
روزی از این شهر خواهم رفت
و یکباره آنرا با تمام خوبی ها و بدی هایش ترک خواهم گفت
دلبستگی ها ، عاشقی ها و خاطراتم را وا می گذارم و با تنهایی ام سفر می کنم
ثانیه های دلتنگی ام را با خود می برم
نمی فروشم متای گرانبهایی را که تنها مرا سوزاند و چون فولاد آبدیده ام کرد
می خرم چمدانی پر از انتظار شاید که در سفر به فریادم برسد
توشه ای بر نخواهم داشت ، سبک آمده ام ، سبک می روم
و تو را...
تو را که هیچ وقت نبودی
به خدایت می سپارم و تو را نیز ترک خواهم گفت ،
بی منت و بی حسرت تنهایت خواهم گذاشت
روزی از این شهر خواهم رفت
و دیدگان گریانم را به هیچ غریبه ای نشان نخواهم داد . دستان سردم را هدیه به دستان گرم هیچ بنی بشری نخواهم کرد.
با تو...
با تو که هیچ وقت نبودی چنین خواهم کرد.
روزی از این شهر خواهم رفت
کوله بارم را جمع خواهم کرد و از میان دشت ها و سبزه زارهایی که هیچ گاه ندیده ام گذر خواهم کرد.
و خدایم را این بار به هیچ کس نمی دهم ... و تو را نیز ترک خواهم گفت.....
روزی از این شهر خواهم رفت...
- فاطمه سهرابی-
چهارشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1396 ساعت 12:34 ب.ظ