مگر می شود
بازوی کسی آغوش باشد
چشمانش شب خدا باشد
و در سکوت هم صدایش
از تک به تک آجرهای خانه ام بالا رود
همین ها است
که جوری است
حین نوشتنت
زلزله از شانه هایم شروع می شود
قلب و دستانم را ویران میکند
کمی بعد"
با نُت لبهایت
و دستهای چهار فصلت"
به زندگی برمی گردم
از تو نمی توانم دور شوم
هرچه را که دلم می خواهد
در تو هست'
تو فراتر از خیالی
اندامت مسیر
کوچه ی نقاشهای پاریس است
وقتی نگاهت میکنم
دستانم ابر را لمس کنند
یا از رهگذری بشنوم
اینجا بهشت است"
توصیف تو هرگز کامل نیست
با تو خدا"هم
دیده می شود
تو مرگ را از پا انداخته ایی"
از قلبم”
که فراموشخانه ی خستگیها است
تا ضرب آهنگ لبهایت
وقتی حرف می زنی
اسبی چهار نعل در من می دود
به سمت تو
تویی که
نارنجی مطلقی هستی
که پرنده را بی پرواز می فهمی
می شود دلتنگی من را هم لمس کنی"
دلتنگ که می شوم
دلم سرزمین بی طرفی می شود
برای پناه دادن به همه ی ابرها
در خیابانهایش
واژه های رهگذر
بی اختیار تو را صدا می زنند
و این ناگهان های تو
هر بار شعری می شود
که باد از وطن گیسوانت
آورده است"
می دانی
روزی می آید
که من
نوشته هایم را
کف دست باد می نویسم
تو هم قاصدک نازی را
در باد رها می کنی"
باد از پرتگاه پنجره ایی
روزی عاشقانه ترین ناگفته ها را
برایت می آورد
پشت همان پنجره ایی که
دوست درای
آنها را می خوانی
کمی هم به سمت آینه اتاقت می روی
روی تخت می نشینی
چشمانت را می بندی
و صدایم را آرام می شنوی"
قاصدک تو هم
خودش را به خاکستری گرم
بالای آتش فشانی خاموش می رساند
که سالها است
فورانی نکرده است
فردای آن روز
وقتی هنوز توی جایت هستی
از دور می شنوی"
بیدار شدن غافلگیر کننده ی آتشفشانی
در صدر اخبار است…
"می بان"
دوشنبه 18 آبانماه سال 1394 ساعت 11:48 ق.ظ