ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
دیگر این پنجره بگشای که من
به ستوه امدم از این شب تنگ
دیرگاهیست که در خانه همسایه ما خوانده خروش
وین شب تلخ عبوس
می فشارد به دلم پای درنگ
دیرگاهیست که من در دل این شام سیاه
مانده ام چشم به راه
همه چشم و همه گوش :
مست ان بانگ دلاویز که می اید نرم
محو ان اختر شبتاب که میسوزد گرم
مات این پرده شبگیر که میبازد رنگ
آری این پنجره بگشای که صبح
میدرخشد پس این پرده تار
میرسد از دل خونین سحر بانگ خروس
وز رخ اینه ام می سترد زنگ فسوس
بوسه مهر که در چشم من افشانده شرار
خنده روز که با اشک من امیخته رنگ
"هوشنگ ابتهاج"
ای که رحمت مینیاید بر منت
آفرین بر جان و رحمت بر تنت
قامتت گویم که دلبندست و خوب
یا سخن یا آمدن یا رفتنت
شرمش از روی تو باید آفتاب
کاندرآید بامداد از روزنت
حسن اندامت نمیگویم به شرح
خود حکایت میکند پیراهنت
ای که سر تا پایت از گل خرمنست
رحمتی کن بر گدای خرمنت
ماه رویا مهربانی پیشه کن
سیرتی چون صورت مستحسنت
ای جمال کعبه رویی باز کن
تا طوافی میکنم پیرامنت
دست گیر این پنج روزم در حیات
تا نگیرم در قیامت دامنت
عزم دارم کز دلت بیرون کنم
و اندرون جان بسازم مسکنت
درد دل با سنگدل گفتن چه سود
باد سردی میدمم در آهنت
گفتم از جورت بریزم خون خویش
گفت خون خویشتن در گردنت
گفتم آتش درزنم آفاق را
گفت سعدی درنگیرد با منت
ماه رویا گرد آن رخ زلف چون زنجیر چیست | وندران زنجیر چندان پیچ و تاب از قیر چیست | |
گر بود زنجیر جانان از پی دیوانگان | خود منم دیوانه بر عارض ترا زنجیر چیست | |
گر شراب و شیر خواهی مضمر اندر یاسمین | تودهی عنبر فگنده بر شراب و شیر چیست | |
قبلهی جان ای نگار از صورت و روی تو نیست | از خیالت روز و شب در چشم من تصویر چیست | |
قد من گر چون کمان از عشق تو شد پس چرا | گرد آن دو نرگس بیمار چندان تیر چیست | |
آیتی کز فال عشق تو برآید مر مرا | اندر آن آیت به جز اندوه و غم تفسیر چیست | |
در ازل رفتهست تقدیری ز عشقت بر سرم | جز رضا دادن نگارا حیله و تدبیر چیست | |
ای سنایی چون مقصر نیستی در عشق او | در وفا و عهد تو چندین ازو تقصیر چیست |
به تو سلام می کنم کنار تو می نشینم
ودر خلوت تو شهر بزرگ من بنا می شود
اگر فریاد مرغ وسایه ی علفم
در خلوت تو این حقیقت را باز می یابم
خسته،خسته،ازراهکوره های تردید می آیم
چون آینه یی از تو لبریزم
هیچ چیز مرا تسکین نمی دهد
نه ساقه ی بازوهایت
نه چشمه های تنت
بی تو خاموشم ،شهری در شبم
تو طلوع می کنی
من گرمایت را از دور می چشم
وشهر من بیدار می شود
با غلغله ها،تردیدها،تلاشها
وغلغله های مردد تلاشهایش
دیگر هیچ چیز نمی خواهد مرا تسکین دهد
دور از تو من شهری در شبم
ای آفتاب
وغروبت مرا می سوزاند
من به دنبال سحری سرگردان می گردم
تو سخن نمی گویی
من نمی شنوم
تو سکوت می کنی
من فریاد می زنم
با منی ،با خود نیستم
وبی تو خود را نمی یابم
دیگر هیچ چیز نمی خواهد
نمی تواند تسکینم بدهد
اگر فریاد مرغ و سایه ی علفم
این حقیقت را در خلوت تو باز یافته ام
حقیقت بزرگ است
ومن کوچکم
با تو بیگانه ام
فریاد مرغ را بشنو
سایه ی علف را با سایه ات بیامیز
مرا با خودت آشنا کن
بیگانه ی من
مرا با خودت یکی کن
پیشِ رخ تو، ای صنم کعبه سجود می کند
در طلبِ تو آسمان جامه کبود می کند
حسن ملائک و بشر جلوه نداد این قدر
عکسِ تو می زند در او ،حسن نمود می کند
ناز نشسته با طرب،چهره به چهره،لب به لب
گوشه ی چشمِ مستِ تو گفت وشنود می کند
ای تو فروغ کوکبم تیره مخواه چون شبم
دل به هوای آتشت این همه دود می کند
در دل بینوای من عشق تو چنگ می زند
شوق به اوج می رسد،صبر فرود می کند
آن که به بحر می دهد صبرِ نشستنِ ابد
شوق سیاحت و سفر همرهِ رود می کند
دل به غمی فروختم،پایه و مایه سوختم
شاد زیان خریده ای کاین همه سود می کند
عطر دهد به سوختن، نغمه زند به ساختن
وه که دلِ یگانه ام کارِ دو عود می کند
مطرب عشق او به هر پرده که دست می برد
پرده سرای سایه را پُر ز سرود می کند
"هوشنگ ابتهاج"