دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

مرا به دوست داشتن تو متّهم کردند

نزار قبانی :: کافه شعر

إذاً إتَّهَمونی بِحُبِّکَ!

وَ ها أنا اُقسِمُ بِأنّنی مُذنِبَةٌ بِالتُّهمةِ بِکُلِّ فَخرٍ

وَ اَؤَکِّدُ لِمُدَّعی العامِّ أسوَأَ شُکوکةٍ

وَ اشهَرُ حُبّی لَکَ علی رِماحِ القبیلةِ

َ لِیَحکُموا عَلیَّ بالسِّجنِ المؤبدِ داخلَ شرایینِ قلبِکَ

أو بالنّفیِ إلی عَینَیکَ...

***************************

مرا به دوست داشتن تو متّهم کردند

هان حالا من با افتخار سوگند می خورم که مقصّر این اتّهام هستم

و بدترین اتّهامات دادستان را تأکید می کنم

و عشقم را به تو بر سرنیزه های قبیله آشکار می سازم

تا مرا به حبس ابد در رگ های قلبت محکوم کنند

یا به تبعید در چشمانت...

"غادة السمِان ترجمه ی سپیده متولی"

نامه ای در بطری

بطری شیشه ای نامه - پارس گرافیک

سالهاست

که از جزیره ی متروک
نامه ای را در بطری روانه ی آبهای عالم کرده ام
اگر کسی عاشق باشد
میتواند کلماتم را بخواند
به هر زبانی
در هر سرزمینی
گاهی فکر میکنم
کسی می آید
و با همان شیشه برایم شراب می آورد
......
"عمران صلاحی"

چه می‌بینی؟

گروه مد و فشن بی تی | تابلو تو ترجمان جهانی بگو چه میبینی

درون آینه روبه‌رو چه می‌بینی؟

تو ترجمان جهانی بگو چه می‌بینی؟


تویی برابر تو -چشم در برابر چشم-

در آن دو چشم پر از گفت‌و‌گو چه می‌بینی؟


تو هم شراب خودی هم شراب‌خواره خود

سوای خون دلت در سبو چه می‌بینی؟


به چشم واسطه در خویشتن که گم شده‌ای

میان همهمه و های‌وهو چه می‌بینی؟


به دار سوخته، این نیم‌سوز عشق و امید

که سوخت در شرر آرزو، چه می‌بینی؟


در آن گلوله آتش‌گرفته‌ای که دل است

و باد می‌بَرَدَش سو به سو چه می‌بینی؟



"حسین منزوی"

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد

خرید و قیمت تابلو کاشی همه را از غرفه پارس گلد | باسلام

همه را بیازمودم ز تو خوشترم نیامد
چو فروشدم به دریا چو تو گوهرم نیامد
سر خنب ها گشادم ز هزار خم چشیدم
چو شراب سرکش تو به لب و سرم نیامد
چه عجب که در دل من گل و یاسمن بخندد
که سمن بری لطیفی چو تو در برم نیامد
ز پیت مراد خود را دو سه روز ترک کردم
چه مراد ماند زان پس که میسرم نیامد
دو سه روز شاهیت را چو شدم غلام و چاکر
به جهان نماند شاهی که چو چاکرم نیامد
خردم گفت برپر ز مسافران گردون
چه شکسته پا نشستی که مسافرم نیامد
چو پرید سوی بامت ز تنم کبوتر دل
به فغان شدم چو بلبل که کبوترم نیامد
چو پی کبوتر دل به هوا شدم چو بازان
چه همای ماند و عنقا که برابرم نیامد
برو ای تن پریشان تو وان دل پشیمان
که ز هر دو تا نرستم دل دیگرم نیامد

بیا که با تو بگویم غم ملالت دل

بیا که با تو بگویم غم ملالت دل چرا که بی تو ندارم مجال گفت و

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید

هلال عید در ابروی یار باید دید


شکسته گشت چو پشت هلال قامت من

کمان ابروی یارم چو وسمه بازکشید


مگر نسیم خطت صبح در چمن بگذشت

که گل به بوی تو بر تن چو صبح جامه درید


نبود چنگ و رباب و نبید و عود که بود

گل وجود من آغشته گلاب و نبید


بیا که با تو بگویم غم ملالت دل

چرا که بی تو ندارم مجال گفت و شنید


بهای وصل تو گر جان بود خریدارم

که جنس خوب مبصر به هر چه دید خرید


چو ماه روی تو در شام زلف می‌دیدم

شبم به روی تو روشن چو روز می‌گردید


به لب رسید مرا جان و برنیامد کام

به سر رسید امید و طلب به سر نرسید


ز شوق روی تو حافظ نوشت حرفی چند

بخوان ز نظمش و در گوش کن چو مروارید