ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
ای آنکه عرض حال من زار کردهای
با او کدام درد من اظهار کرده ای
آزاد کن ز راه کرم گر نمیکشی
ما را چه بیگناه گرفتار کردهای
تا من خجل شوم که بد غیر گفتهام
دایم سخن ز نیکی اغیار کردهای
تا جان دهم ز شوق چو این مژده بشنوم
آهنگ پرسش من بیمار کردهای
وحشی به کار غیر اگر شهرهای چه شد
نقد حیات صرف در این کار کرده ای
به امیدی که باز آیی به راهت عمر سر کردم
غبار رهگذارت توتیــــــــای چشــــــــم تر کردم
تو با ما بودی و از غیر ماوای تو می جستم
تو اینجا بودی و من جستجو جای دگر کردم
نشان تو ندانستم نشان خویش کردم گم
از این درسم همین حاصل که اوصافی ز بر کردم
درون سینه مشتی خاک و خون دیدم به نام دل
ز مهرت کیمیایی کردم و آن خاک زر کردم
خبرهای جهان را سر به سر کذب و خطا دیدم
کنون صدق خبر دانم که خود را بی خبر کردم
ز کان عقل ظاهربین نیــــابی گــــــــوهر تــابــان
من این خاک سیه را بارها زیر و زبــــــــر کردم
چو گشتم غرقه در بحـــــری که پایانش نمی بینم
چه حاصل کاندرین غرقاب دامان پر گهر کردم
ازین بیهوده کوشش ها که کردم در پی جانان
نگشتم یک قدم نزدیک و ره را دورتر کردم
چه جویی جام جم گیتی همه رنج است و ناکامی
من اینک بس پشیمانم که اندروی یک نظر کردم
منه پا در بیابانی که نشناسی ره و رسمش
از این سرگشته جویا شو کز آن وادی گذر کردم
گرفتم پند و جان دادم وزین داد و ستــــد شادم
که آخــــر سودهــــا بردم گر از اول ضرر کردم
«رشیدا» هوشیاری چون تو را شد پرده ی بینش
به یک پیمانه ات زان روی هوش از سربه در کردم
"غلامرضا رشید یاسمی"
باز شب آمد و شد اول بیداریها
من و سودای دل و فکر گرفتاریها
شب خیالات و همه روز، تکاپوی حیات
خسته شد جان و تنم زین همه تکراریها
در میان دو عدم، این دو قدم راه چه بود؟
که کشیدیم در این مرحله بس خواریها
دلخوشیها چو سرابم سوی خود بُرد، ولیک
حیف از آن کوشش و طی کردن دشواریها
نوجوانی به هوس رفت و از آن بر جا ماند
تنگی سینه و کم خوابی و بیماریها
سرگذشتی گُنه آلود و حیاتی مغشوش
خاطراتی سیه از ضبط خطا کاریها
کور سویی نزد آخر به حیات ابدی
شمع جانم، که فدا شد به وفاداریها
"محمد ابراهیم باستانی پاریزی"
آمدی وه که چه مشتاق و پریشان بودم
تا برفتی ز برم صورت بیجان بودم
نه فراموشیم از ذکر تو خاموش نشاند
که در اندیشه اوصاف تو حیران بودم
بی تو در دامن گلزار نخفتم یک شب
که نه در بادیه خار مغیلان بودم
زنده میکرد مرا دم به دم امید وصال
ور نه دور از نظرت کشته هجران بودم
به تولای تو در آتش محنت چو خلیل
گوییا در چمن لاله و ریحان بودم
تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح
همه شب منتظر مرغ سحرخوان بودم
سعدی از جور فراقت همه روز این میگفت
عهد بشکستی و من بر سر پیمان بودم