
دلم تا برایت تنگ می شود
نه شعر می خوانم
نه ترانه گوش می دهم
نه حرفهایمان را تکرار می کنم
دلم تا برایت تنگ می شود
می نشینم
اسمت را
می نویسم
می نویسم
می نویسم
بعد می گویم
این همه او
پس دلتنگی چرا ؟
دلم تا برایت تنگ می شود
میمِ مالکیت به آخرِ اسمت اضافه می کنم
و باز عاشقت می شوم
گروس عبدالملکیان
جمعه 2 بهمنماه سال 1394 ساعت 09:26 ق.ظ

می گفتند
تنها چیزی که
همه ی درد ها را دوا میکند
عشق است
پیدا بود که هنوز
مبتلا نشده بودند
رومن گاری
جمعه 2 بهمنماه سال 1394 ساعت 12:13 ق.ظ

دچار یعنی
عاشق
و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک ، دچار آبی دریای بیکران باشد
چه فکر نازک غمناکی !
و غم تبسم پوشیده نگاه گیاه است
و غم اشاره محوی به رد وحدت اشیاست
خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند
و دست منبسط نور روی شانه آنهاست
نه ، وصل ممکن نیست ،
همیشه فاصله ای هست
اگر چه منحنی آب بالش خوبی است
برای خواب دل آویز و ترد نیلوفر،
همیشه فاصله ای هست
دچار باید بود
و گرنه زمزمه حیات میان دو حرف
حرام خواهد شد
و عشق
سفر به روشنی اهتراز خلوت اشیاست
و عشق
صدای فاصله هاست
صدای فاصله هایی که
غرق ابهامند.
"سهراب سپهری"
پنجشنبه 1 بهمنماه سال 1394 ساعت 06:53 ب.ظ