| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 | 31 |
یک سرِ مو، در همه اعضاىِ من،
نیست به فرمانِ من، اى واىِ من!
عاریتى بیش نبود، اى دریغ،
عقلِ من و هوشِ من و راىِ من
چند خورم سنگِ حوادث که نیست
مشتِ گِلى بیش، سراپاىِ من!
در غمِ فردایم و غافل که کُشت
امشبم اندیشه فرداىِ من
خاکم و دورم ز سرِ کوى تو
آه که خالىست ز من جاىِ من!
با چو منى دشمنى انصاف نیست
دشمنِ من بس دلِ تنهاىِ من
خار زبون را شررى دوزخ است
کیفرِ من بس غمِ دنیاىِ من!
از سرکویت دلِ حسرت نصیب
مىرود، امّا نرود پاى من
خار جُدا رُسته ز شاخ گُلم
نیست کسى یارِ من الاّى من
آینهام، رازِ درونِ مرا
نیک توان دید ز سیماىِ من
آن به زیان شهره متاعم که نیست
هیچ کسى را سرِ سوداىِ من
شکوه بیجا ز فلک چون کنم
کیستم و چیست تمنّاى من؟
انگار مدتی است که احساس می کنم
خاکستری تر از دو سه سال گذشته ام
احساس می کنم که کمی دیر است
دیگر نمی توانم
هر وقت خواستم
در بیست سالگی متولد شوم
انگار
فرصت برای حادثه
از دست رفته است
از ما گذشته است که کاری کنیم
کاری که دیگران نتوانند
فرصت برای حرف زیاد است
اما
اما اگر گریسته باشی...
آه ...
مردن چه قدر حوصله می خواهد
بی آنکه در سراسر عمرت
یک روز ، یک نفس
بی حس مرگ زیسته باشی !
انگار
این سالها که می گذرد
چندان که لازم است
دیوانه نیستم
احساس می کنم که پس از مرگ
عاقبت
یک روز
دیوانه می شوم !
شاید برای حادثه باید
گاهی کمی عجیب تر از این
باشم
با این همه تفاوت
احساس می کنم که کمی بی تفاوتی
بد نیست
حس می کنم که انگار
نامم کمی کج است
و نام خانوادگی ام ، نیز
از این هوای سربی
خسته است
امضای تازه ی من
دیگر
امضای روزهای دبستان نیست
ای کاش
آن نام را دوباره
پیدا کنم
ای کاش
آن کوچه را دوباره ببینم آنجا که ناگهان
یک روز نام کوچکم از دستم
افتاد
و لابه لای خاطره ها گم شد
آنجا که
یک کودک غریبه
با چشم های کودکی من نشسته است
از دور
لبخند او چه قدر شبیه من است !
آه ، ای شباهت دور!
ای چشم های مغرور !
این روزها که جرأت دیوانگی کم است
بگذار باز هم به تو برگردم !
بگذار دست کم
گاهی تو را به خواب ببینم!
بگذار در خیال تو باشم!
بگذار ...
بگذریم!
این روزها
خیلی برای گریه دلم تنگ است !
گوشم هر بار زنگ میزند
از شوق ، نا م تو را می برم !
شگفتا !
بینم نامم زِ خاطر تو گذشته ست !
ای که به یاد منی ،
به یاد تو هستم .
بر در و دیوار ِتار و پود ِوجودم ،
نام تو را ،
دستِ گرمِ عشق نوشته است !
وین دلِ سرگشته ، این کبوترِ عاشق
گِردِ تو تنها نه ،
گِردِ نامِ تو گشته ست !
نام تو را می برم ،
همیشه ،
به هر حال ،
نام تو در من طنینِ بالِ فرشته ست .
نام تو در من ، نسیم باغ بهشت است.
تو مثل راز پاییزی و من رنگ زمستانم
چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمی دانم
تو مثل شمعدانی ها پر از رازی و زیبایی
و من در پیش چشمان تو
مشتی خاک گلدانم
تو دریایی ترینی، آبی و آرام و بی پایان
و من موجِ گرفتاری اسیر دست طوفانم
تو مثل آسمانی ، مهربان و آبی و شفاف
و من در آرزوی قطره های پاک بارانم
نمی دانم چه باید کرد با این روح آشفته
به فریادم برس ای عشق من امشب پریشانم
تو دنیای منی بی انتها و ساکت و سرشار
و من تنها در این دنیای دور از غصه مهمانم
تو مثل مرز احساسی، قشنگ و دور و نامعلوم
و من در حسرت دیدار چشمت
رو به پایانم
تو مثل مرهمی بر بال بی جان کبوتر
و من هم یک کبوتر
تشنه ی باران درمانم
بمان امشب کنار لحظه های بی قرار من
ببین با تو چه رویایی ست رنگ شوق چشمانم
شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم
هنوز از عطر دستانت
پر از شوق است دستانم
تو فکر خواب گلهایی که یک شب باد ویران کرد
و من خواب ترا می بینم و لبخند پنهانم
تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه می گیرد
و من مرغی که از عشقت
فقط بی تاب و حیرانم
تو می آیی و من گل می دهم در سایه ی چشمت
و بعد از تو منم با غصه های قلب سوزانم
تو مثل چشمه ی اشکی که از یک ابر می بارد
و من تنها ترین نیلوفر رو به گلستانم
شبست و نغمه ی مهتاب و مرغان سفر کرده
و شاید یک مه کمرنگ از شعری که می خوانم
تمام آرزوهایم زمانی سبز می گردد
که تو یک شب بگویی دوستم داری تو می دانم
غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست
و من امشب قسم خوردم تر ا هرگز نرنجانم
به جان هر چه عاشق تویِ این دنیای پر غوغاست
قدم بگذار روی کوچه های قلب ویرانم
بدون تو
شبی تنها و بی فانوس خواهم مرد
دعا کن بعد دیدار تو باشد
وقت پایانم
آنکه آموخت به ما درسِ محبت ، میخواست :
جان چراغان کنی از عشق ِکسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب و تابت بودت هر نفسی
به وصالش برسی یا نرسی!
سینه بی عشق مباد