| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 | 31 |
إذاً إتَّهَمونی بِحُبِّکَ!
وَ ها أنا اُقسِمُ بِأنّنی مُذنِبَةٌ بِالتُّهمةِ بِکُلِّ فَخرٍ
وَ اَؤَکِّدُ لِمُدَّعی العامِّ أسوَأَ شُکوکةٍ
وَ اشهَرُ حُبّی لَکَ علی رِماحِ القبیلةِ
َ لِیَحکُموا عَلیَّ بالسِّجنِ المؤبدِ داخلَ شرایینِ قلبِکَ
أو بالنّفیِ إلی عَینَیکَ...
***************************
مرا به دوست داشتن تو متّهم کردند
هان حالا من با افتخار سوگند می خورم که مقصّر این اتّهام هستم
و بدترین اتّهامات دادستان را تأکید می کنم
و عشقم را به تو بر سرنیزه های قبیله آشکار می سازم
تا مرا به حبس ابد در رگ های قلبت محکوم کنند
یا به تبعید در چشمانت...
"غادة السمِان ترجمه ی سپیده متولی"
سالهاست
که از جزیره ی متروک
نامه ای را در بطری روانه ی آبهای عالم کرده ام
اگر کسی عاشق باشد
میتواند کلماتم را بخواند
به هر زبانی
در هر سرزمینی
گاهی فکر میکنم
کسی می آید
و با همان شیشه برایم شراب می آورد
......
"عمران صلاحی"
درون آینه روبهرو چه میبینی؟
تو ترجمان جهانی بگو چه میبینی؟
تویی برابر تو -چشم در برابر چشم-
در آن دو چشم پر از گفتوگو چه میبینی؟
تو هم شراب خودی هم شرابخواره خود
سوای خون دلت در سبو چه میبینی؟
به چشم واسطه در خویشتن که گم شدهای
میان همهمه و هایوهو چه میبینی؟
به دار سوخته، این نیمسوز عشق و امید
که سوخت در شرر آرزو، چه میبینی؟
در آن گلوله آتشگرفتهای که دل است
و باد میبَرَدَش سو به سو چه میبینی؟
"حسین منزوی"
جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید
هلال عید در ابروی یار باید دید
شکسته گشت چو پشت هلال قامت من
کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید
مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت
که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید
نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود
گل وجود من آغشته گلاب و نبید
بیا که با تو بگویم غم ملالت دل
چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید
بهای وصل تو گر جان بود خریدارم
که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید
چو ماه روی تو در شام زلف میدیدم
شبم به روی تو روشن چو روز میگردید
به لب رسید مرا جان و برنیامد کام
به سر رسید امید و طلب به سر نرسید
ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند
بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید