ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
بَسَم از هوا گرفتن که پری نماند و بالی | به کجا رَوَم ز دستت؟ که نمیدهی مجالی | |
نَه ره گریز دارم نَه طریق آشنایی | چه غم اوفتادهای را که تواند احتمالی | |
همه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشد | اگر احتمال دارد به قیامت اتصالی | |
چه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردن | به امید آن که روزی به کف اوفتد وصالی | |
به تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتن | که شبی نخفته باشی به درازنای سالی | |
غم حال دردمندان نه عجب گرت نباشد | که چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالی | |
سخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقم | که به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالی | |
چه نشینی ای قیامت؟ بنمای سرو قامت! | به خلاف سرو بستان، که ندارد اعتدالی | |
که نه امشب آن سماعست که دف خلاص یابد | به طپانچهای و بَربَط برهد به گوشمالی | |
دگر آفتاب رویت منمای آسمان را | که قمر ز شرمساری بشکست چون هلالی | |
خط مشک بوی و خالت به مناسبت تو گویی | قلم غبار میرفت و فروچکید خالی | |
تو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد | گنهست برگرفتن نظر از چنین جمالی |
کسی که روی تو دیدست حال من داند | که هر که دل به تو پرداخت صبر نتواند | |
مگر تو روی بپوشی و گر نه ممکن نیست | که آدمی که تو بیند نظر بپوشاند | |
هر آفریده که چشمش بر آن جمال افتاد | دلش ببخشد و بر جانت آفرین خواند | |
اگر به دست کند باغبان چنین سروی | چه جای چشمه که بر چشمهات بنشاند | |
چه روزها به شب آورد جان منتظرم | به بوی آن که شبی با تو روز گرداند | |
به چند حیله شبی در فراق روز کنم | و گر نبینمت آن روز هم به شب ماند | |
جفا و سلطنتت میرسد ولی مپسند | که گر سوار براند پیاده درماند | |
به دست رحمتم از خاک آستان بردار | که گر بیفکنیم کس به هیچ نستاند | |
چه حاجتست به شمشیر قتل عاشق را | حدیث دوست بگویش که جان برافشاند | |
پیام اهل دلست این خبر که سعدی داد | نه هر که گوش کند معنی سخن داند |
همیشه کسانی هستند
که در نهایت دلتنگی
نمی توانیم آنها را در آغوش بگیریم
بدترین اتفاق شاید همین باشد
ایلهان برک
ترجمه : سیامک تقى زاده
دلم برای تو تنگ شده است
اما نمیدانم چه کار کنم
آرام میگریم
حال آدمی را دارم
که میخواهد به همسرِ مُردهاش تلفن کند
اما نمیکــند
چـرا که به خوبی میداند
در بهشت
گوشیها را برنمیدارند
رسول یونان
مرا نفرین کرده ای زن
مرا به زیستن بی خودت
تنهایی در خانه ای پر از حضورت
ومردن کنارپریشانی ام نفرین کرده ای
مرا نفرین کرده ای زن
به نسرودن عاشقانه های سبز
به ندیدن دختران معصوم دشت
به کوری و سیاهی نفرین کرده ای زن
ومن باز نخواهم گشت
تا به بوسه ای رهایم کنی
ودعایم کنی با لبهایت که شاید
عاقبت به خیرشوم
با حضورت
با عاشقانه هایم
أنسی الحاج
مترجم : بابک شاکر