دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

بوس از تو و جان از من، بازار چنین خوش‌تر


متن بوس از تو و جان از من بازار چن... | زیبا متن

خون‌ریزی و نندیشی، عیار چنین خوش‌تر

دل دزدی و نگریزی، طرار چنین خوشتر

زان غمزهٔ دود افکن آتش فکنی در من

هم دل شکنی هم تن، دل‌دار چنین خوش‌تر

هر روز به هشیاری نو نو دلم آزاری

مست آیی و عذر آری، آزار چنین خوش‌تر

نوری و نهان از من، حوری و رمان از من

بوس از تو و جان از من، بازار چنین خوش‌تر

الحق جگرم خوردی خون‌ریز دلم کردی

موئیم نیازردی، پیکار چنین خوش‌تر

مرغی عجب استادم در دام تو افتادم

غم می‌خورم و شادم غم‌خوار چنین خوش‌تر

من کشته دلم بالله تو عیسی و جان درده

هم عاشق ازینسان به هم یار چنین خوش‌تر

این زنده منم بی‌تو، گر باد تنم بی‌تو

کز زیستنم بی‌تو بسیار چنین خوش‌تر

خاقانی جان افشان بر خاک در جانان

کز عاشق صوفی جان ایثار چنین خوش‌تر

خواب در عهد تو در چشم من آید هیهات

Facebook

گر کسی سرو شنیده‌ست که رفته‌ست این است

یا صنوبر که بناگوش و برش سیمین است


نه بلندیست به صورت که تو معلوم کنی

که بلند از نظر مردم کوته‌بین است


خواب در عهد تو در چشم من آید هیهات

عاشقی کار سری نیست که بر بالین است


همه آرام گرفتند و شب از نیمه گذشت

وآنچه در خواب نشد چشم من و پروین است


خود گرفتم که نظر بر رخ خوبان کفر است

من از این بازنگردم که مرا این دین است


وقت آن است که مردم ره صحرا گیرند

خاصه اکنون که بهار آمد و فروردین است


چمن امروز بهشت است و تو در می‌بایی

تا خلایق همه گویند که حورالعین است


هر چه گفتیم در اوصاف کمالیت او

همچنان هیچ نگفتیم که صد چندین است


آنچه سرپنجهٔ سیمین تو با سعدی کرد

با کبوتر نکند پنجه که با شاهین است


من دگر شعر نخواهم که نویسم که مگس

زحمتم می‌دهد از بس که سخن شیرین است

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت

سخن اهل دل: مادر بودن سخت ترین و پرمشقت ترین

دوست دارم که بپوشی رخ همچون قمرت


تا چو خورشید نبینند به هر بام و درت

جرم بیگانه نباشد که تو خود صورت خویش

گر در آیینه ببینی برود دل ز برت

جای خنده‌ست سخن گفتن شیرین پیشت

کآب شیرین چو بخندی برود از شکرت

راه آه سحر از شوق نمی‌یارم داد

تا نباید که بشوراند خواب سحرت

هیچ پیرایه زیادت نکند حسن تو را

هیچ مشاطه نیاراید از این خوبترت

بارها گفته‌ام این روی به هر کس منمای

تا تأمل نکند دیده هر بی بصرت

بازگویم نه که این صورت و معنی که تو راست

نتواند که ببیند مگر اهل نظرت

راه صد دشمنم از بهر تو می‌باید داد

تا یکی دوست ببینم که بگوید خبرت

آن چنان سخت نیاید سر من گر برود

نازنینا که پریشانی مویی ز سرت

غم آن نیست که بر خاک نشیند سعدی

زحمت خویش نمی‌خواهد بر رهگذرت

عاشق آن کار خود از آه سحرگاهی کند

سنایی غزنوی » تا درین داری به جز بر عشق دارایی مکن

گر شبی عشق تو بر تخت دلم شاهی کند

صدهزاران ماه آن شب خدمت ماهی کند


باد لطفت گر به دارالملک انسان بروزد

هر یکی را بر مثال یوسف چاهی کند


من چه سگ باشم که در عشق تو خوش یک دم زنم

آدم و ابلیس یک جا چون به همراهی کند


هر که از تصدیق دل در خویشتن کافر شود

بی خلافی صورت ایمانش دلخواهی کند


بی خود ار در کفر و دین آید کسی محبوب نیست

مختصر آنست کار از روی آگاهی کند


خفتهٔ بیدار بنگر عاقل دیوانه بین

کو ز روی معرفت بی وصل الاهی کند


تا درین داری به جز بر عشق دارایی مکن

عاشق آن کار خود از آه سحرگاهی کند


ساحری دان مر سنایی را که او در کوی عقل

عشقبازی با خیال ترک خرگاهی کند

"سنایی"

گر شبی عشق تو بر تخت دلم شاهی کند

سنایی غزنوی » گر شبی عشق تو بر تخت دلم شاهی کند

گر شبی عشق تو بر تخت دلم شاهی کند

صد هزاران ماہ، آن شب خدمت ماهی کند


شاه این قصه تو، من هم از گدایان می شوم

پادشاهی یادی از بیچاره ها گاهی کند


تو فقط یک شب شبیه آنچه می خواهم، بشو

این، منِ شاعر، برایت آنچه می خواهی کند


دوری کنعان و مصر آرزوها، سخت نیست

تو زلیخا باش، یوسف خانه در چاهی کند


با دروغی از تو، قلبم می شود غرق سرور

کارها با قلب عاشق، وعده ای واهی کند


با خیال وصل تو، گفتم هزاران مثنوی

شعرهایم کاروانها سوی تو راهی کند


کاشکی می شد بخوانی قصه ی درد مرا

یا که راهی باز در قلب شما،آهی کند


در غزلهایم، تو شاهی، من گدایت، همچو من

نوکری در محضرت از ماه تا ماهی کند


قدرت اشعارم من از قدرت عشق شماست

این غزلها کوه های درد را کاهی کند


می شوم یک شاعر درباری، شاهِ شاعران

گر شبی عشق تو بر تخت دلم شاهی کند

منبع:http://jirjirack.blogfa.com/post/420