ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
قصه این است
روبروی هزار آیینه هم که بایستم
تصویر تو را می بینم.
ترجیع بند دلم شده ای نازنین!
می روم و می آیم و از تو می نویسم
گرچه فاصله ی بین ما اندک نیست
و دست دلم به تو نمی رسد
هر بار که ماه را ببینم آرام می شوم
دلخوش به اینکه آسمان ما یکی است
حالا که نیستی چه فرقی می کند
روز باشد یا شب؟
بهار باشد یا پاییز؟
قصه این است که در گذر همه ی فصل ها
من، دلم فقط تو را می خواهد.
"ماندانا پیرزاده"
یکشنبه نیست ...
پس باید اتفاقی افتاده باشد
وقتی بی هنگام ناقوس بغضم را می نوازند ...
نواختند ...
ولی من مسیحی نیستم که به کلیسا بروم ...
نمی روم ...
ولی حتما در معبد چشمانت
می شود خورشید را یافت
که من اینطور به تو خیره مانده ام
و اشک می ریزم !
" آرشید"