ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
ای مونس روزگار چونی بی من
ای همدم غمگسار چونی بی من
من با رخ چون خزان خرابم بیتو
تو با رخ چون بهار چونی بی من
خورشید من ، برای تو یک ذره شد دلم
چندان که در هوای تو از خاک بگسلم
دل را قرار نیست ، مگر در کنار تو
کاین سان کشد به سوی تو ، منزل به منزلم
کبر است یا تواضع اگر ، باری این منم
کز عقل نا توانمم و در عشق کاملم
با اسم اعظمی که به جز رمز عشق نیست
بیرون کِش از شکنجه ی این چاه بابلم
بعد از بهارها و خزان ها ، تو بوده ای
ای میوه ی بهشتی از این باغ ، حاصلم
تو آفتاب و من چو گل آفتابگرد
چشمم به هرکجاست تویی در مقابلم
دریا و تخته پاره و توفان و من ، مگر
فانوس روشن تو کشاند به ساحلم
شعرم ادای حق نتواند تو را ، مگر
آسان کند به یاری خود « خواجه » مشکلم
با شیر اندرون شد و با جان به در شود
عشق تو در وجودم و مِهر تو از دلم
"حسین منزوی"
بگو کجاست مرغ آفتاب
زندانی دیار شب جاودانیم
ای روز از دریچه زندان من بتاب
می خواستم به دامن این دشت چون درخت
بی وحشت از تبر در دامن نسیم سحر غنچه واکنم
... با دست های پر شده تا آسمان پاک
خورشید و خاک و آب و هوا را دعا کنم
گنجشک ها به شانه من نغمه سر دهند
سر سبز و استوار گل افشان و سربلند
این دشت خشک غمزده را با صفا و سربلند
این دشت خشک غمزده را با صفا کنم
ای مرغ آفتاب از صد هزار غنچه یکی نیز وانشد
دست نسیم با تن من آشنا نشد
گنجشک ها دگر نگذشتند از این دیار
آن برگهای رنگین پژمرد در غبار
وین دشت خشک غمگین افسرد بی بهار
ای مرغ آفتاب با خود مرا ببر به دیاری که همچو باد
آزاد و شاد پای به هر جا توان نهاد
گنجشک پر شکسته باغ محبتم
تا کی در این بیابان سر زیر پر نهم
با خود مرا ببر به چمنزارهای دور
شاید به یک درخت رسم نغمه سردهم
من بی قرار و تشنه پروازم تا خود کجا رسم
به هم آوازم اما بگو کجاست
آنجا که زیر بال تو در عالم وجود
یک دم به کام دل بالی توان گشو
اشکی توان فشاند
شعری توان سرود
"فریدون مشیری"
روز میگذرد و حسرت میماند
روز رفت و حسرت ماند
بار خدایا چه باید کرد،
با دلی که نمی شنود
و پایی که نمیرود
و دستی که سرد است
"محمد رضا نعمتی زاده"
زخود گر گذشتی به او میرسی
به آن آخر جستجو میرسی
به آن آخر و اول جستجو
به آن اول و آخر آرزو
بپایان و آغاز هر ماجرا
به آغاز و پایان چون و چرا
کجا می روی؟ میروم سوی دوست
که از حسن او روی عالم نکوست
هلا نازنین جان ایثارگر
عزیزم مرا نیز با خود ببر
"محمد رضا نعمتی زاده"