرانت باشد
و برای گذر از هر خطر و حادثه ای

دیده بانت باشد

این دل و دغدغه من
تو ولی راه به دشواری دل من می بندی

بی خبر می گذری

و به دلتنگی من می خندی!!

لب دریا و من وشعر و غزل با مهتاب

لب دریا و من وشعر و غزل با مهتاب

تو و امید و ترانه من و این پیک شراب

توگل مریم من،وسوسه ی وهم انگیز

تو شب خستگیام خورشید روحم تو بتاب

نفس خسته ی این موج منو میسازه

مثل اون چشمک نازی که منو کرد خراب

ساحل آتیش و سیگار و تو!چه می چسبه

وسطه این دوسه تا، جابده یک بوسه ناب

تو شب بارونی کنار دریا توبیا

توی این ماسه خیس،تو بغل عشق بخواب

واسه عشق تو نوشتم غزلو رو تن باد

نه دوخط و نه سه خط اندازه دو تا کتاب!