ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
کاش می شد سرزمین عشق را در میان گام ها تقسیم کرد.
کاش می شد با نگاه شاپرک عشق را بر آسمان تفهیم کرد
کاش می شد با دو چشم عاطفه قلب سرد آسمان را ناز کرد
کاش می شد با پری از برگ یاس تا طلوع سرخ گل پرواز کرد
کاش می شد با نسیم شامگاه برگ زرد یاس ها را رنگ کرد
کاش می شد با خزان قلب ها مثل دشمن عاشقانه جنگ کرد
کاش می شد در سکوت دشت سبز ناله ی غمگین باران را شنید
بعد دست قطره هایش را گرفت تا بهار آرزوها پر کشید
کاش می شد مثل یک حس لطیف لا به لای آسمان پر نور شد
کاش می شد چادر شب را کشید از نقاب شرم ظلمت دور شد .
کاش می شد از میان ژاله ها جرعه ای از مهربانی را چشید
کاش می شد در ستاره غرق شد در نگاهش عاشقانه تاب خورد
کاش می شد مثل قوهای سفید از لب دریای مهرش آب خورد
کاش می شد با کلامی سرخ و سبز یک دل غم دیده را تسکین داد
کاش می شد با تمام حرف ها یک دریچه به صفا باز کنیم
کاش می شد در نهایت راه عشق آن گل گمشده را پیدا کنیم .
عزیز تر از جانم.....
عزیزم وقتی دلم برایت تنگ می شود
بر تپه ای از صدف مینشینم
و در آیینه تو را جستجو می کنم ؛
وقتی دلت برایم تنگ شد به ابر
کبودی که از بالای سر یک نیلوفر تنها می گذرد لبخند بزن
ای بهترین مرا در اغوش خود نگه دار....
به نام تک ستاره سرزمین عشق
تقدیم به تو که بدون وجودت هیچم، مهتاب تنهای دشتم
ای زیباترین موجود مرا در آغوش گرم خود نگه دار که امن ترین جای دنیاست
ای کاش قطره اشکی بودم و بر روی مژگانت متولد میشدم و روی گونه هایت می چکیدم
وکنار قلبت می مردم...
گرچه از من دوری ولی تا سر حد پرستش دوستت دارم و همه اینها را می نویسم
و تقدیم می کنم به تنها بهانه ی زندگیم که روزی ، ساعتی خواستم بگویم دوستت دارم و عاشقت هستم.
در آن لحظه که ذهن من از فواره ها بالاتر و از زندگی پر بارتر و از امید سرشار تر بود حس کردم تو رازم را از نگاهم خوانده ای
با این حال امروز قطره قطره عشقم را باتمام وجودم در یک کلمه می گنجانم و می گویم:
به اندازه اسمان دوستت دارم بمان که بهار با تو زیباست....
بی تو اما عشق بی معناست ، می دانی ؛
دستهایم تا ابد تنهاست ، می دانی ؛
آسمانت را مگیر از من ، که بعد از تو
زیستن یک لحظه هم ، بی جاست ، می دانی ؛
« دوستت دارم! » همین این راز پنهانی
از نگاه ساکتم پیداست ، می دانی ؛
عشق من! بی هیچ تردیدی بمان با من
عشق یک مفهوم بی « اما » ست ، می دانی ؛
زندگی رنگ تنهایی است و عشق رنگ اندوه
دوست دارم
در این تنهایی بسازم نه اینکه با زندگی بسوزم
دوست دارم
گرمای عشق تن یخ زده ی اندوه را ذوب کند اما می دانم که
این گونه نیست ، عشق همیشه تنهایی می آورد
دوست داشتن صدای فاصله هاست
پس !!!
خوش به حال ماهیان دریا که عاشق آب هستند
و همیشه در عشق خود غوطه ورند
خوشا به حال کسی که " عاشق " است
و عشقش روشنی بخش " قلبش "
وقتی تو باز میگردی
کوچک-ترین ستارهی چشمم خورشید است
و اشتیاق لمس تو
شاید
شرم قدیم دستهایم را،
مغلوب میکند
وقتی تو بازمیگردی
£
پاییز
با آن هجوم تاریخی
ـ میدانیم ـ
باغ بزرگمان را
از برگ و بار
تهی کرده است
در معبرت اگر نه
فانوسهای شقایق را
روشن میکردم
و مقدم تو را
رنگین کمانی از گل میبستم
وقتی تو باز میگشتی
£
وقتی تو نیستی
گویی شبان قطبی
ساعت را
زنجیر کردهاند
و شب،
بوی جنازههای بلاتکلیف
میدهد
و چشمها
گویی تمام منظرهها را،
تا حد خستگی و دلزدگی،
از پیش دیدهاند.
وقتی تو نیستی
شادی کلام نامفهومی است
و «دوستت میدارم» رازی است
که در میان حنجرهام دق میکند
وقتی تو نیستی
من فکر میکنم تو
آن قدر مهربانی
که توپهای کوچک بازی
گلهای کاغذین گلدانها
تصویرهای صامت دیوار
و اجتماع شیشهای فنجانها،
حتا
از دوری تو رنج میبرند
و من چگونه بی تو نگیرد دلم؟
اینجا که ساعت و
آیینه و
هوا
به تو معتادند.
و انعکاس لهجهی شیرینت
هر لحظه زیر سقف شیفتگیهایم
میپیچد.
ای راز سربه مهر ملاحت!
رمز شگفت اشراق!
ای دوست!
آیا کجاوهی تو
از کدام دروازه
میآید
تا من تمام شب را
رو سوی آن نماز بگذارم
کی؟
در کدام لحظهی نایاب؟
تا من دریچههای چشمم را
به انتظار،
باز بگذارم
£
وقتی تو باز میگردی
کوچکترین ستارهی چشمم خورشید است.
حسین منزوی