دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش
دشت مشوش

دشت مشوش

بیا تا حال یکدیگر بدانیم مراد هم بجوییم ار توانیم که می‌بینم که این دشت مشوش چراگاهی ندارد خرم و خوش

  دلم ساعتی میخواهد

              که مانده باشد روی

              ساعت های با تو بودن!



"ناصر رعیت نواز"

پریشان کن سر زلف سیاهت، شــــانه اش با من

پریشان کن سر زلف سیاهت، شــــانه اش با من

سیه زنجیر گیسو بـــاز کن، دیوانـــــــــه اش با من

 

که می گویـد که می نتوان زدن بی جـام و پیمانه ؟!

شراب از لــــعل گلگونت بده، پیمـــــــانه اش با من

 

مگرنشنیده ای گنجینه در ویــــــرانه دارد جـــــــای ؟!

عیان کـن گنج حسنت ای پری!، ویـــرانه اش با من

 

ز سوز عشق لیلی در جهان مجنون شد افسانه

تو مجنون ساز از عشقت مرا، افســانه اش با من

 

بگفتم: صید کـــــــردی مرغ دل، نیکو نگهــــــــدارش

سر زلفش نشانم داد و گفتــــــــــا: لانه اش با من

 

ز تــــــــــرک می اگر رنجید از من پیر میخـــــــــــانه

نمودم تـــوبه، زین پس رونق میخــــــانه اش با من

 

مگو شمع رخ مـــــــــه پیکران پروانه هـــــــــــا دارد

تـــــو شمع روی خود بنمـــــا، بُتا ! پروانه اش با من

 

پی صــــــــید دل آن بلبل بــــــــــاغ صفــــــا، ساقی!

به گلزار صفـــــــا دامی بگستر، دانـــــــه اش با من

محمد تقوی

هرگز با او از عشق سخن نگفتم

هرگز با او از عشق سخن نگفتم
هرگز با او از مرگ نگفتم
تنها طعم کور و لال تماس
میان ما می‌دوید
وقتی درکشیده به خویش
کنار هم دراز می‌کشیدیم
باید دزدیده به درونش نگاه می‌کردم
و می‌دیدم در مرکز خویش
چه لباسی به تن کرده‌است
وقتی با لب‌های باز خوابیده‌بود
دزدیده تماشایش کردم
چه دیدم ، چه دیدم
به گمان شما ؟
خیال می‌کردم شاخه‌ها را می‌بینم
خیال می‌کردم پرنده‌ای را خواهم یافت
خانه‌ای را تصور می‌کردم
کنار دریاچه‌ای بزرگ و خاموش
آن‌جا اما
بر پیشخوان شیشه‌ای
نگاه زوجی را دیدم
که جوراب‌های ابریشمی می‌فروختند
خدای من
برایش آن جوراب‌های ساق‌بلند را می‌خرم
برایش می‌خرم
چه نمایان می‌شود اما
بر پیشخوان شیشه‌ای روحی کوچک ؟
چیزی خواهد بود آیا
که نتوان لمسش کرد ؟
حتی با یک انگشت
یک رویا ؟ 

زبیگنیف هربرت 
ترجمه : محسن عمادی

برای تو این شعر را می‌سرایم

برای تو این شعر را می‌سرایم
برای تویی که مرا هیچ و هرگز ندیدی
برای تویی که تو را هیچ و هرگز ندیدم
برای تویی که به صد چشمِ دیگر عزیزی برایم
برای تو این شعر را می‌سرایم

برای تو محبوسِ آن تنگ
برای تو الماس مدفون در سنگ
برای تو ای میهن کوچکِ من
برای تو ای شبچراغ بزرگم
برای تو ای دانه‌ی پربهایم
برای تو این شعر را می‌سرایم

تو را در چکاچاکِ اندیشه‌ها می‌شناسم
تو را در نبردت به ضدِ ستم‌پیشه‌ها می‌شناسم
تو را در صفِ رنج و خون‌ریشه‌ها می‌شناسم

از آنِ تو باشد سرودم
از آنِ تو باشد سپاسم
برای تو ای یار خاموشِ فرخنده‌رایم
برای تو این شعر را می‌سرایم

سیاوش کسرایی

یک صندلی برای نشستن



چشمی به تخت و بخت ندارم 

مرا بس است 

یک صندلی برای نشستن، 

کنار تو !


"حسین منزوی"