دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

دوستت دارم

 هر غروب در افق پدیدار می‌شوی
 

در دورترین فاصله‌ها
 

آنجا که آسمان و زمین به هم می‌رسند،
 

من نامت را فریاد می‌زنم
 

و آهسته می‌گویم: “دوستت دارماما واژه هایم در هیاهو گم می‌شود
 

و صدایم به تو نمی‌رسد

نگاهت می‌کنم
 

می‌خواهم چشمانم به تو بگویند “دوستت دارماما نگاهم در غبار گم می‌شود
 

و هرگز به تو نمی‌رسد.

* * *

 

بر مدار هلالی افق گام بر می‌داری
 

سرعت گام هایت با ضربان قلبم یکسان است
 

آن گاه که هلال افق به بلندا می‌رود
 

گام هایت ، ضربان قلبم را آهسته‌تر می‌نوازند
 

و آنگاه که به سراشیب افق می‌رسی
 

ضربان قلبم تندتر می‌شود

 

و از فراز و نشیب ضربان قلبم
 

واژه ها زمزمه می‌کنند:دوستت دارم

 

دوستت دارم
 

این ندای یک قلب است
 

چه اهمیتی دارد که صدایم به تو نمی‌رسد
 

و نگاهم در غبار گم می‌شود.

 

دوستت دارماین ندای یک قلب است
 

قلبت ندای قلبم را می‌شنود
 

چرا که فاصله‌ای بین قلبها نیست

نظرات 0 + ارسال نظر
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد