ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
گفتمش روی تـــــــو صـــــــد ره ز قمـــر خوبتر است
گفت خاموش کــه آن فتنــــــــــه دور قــــــــمر است
گفتم آن زلف و جبیـــــــــنم به چنیــــــن روز نشـــاند
گفت کان زلف و جبین نیست که شام و سحر است
گفتم ای جــــان جهـــــان از مـــــن مسکـــین بــگذر
گفت بگــــــذر ز جهــــان زانـــکه جـهان بر گذر است
گفتمش قــــــــــــــــــد بلنـــــــــدت به صنــــوبر ماند
گفت کـــاین دل شده را بین که چـه کوته نظر است
گفتمش خــــــــون جگــــر چنــد خورم در غم عشق
گفت داروی دلت صبـــــــر و غــــــــذایت جگـر است
گفتمش درد مــــــــــن از صبــــــــــر بتـــــر میگردد
گفت درد دل ایـــــــن ســــــــــوخته دلمان تبر است
گفتمش نــــــــــاله شبهـــــــــــای مــــــرا نشیندی
گفت از افغان تـــــوام شب همه شب دردسر است
گفتمش کــــار مـــــــــن از دست تــــــــو در پا افتاد
گفت ایـــــن سر سبک امــــروز ز دستی دگر است
گفتمش کـــــــام دل خســـــــته خـواجو لب توست
گفت شک نیست کــــه کام دل طوطی شکر است
گفتا تو از کجائی کاشفته مینمائی
گفتم منم غریبی از شهر آشنائی
گفتا سر چه داری کز سر خبر نداری
گفتم بر آستانت دارم سر گدائی
گفتا کدام مرغی کز این مقام خوانی
گفتم که خوش نوائی از باغ بینوائی
گفتا ز قید هستی رو مست شو که رستی
گفتم بمی پرستی جستم ز خود رهائی
گفتا جویی نیرزی گر زهد و توبه ورزی
گفتم که توبه کردم از زهد و پارسائی
گفتا بدلربائی ما را چگونه دیدی
گفتم چو خرمنی گل در بزم دلربائی
گفتا من آن ترنجم کاندر جهان نگنجم
گفتم به از ترنجی لیکن بدست نائی
گفتا چرا چو ذره با مهر عشق بازی
گفتم از آنکه هستم سرگشتهئی هوائی
گفتا بگو که خواجو در چشم ما چه بیند
گفتم حدیث مستان سری بود خدائی
زلف هنــدوی تـــو در تــــاب است و ما را تاب نیست
چشم جادوی تو در خواب است و ما را خواب نیست
با لبت گـــــر بــــــاده لاف جــــــانفزائــــــــی میزند
پیش مـــا روشن شد این ساعت که او را آب نیست
نرگست در طـــــــاق ابـــــرو از چـــــه خفتد بی خبر
زانکـــه جــای خواب مستان گوشهی محراب نیست
ساکـــــن کــــوی خــــرابات مغـــان خـــــواهم شدن
کــــز در مسجـــــد مـــــرا امیــــــد فتح الباب نیست
خــــاک ره بر مــــن شـــــرف دارد اگر مست و خراب
بر در میخـــــانه خفتن خــــوشتــر از سنجاب نیست
پیش رویـــــش ز آتش دل ســـــوخــــتم پــــروانه وار
زانکه شمعـی چون رخش در مجلس اصحاب نیست
گفتمش کـــــــاخــــر دل گمگشـــــتهام را بــــــاز ده
گفت بــــــاری این بضـــاعت در جهـــان نایاب نیست
روضــــهی رضـوان بدان صورت که وصفش خواندهئی
چـــــون به معنی بنگری جــــز منـــزل احباب نیست
ای که خـــــــواجو را ز تــــــاب آتش غـــــم سوختی
این همـــــه آتش چـــــه افروزی که او را تاب نیست
ســر و کارم به ســر زلف کســی افتادست | که در آن دام چو من بسته بسی افتادست |
ناله ای میرســدم با اثر از سینه به گوش | مـــــرغ دلباز مگـــر در قفســی افتادست |
این بود شعلۀ عشق تو که در سینۀ ماست | آتشـــی را که به خاشـاک و خسی افتادست |
یا بـود وادی ایمــن که در آن مــوسی را | از ره دور نظــــــــر بـر قبســـی افتادست |
گشــت بیـدار مگـر بخــت کـه شهبــازی را | میـــل خاطــــر به شـــــکار مگســی افتادست |
جان رسـید اسـت بلب در غـم او بیدل را |
روزگارم تیره و بختم سیاه افتاده است
گل به چشم روزنم از مهر و ماه افتاده است
صبح محشر سر زد و تخم امیدم سر نزد
در چه ساعت یارب این یوسف به چاه افتاده است؟
فرصت خاریدن سر نیست مژگان مرا
تا سر و کارم به آن عاشق نگاه افتاده است
از خط الماسی آن چهره لعلی مپرس
برق در جانم ازین زرین گیاه افتاده است
در شکست بال و پر معذور می دارد مرا
دیده هر کس بر آن طرف کلاه افتاده است
آگه است از بی قراری های ما در دور خط
کار هر کس با چراغ صبحگاه افتاده است
هر سر موی حواس من به راهی می رود
تا به آن زلف پریشانم نگاه افتاده است
دزد را دنبال رفتن، جان به غارت دادن است
دل عبث دنبال آن زلف سیاه افتاده است
تا نظر وا کرده ام چون شمع در بزم وجود
گریه ای از هر سر مویم به راه افتاده است
نیست جام باده را در گردش خود اختیار
چشم او در بردن دل بیگناه افتاده است
در پناه دست دارم زنده شمع آه را
چون کنم، ویرانه دل بی پناه افتاده است
از زنخدان تو دل را نیست امید نجات
دلو ما در ساعت سنگین به چاه افتاده است
نیست صائب خاکیان را ظرف جرم بیکران
ورنه عفو ایزدی عاشق گناه افتاده است