دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

خانه از پای بست ویران است...

عین و شین تا به قاف پیوستند

ناله و اشک را کفن کردم

فکر کردم که بعدِ عمری درد

جامه ی عافیت به تن کردم

 

با خودم عهد کرده بودم که

دل نبازم عیان و پوشیده

قول دادم به خود ولی انگار

در دلم سیر و سرکه جوشیده

 

حرفهایم نرفت در گوشِ

دل،و در عشق کاملا حل شد

حذف شد عقل از سر راهش

با قراری که زود منحل شد

 

حال،این من،منم،منِ تب دار

این منم،این منم،منِ عاصی

این منم مست،مستِ لا یعقل

با نگاهی همیشه وسواسی

 

آمد و هی جرقه زد در من

عشق با آن شگرد دیرینه

این سه حرف،این سه حرفِ نامعلوم

آتشم زد...قسم به آیینه

 

بعد از آن اتفاق دردآلود

فکر کردم رهایی آسان است

حال می فهمم ای امید محال

خانه از پای بست ویران است...

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد