| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 | 31 |
کوچه ای هست که هر روز غروب در انتظار شنیدن گام های ِ توست.
ودراین کوچه خانه ای ست...
تو رفتی وچه پرشتاب گذشتی
تو،حتی لحظه ای صمیمانه، به در چوبی آن خانه نگاه نکردی
اگرچه میدانستی
پشتِ آن درحیاطی ست وباغچه ای،
تو،رفتی وچه آسان گذشتی
توحتی لحظه ای گذارا، این اندیشه به ذهنت خطور نکرد که گل هایِ باغچه ،با اصالت
دستان تو روئیدند.
تو رفتی وچه سخت گام برداشتی
اگرچه می دانستی، کسی هست در ان خانه.،که هر روز، گل هایِ اطلسی و رازقی را
آب می دهد
اگر به حجله آشنایی
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
و عده ای به تو گفتند
کبوترت در حسرت پر کشیدن پرپر زد
تو حرفشان را باور نکن
تمام این سالها کنار ِ من بودی
کنار دلتنگی ِ دفاترم
در گلدان چینی ِ اتاقم
در دلم…
تو با من نبودی و من با تو بودم
مگر نه که با هم بودن
همین علاقه ساده سرودن فاصله است؟
من هم هر شب
شعرهای نو سروده باران و بوسه را
برای تو خواندم
هر شب، شب بخیری به تو گفتم
و جواب ِ تو را
از آنسوی سکوت ِ خوابهایم شنیدم
تازه همین عکس ِ طاقچه نشین ِ تو
هم صحبت ِ تمام ِ دقایق تنهایی ِ من بود
فرقی نداشت که فاصله دستهامان
چند فانوس ِ ستاره باشد
پس دلواپس ِ انزوای این روزهای من نشو
اگر به حجله ای خیس
در حوالی ِ خیابان خاطره برخوردی
دیگر کسی ساده نمی نویسد
ساده نمی گوید
حتی ساده نگاه هم نمی کند
و من همچنان چشم هایم
به دنبال کسی است
که نگاهش ساده باشد
حرف هایش، خنده هایش
گریه هایش ساده باشند
ساده بپوشد
ساده راه برود
ساده دستهایم را بگیرد
ساده ساکت بماند
ساده شلوغ کند
باشد فقط همین
صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم
قصه دنیا به سر می آید من نیستم
یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند
کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم
خواب و بیداری خدایا بازهم سر می رسد
نامه هایم از سفر می آید و من نیستم
هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود
روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم
در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز
شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم
بعد ها اطراف جای شب نشینی های من
بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم
بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم
سر سبزترین خاطره ام خاطره دست تو بود
بهترین حادثه ام حادثه چشم تو بود
که افق در پی وسعت آن گم می شد...
به تو می اندیشم...
به تو که حادثه ای در پس فردای منی...
به تو که از دیروز ، یافته ای در دل شیدای منی...
به تو می اندیشم
مثل اندیشه یک برگ به گل
مثل پروانه به شمع
مثل عابد به عبادت
مثل عاشق به زیارت
و چه زیباست صدایت
و چه زیباست صدایی که مرا می خواند...
و چه زیباست نگاهی که به آن سوی افق دوخته ام...
و تو را پس از درخشانی آن می نگرم...
دوستت میدارم
از همین نقطه خاکی تا عرش ....