| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | 4 | 5 | 6 | 7 |
| 8 | 9 | 10 | 11 | 12 | 13 | 14 |
| 15 | 16 | 17 | 18 | 19 | 20 | 21 |
| 22 | 23 | 24 | 25 | 26 | 27 | 28 |
| 29 | 30 | 31 |
نازنینم!
می شود این بار موهایت را من ببافم؟
تو که نمی دانی
هر بار که موهایت را باز می کنی
من آن را می بویم.
آخ...
می بینی داری با من چه می کنی؟
با من چه کردی بانو؟!
کم کم دارم آواره چشمهای تو می شوم...
"حاتمه ابراهیم زاده"
آدم ها می آیند
گاهی در زندگی ات می مانند
گاهی در خاطره ات
آن ها که در زندگی ات می مانند
همسفر می شوند
آن ها که در خاطرت می مانند
کوله پشتیِ تمامِ تجربه آتی برای سفر
گاهی تلخ
گاهی شیرین
گاهی با یادشان لبخند می زنی
گاهی یادشان لبخند از صورتت بر می دارد
اما تو لبخند بزن
به تلخ ترین خاطره هایت حتی
بگذار همسفر زندگی ات بداند
هرچه بود؛ هرچه گذشت
تو را محکم تر از همیشه و هر روز
برای کنار او قدم برداشتن ساخته است
آدمها می آیند
و این آمدن
باید رخ بدهد
تا تو بدانی
آمدن را همه بلدند
این ماندن است
که هنر می خواهد.
"ناشناس"
وقتی دیوار پشت دیوار
رو به روی تنهایی من قد می کشد
وُ این خیابان،
شاهراه جهنم می شود،
مرگ حقیقت تلخی نیست!
وقتی دست های من
از بازو های تو می افتد وُ
اسمم از لب هایت،
مردن آنقدر ها هم درد ندارد!
وقتی چشم هایت،
نگاهشان را
روی ِبرفیِ اندامم
شال می پوشانند،
غرق شدن در یک فنجان قهوه ی تلخ
در کافه ای متروک که کار سختی نیست!
وقتی دست هایت
سرگیجه می گیرند
میان موهای شب زده و پریشانم...
وقتی خیابان
دیگر روی پاهایمان به خواب نمی رود...
وقتی درخت های این پیاده رو
مدام برایت دلبری می کنند وُ
آدمک های چراغ راهنمایی
خیره به قدمهایت به تو لبخند می زنند،
جواب دادن به تلفنی مستکبر،
وقت رد شدن از خیابانی شلوغ،
وحشتی ندارد عزیزم...
"ونوشه اندرخور"
دلم دیگر به زندگی گرم نیست.
مادر میگوید:
باید کمی به خودت برسی!
اما چگونه،
وقتی از هر طرف میروم، به تو میرسم؟!
"رضا کاظمی"
گاهی آنقدر بدم می آید که حس میکنم باید رفت باید از این جماعت پُرگو گریخت واقعا می گویم گاهی دلم می خواهد بگریزم از اینجا حتی از اسمم، از اشاره، از حروف، ازاین جهانِ بی جهت که میا،که مگو،که مپرس! گاهی دلم می خواهد بگذارم بروم بی هر چه آشنا، گوشه ی دوری گمنام حوالی جایی بی اسم،
به یاد نیارم از کجا آمده،کیستم، اینجا چه می کنم. بعد بی هیچ امروزی به یاد نیاورم که فرقی هست،فاصله ای هست،فردایی هست. گاهی واقعا خیال می کنم روی دست خدا مانده ام خسته اش کرده ام. راهی نیست باید چمدانم را ببندم راه بیفتم...بروم. ومی روم اما به درگاه نرسیده از خود می پرسم کجا...؟! کجا را دارم٫ کجا بروم؟.......
"سید علی صالحی"