دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

با دلشدهٔ مسکین چندین چه کنی خواری

انوری » ای دوست تر از جانم زین بیش مرنجانم

ای دوست‌تر از جانم زین بیش مرنجانم

مگذر ز وفاداری مگذار برین سانم


جان بود و دلی ما را دل در سر کارت شد

جان مانده چه فرمایی در پای تو افشانم


من با تو جفا نکنم تو عادت من دانی

با من تو وفا نکنی من طالع خود دانم


با دلشدهٔ مسکین چندین چه کنی خواری

ای کافر سنگین‌دل آخر نه مسلمانم


بشکست غمت پشتم با این همه عزم آنست

تا جان بودم در تن روی از تو نگردانم

"انوری"

قهر کن

آموزش نگهداری گل قهر و آشتی - میهن کاکتوس

قهر کن هرجور که می خواهی

احساساتم را جریحه دار کن
بزن گلدانها و آینه هارا بشکن
مرا به دوست داشتنِ زنی دیگر متهم کن
هر چه می خواهی بکن
هر چه می خواهی بگو

تو مثل بچه‌هایی ، محبوبِ من
که دوستشان داریم
هرقدر بد باشند
قهر کن
حتی وقتی که می خروشی هم خواستنی هستی
خشمگین شو
اگر موج نبود ، دریا هم نبود
مثل رگبار ، توفانی شو
قلب من همیشه تورا می بخشد

عصبانی شو
من تلافی نمی کنم
تو کودکی بازیگوش و مغروری
و من مانده ام چگونه از پرندگان انتقام می‌گیری
اگر روزی از من خسته شدی برو
و سرنوشت را متهم کن
و مرا
برای من همین اشک و اندوه کافی است
سکوت دنیایی است
و اندوه نیز

برو اگر ماندن سخت است
که زمین ، زنان را دارد
و عطر را و سیه چشمان را
هنگامی که خواستی مرا ببینی
و چون کودکان
نیازمند مهربانی ام شدی
به قلب من بازگرد

تو در زندگی من مثل هوایی
مثل زمین ، مثل آسمان
قهر کن هرجور خواستی
برو هرجور خواستی
برو هروقت خواستی
امّا سرانجام روزی برمی گردی
آن روز درمی یابی
که وفاداری چیست

"نزار قبانی"
ترجمه : یدالله گودرزی

بی تو شکوفه های سحر وا نمی شود

آتش بگیر تا که بدانی چه می کشم

بی تو شکوفه های سحر وا نمی شود

بازآ که شب بدون تو فردا نمی شود


قفل دری که بین من و دست های توست

در غایت سیاهی شب وا نمی شود


ورد من است نام تو، هرچند گفته اند:

شیرین دهن، به گفتن حلوا نمی شود


عشق من و تو قصه تلخ مصیبت است

می خواهم از تو بگسلم اما نمی شود


ای مرگ همتی که دلِ دردمندِ من

دیگر به هیچ روی مداوا نمی شود


آتـــــش بگیر تا که ببینی چه می کشم

احساس سوختن یه تماشا نمی شود


قلبی که همچو مشعل نم دیده شد خموش

دیگر به هیچ بارقه گیرا نمی شود


درد مرا ز چهره خاموش کس نخواند

چون شعر ناسروده که معنا نمی شود


باید ز هم گسست قیود زمانه را

با کار روزگار مدارا نمی شود...


" عباس خیرآبادی "

مرا دوست بدار !

من را دوست بدار به سان گذر از یک سمت خیابان به سمتی
مرا دوست بدار !
به سان
گذر از یک سمت خیابان
به سمتی دیگر؛

اول به من نگاه کن
بعد به من نگاه کن
بعد باز هم مرا نگاه کن
"جمال ثریا"


دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی

دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی :: حصار آسمان
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی
که بیایی و در این تنگیِ دل جا بشوی

تو فقط آمده بودی که دل از من ببری؟
بروی، دور شوی، قصه و رویا بشوی؟

انقلابی شده در سینه ی من، فتنه ی توست
سبزیِ چشم تو باعث شده رسوا بشوی

من پس انداز دلم را به تو دادم که تو هم
بیمه ی عمر دلم روز مبادا بشوی

غرق عشق تو شدم، بلکه تو شاید روزی
دل به دریا بزنی، عازم دریا بشوی

حیف ما نیست که یک زوج موفق نشویم؟
حیف از این نیست که تو این همه تنها بشوی؟

نم باران، لب دریا، غم تو، تنگ غروب
دل من تنگ تو شد، کاش که پیدا بشوی

"احسان نصری"