دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج

با من که به چشم تو گرفتارم و محتاج
حرفی بزن ای قلب مرا برده به تاراج

ای موی پریشان تو دریای خروشان
بگذار مرا غرق کند این شب مواج
Image result for ‫موی پریشان‬‎
یک عمر دویدیم و به جایی نرسیدیم
یک آه کشیدیم و رسیدیم به معراج

 ای کشته ی سوزانده ی بر باد سپرده
جز عشق نیاموختی از قصه حلاج

یک بار دگر کاش به ساحل برسانی
صندوقچه ای را که رها گشته در امواج.

"فاضل نظری"

ابر

Image result for ‫دوری از عشق‬‎

به تو که فکر میکنم

مثل سال بی باران به ابر

یادم از جهنم آمد

به گمانم

آتشی در کار نباشد

تنها با بوی کسی که دوستش داری”مجازات میشوی

دوباره اخم کرده ایی

و من سرشار می شوم

از آنچه که نیست"

و بیزار از آنچه که هست"

من در عکس تو را گریه میکنم

زندگی میکنم"

تمام جاده ها را می روم

بلکه نگاهت را برگردانم"

من فرسخها از تو دورم

ولی همین جا

پهلوی این سکوت و تنهایی

تو همیشه

مادر شعرهایم هستی…

می دانی"

یکبار پرسیدی چرا چشم باران خیس است..

گفتم

مثل گاه های بی هنگام من و تو"

بین ابر ها دعواست

ولی نپرسیدی

باران

چگونه است که بند می آید

تا بگویم

یکی از ابرها مثل من"

تحمل ندارد

خیلی زود آشتی می کند… 

"می بان"

باد...

Image result for ‫عشق‬‎
مگر می شود
بازوی کسی آغوش باشد
چشمانش شب خدا باشد
و در سکوت هم صدایش
از تک به تک آجرهای خانه ام بالا رود
همین ها است
که جوری است
حین نوشتنت
زلزله از شانه هایم شروع می شود
قلب و دستانم را ویران میکند
کمی بعد"
با نُت لبهایت
و دستهای چهار فصلت"
به زندگی برمی گردم
از تو نمی توانم دور شوم
هرچه را که دلم می خواهد
در تو هست'
تو فراتر از خیالی
اندامت مسیر
کوچه ی نقاشهای پاریس است
وقتی نگاهت میکنم
دستانم ابر را لمس کنند
یا از رهگذری بشنوم
اینجا بهشت است"
توصیف تو هرگز کامل نیست
با تو خدا"هم
دیده می شود
تو مرگ را از پا انداخته ایی"

از قلبم”
که فراموشخانه ی خستگیها است
تا ضرب آهنگ لبهایت
وقتی حرف می زنی
اسبی چهار نعل در من می دود
به سمت تو
تویی که
نارنجی مطلقی هستی
که پرنده را بی پرواز می فهمی
می شود دلتنگی من را هم لمس کنی"
دلتنگ که می شوم
دلم سرزمین بی طرفی می شود
برای پناه دادن به همه ی ابرها
در خیابانهایش
واژه های رهگذر
بی اختیار تو را صدا می زنند
و این ناگهان های تو
هر بار شعری می شود
که باد از وطن گیسوانت
آورده است"

می دانی
روزی می آید
که من
نوشته هایم را
کف دست باد می نویسم
تو هم قاصدک نازی را
در باد رها می کنی"
باد از پرتگاه پنجره ایی
روزی عاشقانه ترین ناگفته ها را
برایت می آورد
پشت همان پنجره ایی که
دوست درای
آنها را می خوانی
کمی هم به سمت آینه اتاقت می روی
روی تخت می نشینی
چشمانت را می بندی
و صدایم را آرام می شنوی"
قاصدک تو هم
Image result for ‫قاصدک‬‎
خودش را به خاکستری گرم
بالای آتش فشانی خاموش می رساند
که سالها است
فورانی نکرده است
فردای آن روز
وقتی هنوز توی جایت هستی
از دور می شنوی"
بیدار شدن غافلگیر کننده ی آتشفشانی
در صدر اخبار است…
"می بان"

آن کس که می بایست با من همسفر باشد

Image result for ‫آنکس که می بایست با من همسفر باشد‬‎
آن کس که می بایست با من همسفر باشد

باید کمی هم از خودم دیوانه تر باشد ! 

یاری چنان چون «ویس» می خواهم که با عشق

انگیزه اش در کار سودا سر به سر باشد !

«شیری» که با آمیختن با «آهو»یی مغموم

مصداق رویا گونه شیر و شکر باشد 

«ماه» ی که در عین ظرافت هر چه «عشق» اش گفت

فرمان برد حتی اگر «شق القمر» باشد

یاری که همچون شعرهای حضرت حافظ

نامش مرا ذکر شب و ورد سحر باشد 

از خویش می پرسم ؟ کجا دنبال او هستی ؟

ـ هر جا که حتی ذره ای از او اثر باشد 

می گویم و می دانم این را کاین چنین یاری

در دفتر افسانه پردازان مگر باشد !

غلامرضا طریقی

مسافر همیشه همسفر من

Image result for ‫همسفر من‬‎
ساده دلانه گمان میکردم
تو را در پشت سر رها خواهم کرد 
در چمدانی که باز کردم، تو بودی
هر پیراهنی که پوشیدم
عطرِ تو را با خود داشت
و تمام روزنامه های جهان
عکس تو را چاپ کرده بودند 
به تماشای هر نمایشی رفتم
تو را در صندلی کنار خود دیدم 
هر عطری که خریدم
تو مالک آن شدی 
پس کی ؟
بگو کی از حضور تو رها میشوم 
مسافر همیشه همسفر من 

نزار قبانی