ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
1 | 2 | 3 | 4 | |||
5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 | 11 |
12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 | 18 |
19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 | 25 |
26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
میان همهمه ی برگهای خشک پاییزی .... فقط تو مانده ای که هنوز از
بهار لبریزی....
.... من اینجا گم شده ام در جنگلی که راه در چشمهای تو گم کرده است....
بی آنکه حرفی بزنم راهم را می گیرم و یک راست می روم به کوچه دلتنگیهایم....
آنجا جایگاه امن و آرام من است. آنجا دیگر کسی نیست که مرا از خود براند و بر من خشم گیرد.
صبر می کنم... حرف نمی زنم.... همه چیز بوی رفتن می دهد. امشب که نامه ام را خواندی ، مرا
نفرین کن....
نفرین کن که اسیر دستهای این همه نامهربانی نباشم.... نفرین کن تا هر چه زودتر مرگ مرا در
آغوش گیرد و از اینهمه دلهره و اضطراب رهایی یابم.....