دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

فلسفه فاصـله میان انگشتان

 

 

فلسفه فاصـله میان انگشتان را 

نمیفهمیدم !

تا این که دستم را گرفتی . . .

 

"احسان پرسا"

چه بی تابانه می خواهمت

چه بی تابانه می خواهمت

ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری !

چه بی تابانه تو را طلب می کنم !

بر پشت سمندی

گویی

نوزین

که قرارش نیست.

و فاصله

تجربه یی بیهوده است.

بوی پیرهنت

این جا

و اکنون.

کوه ها در فاصله

سردند.

دست

در کوپه و بستر

حضور مأنوس دست تو را می جوید .

و به راه اندیشیدن

یاس را

رج می زند.

بی نجوای انگشتانت

فقط.

و جهان از هر سلامی خالی است

 

شانه ات مجابم می کند

در بستری که عشق تشنگیست

زلال شانه هایت

همچنانم عطش می دهد

در بستری که

عشق

مجابش کرده است


"احمد شاملو"

 

این روزها همه با من چپ افتاده اند

این روزها همه با من چپ افتاده اند .

دلتنگی‌ هم کمر راست کرده است تا تمامیِ حجمِ نبودنت را پر کند !

این روز‌ها نمی گذرد که هیچ ، بد جور هم کش می‌‌آید ،

درست شبیهِ آخرین بحثِ میانِ من و نبودنت که آنقدر کش دادی رفتنت را تا نخِ امید پاره شد !

حالا هم خانه ، هم پنجره و هم تمامیِ خاطرات ، با من چپ افتاده اند !

هیچ توقعی ندارم از تو ، جز اینکه قول بدهی کاری به کارِ دلم نداشته باشی .

بگذار خودم با اسبِ واژه‌ها و تفنگِ پرِبغضم بروم پی‌ِ گریه کردنم !

تو آیا قول می‌‌دهی کاری به کارِ خاطراتم نداشته باشی ‌؟!

(بهرنگ قاسمی)

خسته ام مثل در آغوش کسی جا نشدن

من پر از کوچه ام ، پر از حادثه ، پر از فریاد‌های سوزناک برگها .

مرا تا انتها قدم بزن .

مرا عاشقی کن .

با من تا اولین دانه‌های برف قدم بزن ، تا براده‌های ابر‌های سهمناک که مقابل چشمهای ماه به پشت بام خانه ات الک می شوند !

مرا راه برو تا ناکجاآباد دوستی ، عاشقی ، تا آخرین ایستگاه دلتنگی ، تا ناودان و پچ پچ دانه‌های باران ، به روی بال کبوتران !

مرا از شاخه‌های درختان بپرس و با صدای کلاغها در من فرار کن !

من پر از کوچه ام ، کوچه‌های پاییزی ، بارانی پر از برگهای زرد روی عاشقهای دلکنده از شاخسار !

در من قدم بگذار ...!

(بهرنگ قاسمی)

خوابت را دیده ام

یادت هست گفتی : مگر اینکه خواب داشتن مرا ببینی ...!

حالا که خواب هستم می توانم دستان تو را برای چند لحظه‌ای داشته باشم گلم ؟!

در خواب کجا برویم ؟ پارک یا خلوت‌ترین کوچه‌های شهر ؟!

نترس

درست هست که ذوق مرگ شده ام اما زود نمی بوسمت !

زود مثل این شاه ماهی ندیده ها بغلت نمی کنم !

اصلاً آنقدر مهربان می شوم که احساس امنیت کنی‌

اصلاً کاری می‌کنم که خودت بگویی پس دستانت کو به روی سرم !!

راستی‌ سینما برویم یا که رستوران؟! کدام فیلم عاشقانه را بیشتر دوست داری گلم ؟ غذا چطور ؟ سنتی‌ یا فقط دو فنجان قهوه داغ ؟!

می‌ خواهی خودم لقمه بگیرم برای تو ؟

بوسه چطور ؟!

می‌ خواهی بغل کنم ؟

پرتت کنم به آسمان ؟ جیغ بزنی‌ ، یواش می ترسم گلم !

می‌ خواهی پا برهنه بدویم تا خود خدا ؟!

هدیه را کجا تقدیم کنم برای تو ؟! لابلای بنفشه‌ها یا لای شعر ؟!

اصلاً می خواهی برویم پیش سالمند‌ترین درخت شهر ...

دارم کم کم به داشتنت عادت می‌کنم عجیب !

کاش بیدار نشوم

کاش هیچگاه بیدار نشوم !!!

(بهرنگ قاسمی)