| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 | 31 |
آخرین روزهای اسفند است
از سر شاخ این برهنه چنار
مرغکی با ترنمی بیدار
می زند نغمه ،
نیست معلومم
آخرین شکوه از زمستان است
یا نخستین ترانه های بهار ؟
"شفیعی کدکنی"
کنار تخت، کسی نیست وقت بی تابی
چه مانده است به جز صبر و گریه کردن ها ؟!کنار مبل، کسی نیست وقتِ دیدنِ فیلمکنار پنجره سیگار می کشم تنهاکسی نمانده که از پشتِ من بیاغوشد!تمام خستگی ام را از آشپزخانهکسی نمانده که در کوچه ها قدم بزنیمبرای خواندن آوازهای دیوانهدوباره یادم رفته... خریده ام دو بلیطبرای خالیِ جایت در ایستگاه قطاردوباره یادم رفته... دوباره در سفرهمیان گریه دو بشقاب چیده ام انگار!کسی نمانده که بر شانه هاش گریه کنمبه کوه تکیه کنم لحظه ی شکستم راکسی نمانده که در وقتِ رعد و برق زدنبگیرد از وسط ترس هام دستم راکسی نمانده، کسی نیست غیر تنهاییدر این اتاقِ پر از رفت و آمدِ جن هاتو نیستی که به من راه را نشان بدهیمحاصره شده ام بین غیرممکن هاکنار پنجره سیگار می کشم تنهابه فکر سبزه ی عیدم در این شب قرمزکه قول داده ای و داده ام به ماهی هابهار را از خاطر نمی برم هرگزبه گردنم زده ام چند قطره از عطرتلباس خواب به تن رو به روی بغضِ درمتمام شهر فراموش کرده اند تو رامهم نبود... مهم نیست... باز منتظرم!شماره ات خاموش است مثل برق اتاقصدای هق هق یک زن نشسته بر تخت استکه قول داده ای و داده ام قوی باشیمکه قول داده ای و داده ام... ولی سخت است!شماره ات خاموش است... زنگ می زنم وکسی به غیر شب محض، پشت گوشی نیستبه گوشه گوشه ی دیوارِ خسته ی زنداننوشته که: شرف نسل ما فروشی نیست..."سید مهدی موسوی"آوِِخ ٬هنوز زخمیم و رنج می برم
دنیا هر آنچه داشت بلا ریخت بر سرم
مردم چه می کنند که لبخند می زنند ؟
غم را نمی شود که به رویم نیاورم
قانون روزگار چگونه است کین چنین
درگیر جنگ تن به تنی نابرابرم
تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی است
از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم
وا مانده ام که تا به کجا می توان گریخت
از این همیشه ها که ندارند باورم
حال مرا نپرس که هنجار ها مرا
مجبور می کنند بگویم که بهترم
" نجمه زارع"
سرّیست مرا با تو که اغیار نداند
کاسرار می عشق تو هشیار نداند
در دایرهی عشق هر آنکس که نهد پای
از شوق خطت نقطه ز پرگار نداند
گر بلبل دلسوخته بیرون رود از باغ
باز از سر مستی ره گلزار نداند
هر کس که گرفتار نگردد به کمندی
در قید غمت حال گرفتار ندارند
تا تلخی هجران نکشد خسرو پرویز
قدر لب شیرین شکر بار نداند
هر دل که نشد فتنه از آن نرگس بیمار
حال من دلخستهی بیمار نداند
چون حال دل از زلف تو پوشیده توان داشت
کان هندوی دل دزد سیه کار نداند
ای باد صبا حال من ار زانک توانی
با یار چنان گوی که اغیار نداند
خواجو که درین واقعه بیچاره فروماند
عیبش مکن ار چارهی اینکار نداند
"خواجوی کرمانی"
دلیلِ کاروانِ اشکم، آه سرد را مانم
اثرپردازِ داغم، حرف صاحب درد را مانم
رفیق وحشت من غیر داغ دل نمیباشد
درین غربتسرا خورشید تنهاگرد را مانم
بهار آبرویم صد خزان خجلت به بر دارد
شکفتن در مزاجم نیست، رنگ زرد را مانم
به حکم عجز، شک نتوان زدود از انتخاب من
درین دفتر، شکستِ گوشه های فرد را مانم
به هر مژگان زدن جوشیدهام با عالم دیگر
پریشان روزگارم، اشک غم پرورد را مانم
شکست رنگم و بر دوشِ آهی میکشم محمل
درین دشت از ضعیفی کاه بادآورد را مانم
تمیز خلق از تشویشِ کوری برنمیآید
همه گر سرمه جوشم در نظرها گرد را مانم
نه داغم مایل گرمی، نه نقشم قابل معنی
بساط آرای وهمم، کعبتینِ نرد را مانم
به خود آتش زنم تا گرم سازم پهلوی داغی
ز بس افسرده طبعیها تنور سرد را مانم
خجالت صرف گفتارم، ندامت، وقف کردارم
سراپا انفعالم، دعویِ نامرد را مانم
نه اشکی زیب مژگانم، نه آهی بال افغانم
تپیدن هم نمیدانم، دل بیدرد را مانم
به مجبوری گرفتارم، مپرس از وضع مختارم
همه گر آمدی دارم، همان آورد را مانم
فلک عمریست دور از دوستان میداردم بیدل
به روی صفحهٔ آفاق، بیت فرد را مانم