ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
بشکفد بار دگر لاله رنگین مراد
غنچه سرخ فرو بسته دل باز شود
من نگویم که بهاری که گذشت آید باز
روزگاری که به سر آمده آغاز شود
روزگار دگری هست و بهاران دگر
شاد بودن هنر است ، شاد کردن هنری والاتر
لیک هرگز نپسندیم به خویش
که چو یک شکلک بی جان شب و روز
بی خبر از همه خندان باشیم
بی غمی عیب بزرگی است که دور از ما باد
کاشکی آینه ای بود درون بین که در آن خویش را می دیدیم
آنچه پنهان بود از آینه ها می دیدیم
می شدیم آگه از آن نیروی پاکیزه نهاد
که به ما زیستن آموزد و جاوید شدن
پیک پیروزی و امید شدن
شاد بودن هنر است گر به شادی تو دلهای دگر باشد شاد
هر کسی نغمه ی خود خواند و از صحنه رود
صحنه پیوسته به جاست.
خرم آن نغمه که مردم بسپارند به یاد.
ژاله اصفهانی
پرندگان مهاجر، در این غروب خموش،
که ابر تیره تن انداخته به قله کوه
شما شتاب زده راهی کجا هستید؟
کشیده پر به افق، تک تک و گروه گروه
چه شد که روی نمودید بر دیار دگر؟
چه شد که از چمن آشنا سفر کردید؟
مگر چه درد و شکنجی در آشیان دیدید،
که عزم دشت و دمنهای دورتر کردید؟
شب چو در بستم و مست از می نابش کردم
ماه اگر حلقه به در کوفت ... جوابش کردم !
دیدی آن تُرک ختا دشمن جان بود مرا ؟
گر چه عمری به خطا دوست خطابش کردم ...
منزل مردم بیگانه چو شد خانه چشم
آنقدر گریه نمودم که خرابش کردم
شرح داغ دل پروانه چو گفتم با شمع
آتشی در دلش افکندم و آبش کردم
غرق خون بود و نمی مُرد ز حسرت فرهاد
خواندم افسانه شیرین و ... به خوابش کردم
دل که خونابه غم بود و جگرگوشه درد
بر سر آتش جور تو کبابش کردم
زندگی کردن من مُردن تدریجی بود
آن چه جان کند تنم ، عمر حسابش کردم ...
" محمد فرخی یزدی "
وای بر من سالها حیران این مشکل دل است
با تو پیوستن محال است و گسستن مشکل است
یاد از خود رفتگیها در سترگ ره که دل
هر قدم برداشتم پنداشت آخر منزل است
کشتگان تیغ نازت بس که بر هم ریختند
در سر کوی تو ناکام از تپیدن بسمل است
نه نثار یار شد نی در کنار آورد یار
شرمساریها مرا از این دل بی حاصل است
چیست این تبدیل ماهیت که بینم خویش را
کانچه گفتم و آنچه خواندم و آنچه¬ کردم¬ باطل ¬است
عشق بار آور شود گر از دو سو دیوانگی است
سود چوب قیس مجنون است، لیلی عاقل است
در طلبکاران خدایا کس¬چون ¬من بی¬کس¬مباد
من ز خود غافل شدم دلدار از من غافل است
من ندانم به نگاه تو چه رازیست نهان؟
به نگاهی همه گویند به هم راز درون
به نگه نامه نویسند و بخوانند سرود
من مگر با تو نگفتم سخن خود به نگاه؟!
بود آن پرسش و پاسخ همه در پرتو مهر
تیر ما هم به نشان خورد زهی سخت کمان!