دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

گیسوانت را بیاور شانه پیدا می شود

توی بن بست تن تو خفه شدم
گیسوانت را بیاور شانه پیدا می شود
بغض داری؟ شانه ی مردانه پیدا میشود

امتحان کن ! ساده و معصوم لبخندی بزن
تا ببینی باز هم دیوانه پیدا می شود

من اسیر عابر این کوچه ی پاییزی ام
ورنه هر جایی که آب و دانه پیدا می شود

عصر پاییزی زیبایی ست لبخندی بزن
یک دوفنجان چای در این خانه پیدا می شود
"حامد عسکری"

این زخم خورده را به ترحم نیاز نیست

برگى از دفتر عشق - دلواپس گذشته مباش و غمت مباد من سال هاست هیچ نمی آورم به  یاد بی اعتنا شدم به جهان بی تو آنچنان کز دیدن تو نیز نه

دلواپس گذشته مباش و غمت مباد

من سال هاست هیچ نمی آورم به یاد


بی اعتنا شدم به جهان بی تو آنچنان

کز دیدن تو نیز نه غمگین شوم نه شاد


من داستان آن گل سرخم که عاقبت

دلسوزی نسیم سرش را به باد داد


گفتی ببند عهد و به من اعتماد کن

نفرین به عهد بستن و لعنت به اعتماد


این زخم خورده را به ترحم نیاز نیست

خیر شما رسیده به ما مرحمت زیاد


"فاضل نظری"

چقدر مردن خوب است...

کلیدر – Telegram
چه انتظار عجیبی نشسته در دل ما ،
همیشه منتظریم و کسی نمی آید ...
... صفای گمشده ، آیا بر این زمین تهی مانده ، باز می گردد ؟
اگر زمانه به این گونه ، پیشرفت این است !
مرا به رجعت تا آغاز مسکن اجداد ، مدد کنید ،
که امدادتان گرامی باد ...
همیشه دلهره با من ، همیشه بیمی هست
که آن نشانه ی صدق از زمانه برخیزد
و آفتاب صداقت ز شرق بگریزد ...
همیشه می گفتم ،
چقدر مُردن خوب است !
در این زمانه که نیکی حقیر و مغلوب است ،
چقدر مُردن خوب است ...

"حمید مصدق"

دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی

شعر دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی – فیض کاشانی – مجله نودیها

دل و دین و عقل و هوشم همه را بر آب دادی

ز کدام باده ساقی به من خراب دادی


چه دل و چه دین و ایمان همه گشت رخنه رخنه

مژه‌های شوخ خود را چو به غمزه آب دادی


دل عالمی ز جا شد چو نقاب بر گشودی

دو جهان به هم بر آمد چو به زلف تاب دادی


در خرمی گشودی چو جمال خود نمودی

ره درد و غم ببستی چو شراب ناب دادی


ز دو چشم نیم مستت می ناب عاشقان را

ز لب و جوی جبینت شکر و گلاب دادی


همه کس نصیب خود را برد از زکات حسنت

به من فقیر و مسکین غم بی‌حساب دادی


همه سرخوش از وصالت من و حسرت و خیالت

همه را شراب دادی و مرا سراب دادی


ز لب شکرفروشت دل “فیض” خواست کامی

نه اجابتی نمودی نه مرا جواب دادی


"ملا محسن فیض کاشانی"

تو چیز دیگری بودی

اما تو چیز دیگری کد 10 – فرش گیفت
این همه شعر نوشتم...

آنچه می خواستم نشد.

زمزمه کردم

ورد خواندم

فریاد کشیدم...

نشد آنچه می خواستم.

پاره کردم

آتش زدم

دوباره نوشتم...

نشد.

تو چیز دیگری بودی،

بگو تو را که نوشت

که سرنوشت مرا

کاغذی سیاه کرد؟!

 "شهاب مقربین"